او کسی بود که میتوانستم با او حرف بزنم، کسی که میتوانستم هرچیزی را به او بگویم. بودن با او در اساس نسخهی بیرونی خودم بود.
-دلایلی برای زنده ماندن /مت هیگ
من همیشه به این دوگانگی وحشتناک فکر کردهام. این منِ مخوفِ دومی همیشه آنجاست، نشسته روی صندلی، منِ اولی را نگاه میکند که بلند میشود، دست به کاری میزند، زندگی میکند، رنج میکشد و جان میکَنَد. این منِ دوم است که هیچگاه نتوانستم مَستش کنم، به گریهاش بیندازم، یا خوابش کنم. و چهقدر عمقِ همهچیز را میبیند و ریشخند میزند!
-در وادی درد/آلفونس دوده
تله ای از از دانستن وجود دارد که تورا با اطلاعاتی نامحدود و زیادی میپوشاند و در کلنجار با خودت برای حفظ این دانسته ها ،
گاهی از یاد میبری که آن ها اتفاقاً خیلی هم میتوانند محدود باشند وقتی که حجم گسترده ای از چیزهایی وجود دارد که تو هنوز نمیدانی !
و حتی اگر هم که بدانی شاید هیچوقت سعی نکنی نظر خودت را لا به لای آن ها پیدا و یا جرعت کنی که اجازه دهی کسی با تو مخالفت کند و به ظاهر افکار تصویب شده ات را زیر سوال ببرد .
من در تمام لحظات به خودم شک میکنم ،به هر آنچه که خوانده ام ، دانسته و فهمیده ام . گاهی این کار حتی آن قدر آزاردهنده میشود که ترجیح میدهم دیگر هیچ چیز نخوانم ، ندانم و نفهمم .
و در تنهایی خود خواسته خودم با افکار ابری ام بمانم بی آنکه ناگهان به همه چیز در جهان بی اعتماد شوم و یا همه چیز جلوی چشمم اعتبارشان را از دست دهند .
اما تو چی ؟ آیا تا به حال شک کرده ای به آنچه که اشتیاق دانستن را در درون تو رام کرده و میلت به برتریت را سرکش؟
آیا به واسطه ی چیزهایی که بیشتر خوانده ای، صفحاتی که بیشتر ورق زده ای و یا کتابی که بیشتر در خانه ات داری ،تو آدم داناتری هستی ؟
همه ی اینها از تو شکل بی نقص تری میسازد که بتواند همه چیز را از هر دیدگاهی قضاوت و رای را صادر کند؟
نه دوست عزیز ، شاید که وقتش است کمی بیشتر از همیشه فکر کنیم و ببینیم که دنیا اینطور کار نمیکند.
افراط شکل همه چیز را زشت میکند و من و تو میدانیم که نه باید آن قدر به خودت شک کنی که صدایت شنیده نشود و نه آن قدر بلند فریاد زنی این است حکم مطلق ،که لازم باشد گاهی شک به سراغت بیاید و اندیشیدنت در آنچه فهمیده ای را زیر سوال ببرد .که ما به این فکر کنیم مگر میشود یک نفر در این طبیعت بی ثبات و حیات بی سر انجام زندگی کند و از همه چیز خود را مطمئن بداند؟!
الف/
درکم کن! دنیای من یک دنیای عادی نیست. من جنون خودم را دارم. من در یک بُعد دیگر زندگی میکنم و برای چیزهایی که روح ندارند، وقت ندارم!
-منسوب به بوکوفسکی