هشت افسر ارشد سپاه مردانی که قدرت منطقهای ایران را شکل داده بودند در رختخوابهایشان به خاکستر بدل شدند.
- هفت دانشمند هستهای معماران برنامهای که جهان را به چالش کشیده بودند هرگز به آزمایشگاههایشان نرسیدند.
- سه فرماندهی ارشد نیروی قدس ، اشباحی که سالها از چنگال اطلاعاتی اسراییل گریخته بودند در یک شب شناسایی و نابود شدند.
این اهداف ، تنها نقاطی روی نقشه نبودند.
اینها زندگی هایی بودند که با دقتی جراحیشده کالبد شکافی شده بودند
زمان بازگشت یک ژنرال به ویلایاش
باغ خلوتی که دانشمندی در آن سیگار شبانهاش را میکشید ، حمامی که فرماندهای در آن بیش از حد میماند.
این اطلاعات از ماهوارهها نیامده بود.
اینها اطلاعات انسانی بود صمیمی ولی ویرانگر. نجواهای کاترین اهداف را ترسیم کرده بودند. گفت وگوهایش ، شنیدههای تکه تکه و اعتماد بهدست آمده با دقت ، تاریکترین زوایای جمهوری اسلامی را روشن کرده بود.
او حتی یک گلوله شلیک نکرد ، اما کلماتاش موشکها را هدایت کردند.
*فرار:*
اما به ناگهان کاترین ناپدید شد.
وزارت اطلاعات ایران در آشوب، از خواب برخاست، بسیاری از شبکههایش از هم پاشیده واسرارش فاش شده بود.
آنها مقالاتاش را زیر و رو کردند، تماسهایش را بررسی کردند، دیدارهای بیاهمیتاش در کرج و شیراز را بازبینی کردند. او را تا قم دنبال کردند، تا محافل اصفهان، تا نمازخانههایی که در کنار همسرانشان به عبادت میپرداخت.
اما او رفته بود. شبحی که از میان انگشتانشان لغزید. فرارش همانقدر دقیق بود که نفوذش. از میان کوههای زاگرس، در شبهایی بیستاره، همچون روحی خاموش حرکت کرد. در مناطق مرزی کردنشین، جایی که وفاداریها ناپایدارند، در بستر خشک رودخانهای در نزدیکی سردشت پنهان شد. با طلوع خورشید، تیمی از موساد او را با بالگرد نجات داد و تنها صدای پرهها سکوت را شکست. او هیچ ردپایی بر جای نگذاشت.
*شبح منارهها*
امروز؛ کاترین پِرِز شِکدم یک شبح است.
اینترپل هیچ عکس تازهای از او ندارد.
وبلاگهای فارسیاش که زمانی نشانگر هویت جعلیاش بود، از اینترنت پاک شدهاند. حساب توییترش که روزی پر از نقل قولهای خامنهای و شور انقلابی بود، اکنون به ناکجا آبادی دیجیتالی ختم میشود.
در تهران، نام او چون لعنتی پلید، با خشم در گوش یکدیگر زمزمه میشود. اما در تلآویو ناماش با ترسی خاموش و احترامی افسانهای زمزمه میشود. به او این لقب را دادهاند:
نویسندهی منارهها، نویسندهی سایهها و زنی که قم را بدون کبریت سوزاند
این حکایت، داستانی از جنس جیمز باند نیست.
این حقیقتی است بیپرده و سخت، از زنی که به دل یک رژیم نفوذ کرد و آن را از درون در هم شکست. سلاح او اعتماد بود، اعتمادی که با سالها تلاش بهدست آمد. هر لبخند او، فداکاریای بینقص بود و هر نمازش قماری خطرناک.پوشش او ایمان بود، نقابی بافته از باورهای دشمن.
و ماموریتاش، خلع سلاح یک ملت، نه با گلوله، بلکه با قدرتِ ساکت و ویرانگر خیانت بود. و او البته موفق شد.
تنها و بیسلاح
فیلیپ مِمی
📚 منارهها
*پینوشت:*
برخلاف نگاه نویسنده ماموریت کاترین پرز شکدم در ایران، خلع سلاح یک ملت نبود، بلکه خلع سلاح مردان شل زیپ حکومتی فاسد بود که در کنار وراجی همسران دهن لقشان در کنار سفرههای نذری، سالنهای آرایش و استخرهای سرپوشیده، در زمان همبستری با او، تمام اسرار حکومت و نظام را برایش فاش میکردند.
و صد البته در این میان، همکاری جاسوسها و نفوذیهای دیگری چون نادر طالبزاده و تیم محمود احمدینژاد را نمیتوان نادیده گرفت که گام به گام او را به تاریکخانههای رژیم وارد میکردند؛ تا جایی که او طعم آدامس مورد دلخواه رییسجمهور کشور را هم در گزارشهایش به موساد لو بدهد.
و این حکایت، تکرار صدها بارهی نفوذ ماموران و جاسوسهای کارکشتهی اسراییلی، روسی، انگلیسی و آمریکایی در ایران است.
۱. یکی با چادر و تسبیح و سجاده و چاشنی سکس.
۲. دیگری با تهریش و یقهی گِرد سفید و حضور در صف اول نماز جمعه.
۳. آن یکی با ژست تندرو و ارزشی و دلسوزی برای منافع مذهبی و سیاسی نظام.
۴. و اصل کاری، با لباس آخوندی و داشتن زن ایرلندی، در جایگاه رییس دفتر رهبر فرزانه.
تاریخ آموزگاری توانا است اگر که چشمی بینا و گوشی شنوا وجود داشته باشد...
نِتام ( نوشته جات تحلیل گونه ی آبکی من )