دیگر از «دلبسته» و «وابسته» بودن خستهام!
از «نبودن» خسته، از «پیوسته بودن» خستهام!
کاش خاموشم کنید! این روزها من خیلی از ـ
دوربینی با مدارِ بسته بودن، خستهام!
دستهای «اوباش» بود و دستهای «دلقک»، من از ـ
عضوی از «این دسته» و «آن دسته» بودن خستهام!؛
تا «رسیدم» ... زود بلعیدند من را عدهای!؛
دیگر از این میوهی بیهسته بودن خستهام!
هرکس از من هرچه میداند مرا افشـا کند!
من همان رازم که از سربسته بودن خستهام!
مثل سـطری که سـوال امتحـانی میشود
خط خطی گشتم! از این «برجسته بودن» خستهام!
یا که باید وا شود، یا اینکه آن را بشکنم!؛
دیگر از این پشتِ دربِ بسته بودن، خستهام!
نیست دیگر دلبری شایستهی دلبستگی ...
ورنه من از این همه وارسته بودن خستهام!
در زمان «یارگیری» مینشینم گوشهای ...
توی این بازی من از سردسته بودن خستهام!
شیشـههای آخر یک خانهی متروکهام!
بشکنیدم! من از این «نشکسته بودن» خستهام!
«خواب سنگین» هم علاج خستگیهایم نشد!
من به قدری خستهام ... از «خسته بودن» ... خستهام!
💫💥
@aragoon 💥💫