۰۰۰ادامه قبل
و دستگاه را
باز کردند
و از میانِ چرخدندهها
همان کودکی
بیرون آمد
که سالها پیش
از پشتِ شیشهٔ هیچ شعری
دست تکان میداد
کاغذی
در دست داشت
و آن را
به کارگر داد
و گفت:
«این
شعریست
که هرگز
نوشته نشد
اما
همیشه
خوانده میشد»
و کارگر
کاغذ را
گرفت
کاغذ
خالی بود
اما او
تا انتهایش
خواند
و گریست
---
و سحرگاه
در گورستانِ شعرها
سنگی بود
که روش نوشته بودند:
«اینجا
شعری آرمیده
که هرگز
سروده نشد
اما
پیش از مرگ
در سینهٔ هزاران نفر
خوانده شده بود»
و باد
از روی سنگ
گذشت
و سنگ
ترک برداشت
و از ترک
کلمات
بیرون ریختند
کلماتی
که هرگز
به هم
نرسیده بودند
اما
برای لحظهای
روی خاک
کنارِ هم
آرام گرفتند
بعد
باد
آهسته
از میانشان
گذشت
و کلمات
یکییکی
دوباره
به درونِ سنگ
برگشتند
انگار
هنوز
وقتِ تولدشان
نرسیده بود
و همان شب
پشتِ درِ بستهٔ دفتری
شعری
دوباره
ایستاد
نه
برای آنکه
نوشته شود
برای آنکه
روزی
کسی
جرئت کند
بخوانَدَش
پیش از آنکه
بنویسدش
۰۰۰ادامه دارد
11 ·