Farzam
سندرومِ بازی با عقاب
اگه تاریخ معاصر خاورمیانه رو از زاویهٔ واقعگرایی در روابط بینالملل نگاه کنیم، به یه الگوی تکراری میرسیم: تقابل رهبرانی که نظم مورد نظر آمریکا رو به چالش میکشن با قدرتی که حاضر نیست بهراحتی از جایگاه جهانی خودش عقبنشینی کنه. شعارهای ضدآمریکایی و تهدید ابرقدرتها ممکنه برای مصرف داخلی و بسیج هوادارها مفید باشن، اما وقتی پای منافع استراتژیک قدرتهای بزرگ وسط میاد، فاصلهٔ بین حرف و عمل خودش رو نشون میده.
تاریخ چند نمونهٔ قابلتوجه از این تقابلها داره؛ رهبرانی که زمانی با اعتمادبهنفس از شکست آمریکا حرف میزدن، اما در نهایت سرنوشت متفاوتی با اون چیزی پیدا کردن که برای خودشون تصور میکردن.
صدام حسین سالها با تکیه بر قدرت نظامی عراق، خودش رو سردار قادسیه میدونست. در جریان جنگ خلیج فارس، از مادر تمام جنگها (Mother of All Battles) حرف میزد و وعده میداد که ماشین جنگی آمریکا رو در شنهای صحرا گرفتار میکنه. اما در سال ۱۹۹۱، ارتش عراق در برابر حملهٔ ائتلاف بینالمللی شکست سنگینی خورد. دوازده سال بعد، با حملهٔ آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، حکومتش سقوط کرد. صدام ماهها مخفی شد تا اینکه در دسامبر همون سال، در نزدیکی تکریت، داخل مخفیگاهی زیرزمینی دستگیر شد. سه سال بعد هم به دار آویخته شد. فاصلهٔ بین تصویری که از خودش ساخته بود و پایانی که انتظارش رو نداشت، واقعاً قابلتوجهه.
معمر قذافی هم داستان مشابهی داشت، هرچند مسیرش متفاوت بود. رهبر لیبی برای دههها با سخنرانیهای تند، ایدههای سیاسی خاص خودش و ادعای رهبری جهان عرب و آفریقا شناخته میشد. در سازمان ملل منشور پاره میکرد و بارها سیاستهای غرب رو به چالش میکشید. اما در سال ۲۰۱۱، با شروع قیام علیه حکومتش و مداخلهٔ نظامی ناتو، شرایط کاملاً تغییر کرد. حکومتش سقوط کرد و قذافی هنگام فرار از سِرت دستگیر شد و به دست نیروهای مخالفش کشته شد. کسی که سالها خودش رو حاکم بلامنازع لیبی میدونست، در نهایت حتی نتونست از جان خودش محافظت کنه.
اسامه بن لادن مسیر دیگهای رو انتخاب کرده بود. حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ ضربهای بزرگ به آمریکا وارد کرد و این تصور رو به وجود آورد که میشه با کشوندن این کشور به جنگهای طولانی و پرهزینه، اون رو از پا درآورد. اما آمریکا تعقیب بن لادن رو متوقف نکرد. نزدیک به ده سال بعد، در عملیات نیزهٔ نپتون (Operation Neptune Spear)، نیروهای ویژهٔ آمریکایی به مخفیگاهش در ابوتآباد پاکستان حمله کردن و اون رو کشتن.
اما وقتی به ایران میرسیم، ماجرا پیچیدهتر میشه. ایران برخلاف عراقِ صدام یا لیبیِ قذافی، فقط یک حکومت با یک رهبر مشخص نیست؛ ساختار سیاسی، نهادهای نظامی، شبکهٔ متحدان منطقهای و موقعیت ژئوپلیتیکی خاص خودش رو داره. با این حال، یکی از سناریوهایی که در محاسبات نظامی مطرح میشه، راهبرد ضربه به رأس هرم قدرت هست؛ یعنی هدف قرار دادن رهبران ارشد برای ایجاد اختلال در فرماندهی و تصمیمگیری و حتی بهوجود آوردن خلأ قدرت.
در سناریوی جنگ ۴۰روزه هدف قرار گرفتن مستقیم خامنهای در روز اول جنگ، نقطهٔ عطف ماجرا بود. چنین حملهای صرفاً حذف یک فرد از رأس قدرت نیست؛ هدف اینه که زنجیرهٔ فرماندهی مختل بشه، تصمیمگیریهای کلان با بحران مواجه بشن و کل ساختار سیاسی و نظامی برای مدیریت شرایط جدید تحت فشار قرار بگیره. در چنین وضعیتی، حتی اگر نهادهای حکومتی به فعالیتشون ادامه بدن، هماهنگی میان بخشهای مختلف قدرت و کنترل تحولات میتونه به چالشی جدی تبدیل بشه.
نکتهٔ اصلی اینه که قدرت نظامی آمریکا فقط به تعداد موشکها و هواپیماهاش محدود نمیشه. برتری اطلاعاتی، توان عملیاتی، شبکهٔ متحدان و امکان وارد کردن ضربه در زمان و مکان دلخواه هم بخشی از این قدرته. رهبران ممکنه تصور کنن با شعارهای تند، نمایش قدرت یا جنگهای نامتقارن میتونن هزینهٔ رویارویی رو برای طرف مقابل بالا ببرن؛ گاهی هم واقعاً موفق میشن. اما مشکل از جایی شروع میشه که محاسباتشون دربارهٔ واکنش طرف مقابل اشتباه از آب درمیاد و دیگه راه سادهای برای عقبنشینی باقی نمیمونه.
37 ·