ΛΜⅠΓ
در افسانهای قدیمی از یونان، میگویند روزگاری تمام گلهای رز سفید بودند. هیچکدام رنگ سرخ نداشتند، تا اینکه روزی آفرودیت، الههی عشق، عاشق جوانی به نام آدونیس شد.
آدونیس شکارچی شجاعی بود که آفرودیت بارها از او خواسته بود از شکار حیوانات وحشی دوری کند؛ اما جوان به هشدارهای او توجهی نکرد. روزی هنگام شکار، گرازی به او حمله کرد و آدونیس بهشدت زخمی شد.
وقتی آفرودیت صدای او را شنید، با شتاب به سویش دوید. در راه، خارهای بوتههای رز پاهایش را خراشیدند و قطرههایی از خونش روی گلبرگهای سفید افتادند.
از آن روز، در روایتهای اسطورهای، رز سرخ به نمادی از عشق، اشتیاق و بهای سنگینی تبدیل شد که گاهی عشق با خود به همراه میآورد.
@karpeck
❤5
2 · 209 · ΛΜⅠΓ
در افسانهای ژاپنی، دختری به نام کاگویا درون ساقهی درخشانی از بامبو پیدا میشود. پیرمرد بامبوبری که او را پیدا کرده بود، همراه همسرش بزرگش میکند و خیلی زود متوجه میشود که دخترک با دیگران فرق دارد؛ زیباییاش زبانزد میشود و خواستگاران بسیاری به سراغش میآیند.
اما کاگویا هیچکدام را نمیپذیرد. سرانجام، در شبی از ماه کامل، راز زندگیاش را فاش میکند: او از ماه آمده و زمان بازگشتش فرا رسیده است. خانوادهاش هر کاری میکنند تا او را نگه دارند، اما در برابر سرنوشتش کاری از دستشان برنمیآید. کاگویا با چشمانی اشکبار از کسانی که دوستشان دارد خداحافظی میکند و به سوی ماه میرود.
میگویند پیش از رفتن، جامهای جادویی به او میدهند که با پوشیدنش، خاطرات زمینیاش را فراموش میکند؛ اما کاگویا نمیخواهد عزیزانش را از یاد ببرد.
ازین داستان یه انیمه قشنگ به اسم کاگویاهیمه هم ساخته شده برید ببینید.
@karpeck
❤7
2 · 200 · ΛΜⅠΓ
در اسطورههای یونان باستان، ایریس پیامرسان خدایان بود؛ الههای که میان آسمان و زمین رفتوآمد میکرد و پیامها را به مقصد میرساند. میگفتند هر بار که او از آسمان عبور میکرد، رنگینکمانی در مسیرش پدیدار میشد.
نام او در زبان یونانی به معنای «رنگینکمان» است؛ و جالب اینکه نام علمی گل زنبق، Iris، نیز از همین واژه گرفته شده است. گل زنبق با گلبرگهای رنگارنگش چنان به رنگینکمان شباهت دارد که نام الههی پیامرسان را برایش انتخاب کردند.
در طول تاریخ، زنبق در فرهنگهای مختلف نمادهای متفاوتی پیدا کرد؛ از امید و خرد گرفته تا پیامآوری و تجدید زندگی.
@karpeck
❤7
1 · 160 · ΛΜⅠΓ
در افسانهای قدیمی در چین، باور دارند هر انسانی از بدو تولد با نخی قرمز و نامرئی به کسی وصل شده است؛ کسی که قرار است در بخشی از زندگیاش با او ملاقات کند.
میگویند این نخ را پیرمردی آسمانی به نام «یوئه لائو» به انگشتان دو نفر گره میزند. ممکن است آن دو در دو شهر دور از هم زندگی کنند، سالها یکدیگر را نشناسند یا بارها از کنار هم بگذرند، بیآنکه بدانند چه پیوندی میانشان وجود دارد.
نخ ممکن است کش بیاید، پیچ بخورد یا گره بخورد؛ اما طبق افسانه، هرگز پاره نمیشود. زمان و فاصله میتوانند دیدار را به تأخیر بیندازند، اما نمیتوانند سرنوشت این پیوند را از بین ببرند.
این باور بعدها در فرهنگ ژاپن هم رواج پیدا کرد و به نمادی از پیوندهای سرنوشتساز تبدیل شد.
@karpeck
❤6🤣1
112 ·