به نام خدا
از آگاهی تا اوهام رسانهای؛ وقتی مدیریت اذهان جای اندیشیدن را میگیرد
بزرگترین بحران جوامع امروز، کمبود اطلاعات نیست؛ بلکه وفور اطلاعاتِ بیضابطه و مرگ تدریجی تفکر انتقادی است. ما دیگر تنها با پدیده «اخبار جعلی» روبهرو نیستیم، بلکه با شکل پیچیدهتری از سلطه مواجهیم؛ «مهندسی افکار عمومی» و «مدیریت اذهان». سلطهای که نه با اجبار، بلکه با رضایت مخاطب و در پوشش تحلیل، خیرخواهی و آگاهیبخشی عمل میکند.
بخش قابل توجهی از آنچه امروز در فضای مجازی به نام تحلیل سیاسی، اجتماعی و فرهنگی منتشر میشود، نه تحلیل، بلکه تراوشات ذهنی، پیشداوریها، علایق، نفرتها و گاه کینههای شخصی صاحبان صفحات و کانالهاست. تحلیل، روش و تخصص میخواهد؛ سند، داده و مسئولیتپذیری میخواهد. اما متأسفانه در بسیاری از موارد، جای استدلال را احساسات گرفته و جای پژوهش را روایتسازی.
فاجعه آنجاست که مخاطب نیز کمتر میپرسد: «این سخن بر چه مبنایی مطرح شده است؟» و بیشتر میپرسد: «چه کسی آن را گفته است؟» به همین دلیل، شخصیت رسانهای افراد جایگزین اعتبار علمی و تخصصی آنها شده است. کافی است فردی چند هزار دنبالکننده داشته باشد تا در اقتصاد توجه، به تحلیلگر تاریخ، سیاست، اقتصاد، جامعهشناسی و روابط بینالملل تبدیل شود.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، این همان آغاز تودهوارگی است؛ زمانی که انسانها به جای اندیشیدن، مصرفکننده روایتها میشوند. خطرناکترین نوع استبداد نیز همینجاست؛ استبدادی که به جای تسخیر سرزمینها، ذهنها را اشغال میکند. در این وضعیت، انسان تصور میکند آزادانه انتخاب کرده است، در حالی که انتخابهای او از پیش توسط دیگری چارچوببندی شده است.
متأسفانه این پدیده تا جایی پیش رفته که برخی از این کانالهای به اصطلاح خبری و تحلیلی، از مخاطبان خود درخواست حمایت مالی میکنند؛ آن هم برای تولید محتوا در حوزههایی که نه تخصص دانشگاهی آن را دارند، نه تجربه حرفهای و نه مسئولیت حقوقی و اخلاقی سخنان خود را میپذیرند. عجیبتر آنکه هرچه ادعاها بزرگتر، افشاگریها هیجانانگیزتر و روایتها رادیکالتر باشند، مخاطبان بیشتری نیز جذب میشوند. اقتصاد توجه، به اقتصاد اوهام تبدیل شده است.
امروز بسیاری از مردم، همزمان دهها کانال خبری و تحلیلی را دنبال میکنند و گمان میکنند که این کثرت اطلاعات، به معنای افزایش آگاهی است؛ در حالی که نتیجه آن چیزی جز آشفتگی ذهنی، اضطراب اجتماعی و ناتوانی در تشخیص حقیقت از دروغ نیست. ذهن انسان، انبار اطلاعات نیست؛ ظرفیت تحلیل دارد و تحلیل نیز نیازمند نظم معرفتی است.
شاید بهتر باشد هر فرد تنها یک، دو یا حداکثر سه رسانه معتبر و دارای سابقه روشن را برای دریافت اخبار انتخاب کند و برای تحلیل مسائل پیچیده، به سراغ مطالعه عمیقتر و منابع تخصصی برود. همه افراد حق دارند نظر داشته باشند، اما همه نظرات، ارزش تحلیلی یکسان ندارند.
آنچه امروز جامعه ما را تهدید میکند، تنها جنگ روایتها نیست؛ بلکه شکلگیری «اوهام رسانهای» است. وضعیتی که در آن، تولیدکننده محتوا به تدریج خود را صاحب حقیقت مطلق میپندارد و مخاطب نیز قدرت داوری مستقل خویش را به او واگذار میکند. هر دو طرف، آرامآرام از واقعیت فاصله میگیرند و در جهانی از تصورات و پیشفرضهای تأییدنشده زندگی میکنند.
جامعهای که تفکر انتقادی را از دست بدهد، نیازی به سانسور نخواهد داشت؛ زیرا شهروندانش خود، ذهن خویش را به دیگران واگذار کردهاند. منفعل شدن جامعه، الزاماً به معنای سکوت آن نیست؛ گاهی جامعه بسیار سخن میگوید، اما کمتر میاندیشد. گاهی هزاران تحلیل در گردش است، اما حتی یکی از آنها بر پایه روش علمی و مسئولیت اخلاقی بنا نشده است.
امروز بیش از هر زمان دیگری، ما به «سواد رسانهای» نیاز داریم. باید بیاموزیم که میان خبر، تحلیل، تبلیغات، عملیات روانی، احساسات شخصی و کینههای سیاسی تفاوت قائل شویم. باید بپرسیم گوینده این سخن کیست؟ تخصص او چیست؟ بر چه اسنادی تکیه کرده است؟ اگر اشتباه کرد، چه مسئولیتی در قبال افکار عمومی میپذیرد؟
نجات جامعه، تنها در گرو آزادی بیان نیست؛ بلکه در گرو مسئولیتپذیری در بیان و پرورش قدرت تشخیص مخاطب نیز هست. شهروند آگاه، کسی نیست که بیشترین اخبار را مصرف میکند؛ بلکه کسی است که قدرت نه گفتن به اوهام رسانهای را دارد.
شاید بزرگترین مقاومت سیاسی و فرهنگی عصر ما، نه فریاد زدن، بلکه اندیشیدن باشد.
۴۰۵/۵/۹