این جا بدون من
عکس
نمیدونم باید از کجا شروع کنم
شاید از همون چیزای کوچیکی که هنوز یه جوری آدمو به این زندگی وصل میکنن؛
چیزایی که قشنگن، اما اونقدر کمرنگ و محون که گاهی یادت میره که باید بهشون توجه کنی
شاید همین تکههای کوچیک، همین خاطرههای نصفهنیمه، فقط به اندازهای که هستن، آدمو به موندن امیدوار میکنن...
دیروز یکی از رفیقامو از دست دادم.
رفیقی که فقط رفیق نبود؛
یه تکهی واضح از بچگیم بود.
هنوز خندههاش یادمه...
هنوز اون صدای خوشحال و آشنایی که اسممو صدا میزد، یه جایی توی سرم مونده.
انگار بعضی صداها بلد نیستن بمیرن؛
فقط از کنار آدم کنار میرن و میشن یه چیزی که شبها، وقتی همهچی ساکته، دوباره برمیگرده.
از دیروز سینهم سنگینتر از همیشهست.
نه دلم میخواد امیدوار باشم،
نه حتی میتونم تصور کنم چیزی قراره بهتر بشه.
فقط یه غم مونده که نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.
اما بعضی چیزا دیگه برنمیگردن.
امروز فهمیدم آدم ممکنه زنده بمونه،
اما یه تکه از خودش رو برای همیشه جایی جا بذاره...
و یه تکه از من،
همین امروز،
زیر همین خاک سرد،
برای همیشه دفن شد.
2 · 299 ·