از طرف دیگه در تکمیل صحبت دوستان به نظرم ما فقط با فاصله بین نظریه و عمل طرف نیستیم، بلکه با نوعی سلسلهمراتب بین شکلهای مختلف کار هم مواجهیم.
یعنی در ساختار دانشگاهی، مقالهنویسی، تدریس در مقاطع تحصیلات تکمیلی و داشتن عنوان و جایگاه دانشگاهی معمولا اعتبار بیشتری داره تا مثلا تدریس زبان عمومی، کار با نوجوان، یا گرفتن یه کلاس آیلتس در آموزشگاه.
در نتیجه شاید خیلی وقتها استاد دانشگاه از تدریس فاصله نمیگیره چون نمیتونه، بلکه چون سیستم بهش یاد داده این نوع کار برای جایگاه فعلیش کماعتبارتر محسوب میشه و امتیاز خاصی هم براش نداره.
یعنی شما برای یه مقاله در مجله معتبر ممکنه ترفیع بگیرید، ولی برای اینکه ده تا زبانآموز رو واقعا از سطح B1 به B2 برسونید تقریبا هیچ امتیاز دانشگاهی نمیگیرید.
از اون طرف، آموزشگاه هم معیارهای خودش رو داره:
رضایت زبانآموز، حفظ کلاس، نتیجه آزمون، انرژی مدرس، مدیریت کلاس، و اینکه زبانآموز احساس کنه پیشرفت کرده.
پس هر کدوم از این دو فضا یه نوع شایستگی و توانستن رو داره پاداش میده و طبیعیه که افراد هم به مرور در همون چیزی قوی بشن که براش پاداش میگیرن.
بالاتر هم گفتم اینجا بحث هویت هم خیلی مهمه.
کسی که سالها با هویت استاد دانشگاه، پژوهشگر و استاد راهنما شناخته شده، شاید دیگه به راحتی نتونه وارد کلاسی بشه که زبانآموز یا حتی والدین عملا نقش مشتری دارن، سوال سخت میپرسن، اعتراض میکنن، نتیجه فوری میخوان و اون اقتدار دانشگاهی هم خیلی به کار نمیاد.
در دانشگاه گاهی جایگاه فرد، پیش از عملکردش، براش اعتبار ایجاد میکنه؛ ولی در آموزشگاه، معلم باید تقریبا در هر جلسه توانایی خودش رو دوباره ثابت کنه.
برای همین شاید مسئله فقط این نباشه که استاد دانشگاه بعد از چند سال مهارت عملی تدریسش رو از دست میده؛ ممکنه ساختار قدرت، اعتبار اجتماعی، اقتصاد و ... هم به تدریج اون رو از فضای واقعی کلاس دور کنه.
البته از اون طرف هم نباید مدرس آموزشگاهی رو بیش از حد آرمانی ببینیم. ممکنه کلاس خیلی جذابی داشته باشه و زبانآموزها هم راضی باشن، ولی در نهایت به یادگیری اصولی منجر نشه (البته اینجا حرف زیاده و من صرفا اینو کلی مطرح میکنم)
پس شاید ما با دو نوع سرمایه یا
Capital
طرفیم:
سرمایه دانشگاهی
و
سرمایه عملی و کلاسی
مسئله اینه که معمولا هر گروه سرمایه خودش رو واقعیتر و مهمتر میدونن
دانشگاه ممکنه تخصص کلاسی رو ساده بگیره و آموزشگاه هم دانش دانشگاهی رو چیزی تزئینی و غیرضروری بدونه.
به نظرم کسی که بتونه بین این دو فضا رفتوآمد کنه، نه فقط از نظر مهارتی، بلکه از نظر هویتی و اجتماعی هم کار سختی انجام داده؛ چون باید هم اعتبار دانشگاهی داشته باشه و هم فروتنی و انعطافپذیری لازم برای کلاس واقعی رو حفظ کنه.
همونطور که بالا گفتم و دوستان هم اشاره کردن شاید مشکل اصلی جدا شدن نظریه از عمل نباشه
مشکل اینه که ساختارها این دو رو به دو مسیر شغلی، دو هویت و حتی دو طبقه حرفهای متفاوت تبدیل کردهاند.