نمی دانم این نوشته از کیست ولی حرف دل من است:
معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.مثلا؟
شاگرد معمولی بودن.
قیافه معمولی داشتن.
دونده معمولی بودن،
نقاش معمولی بودن،
دانشجوی معمولی بودن،
نویسنده معمولی بودن،
معمولی ساز زدن و
معمولی رقصیدن و
معمولی جشن عروسی بر پاکردن،
معمولی مهمانی دادن،
فرزند معمولی داشتن و
دوست دختر و پسر معمولی پیداکردن.
منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در پشت ابرها نیست،
بلکه همین جا،
روی زمین،
کنار ما،
فراوان و بسیار هست.
فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ایست که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند.
در کودکی ضعیف بودم و دنیایم آنقدر کوچک بود که با بیشتر شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را مقایسه می کردم و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.
شاید همه آدم ها اینطور نباشند.
من اما، همیشه در درونم یک سوپر انسان داشتم که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود.
یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.
اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد.
آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد
نه نقاشی را میگذارد کنار،
نه دماغش را عمل می کند،
نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است،
نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش می گیرد،
نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را،
نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.
حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند.
هراس هبوط در لایه آدم های "معمولی".
و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن،
درس خواندن،
نقاشی کشیدن،
ساز زدن،
خوردن،
نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.
مشکل بزرگتر، آن مرز و دیوار تحقیر کننده ایست که جامعه ی گم شده، ما بین لایه بسیار کوچک و لاغر آدم های "ترین" و گروه بی شمار "معمولی" ها می کشد.
همیشه چیزی در آدم های بی شمار معمولی پیدا می شود که برای ترین ها تحقیر کننده و ترحم برانگیز باشد،
ترحمی که بسیار متفاوت است از همدلی و هم دردی انسانی.
به عنوان مثال، در جامعه گم شده، از زبان" ترین باورمندان"، چنین جملاتی می شنویم:
آخی، بیچاره با این صداش آواز هم می خواند،
بیچاره با این ادبیاتش برای دوست پسرش شعر هم میگوید،
بیچاره با این آی کیو فوق لیسانس هم میخواهد بخواند،
بیچاره با این سطح زبانش خارج هم می خواهد برود،
بیچاره با این سوادش می خواهد کار هم پیداکند،
بیچاره با این در آمدش اتومبیل هم می خواهد و غیره.
این نیش زبانها و تحقیر ها، منزجرانه بوده و از احترام به حق زندگی نرم و ناب و ساده ای که بین آدم های معمولی جریان دارد بدور است.
تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم.
نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین" هایم به رسمیت بشناسند.
از حالا خودِ معمولیم را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولیم عشق می ورزم و از همه درخواست دارم فقط با منِ معمولی آشنا شده و به حقوق معمولیم احترام بگذارند.
من خانه معمولی خواهم داشت،
در پی دارائی معمول و اتومبیل معمولی خواهم بود.
چهره ام و لباسهایم معمولی خواهد بود.
ولی سعی خواهم کرد عقل و خرد و دانشم را تعالی ببخشم.
@hadi_fadaei
755 ·