𝔐𝔢𝔥𝔡𝔦
که ما باز شکاف خوردیم؛
انگار زمین نیز زیر پایم تاب نیاورد.
سیگارم همچنان پوست خویش را میمکید،
اما گویی این من بودم که آهستهآهسته از درون تهی میشدم.
یقهی کدام حرامزاده را بگیرم؟
آنکه ما را به این جهان رها کرد،
یا آنکه زندگی را برایمان به قفس بدل ساخت؟
آدمی بودن عذاب است؛
چرا که هیچگاه نمیتوانی از آنچه هستی بگریزی.
هر کجا که بروی،
خویشتنَت نیز با تو خواهد آمد.
کاش گرگی درنده بودم؛
موجودی که با غریزه میزید،
نه با اندیشه،
نه با پشیمانی،
نه با این نبرد بیپایان با خویشتن.
گرگی که میداند چه میخواهد،
میدود،
میدرد،
میخورد،
و در پایان، بیآنکه از خویش بپرسد چرا،
در تاریکی ناپدید میشود.
5 · 113 ·