فصل اول غذا فقط غذا نیست
سهراب مینویسد:
«آدم چه دیر میفهمد…
من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً…
ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه…»
شاید اگر این جمله را سرسری بخوانیم، فقط یک حس نوستالژیک از خانه و غذای مادر بگیریم. اما چرا سهراب «مادر» را کنار «غذا» میگذارد؟
چون غذا برای انسان فقط چیزی نیست که گرسنگی را برطرف کند.
حیوان میخورد تا زنده بماند؛ اما انسان علاوه بر خوردن، به غذا معنا میدهد.
ما برای غذا اسم میگذاریم، آن را با خاطره پیوند میدهیم، برایش آیین میسازیم، در مناسبتهای مذهبی و ملی غذای خاص میپزیم، سفره میاندازیم، مهمان دعوت میکنیم و حتی با یک غذا میتوانیم به یک شهر، یک قوم یا یک خانواده تعلق پیدا کنیم.
کسی ممکن است سالها از خانهاش دور باشد، اما با بوی یک خورش یا نان تازه، ناگهان به کودکی برگردد.
اینجا دیگر مسئله فقط «غذا» نیست.
غذا تبدیل به حافظه شده است.
از بدن تا فرهنگ
انسان با بدنش جهان را تجربه میکند. پیش از آنکه کودک بتواند دربارهی «خانه» یا «وطن» حرف بزند، خانه را با حواسش تجربه کرده است:
صدای مادر، بوی خانه، لمس آغوش، طعم شیر، بوی نان و غذایی که در آشپزخانه پخته میشود.
به همین دلیل، بعضی از عمیقترین خاطرات ما اصلاً خاطرات کلامی نیستند؛ خاطرات حسیاند.
ممکن است تصویر یک روز از کودکی را فراموش کرده باشیم، اما بوی غذایی خاص هنوز بتواند همان احساس را در ما زنده کند.
غذا از همینجا وارد قلمرو فرهنگ میشود.
ما فقط نمیپرسیم «چه چیزی بخوریم؟»
میپرسیم:
چه زمانی بخوریم؟
با چه کسی بخوریم؟
چه غذایی برای عید درست کنیم؟
چه غذایی برای عزاداری؟
چه غذایی برای مهمان؟
چه غذایی متعلق به شهر و خانوادهی ماست؟
پس غذا بخشی از نظام معنای ماست.
و اینجا سیاست آرامآرام وارد میشود
شاید عجیب باشد، اما تاریخ سیاست را میشود تا حدی از تاریخ غذا هم خواند.
گندم، نان، آب، زمین، کشاورزی، مالیات، تجارت و قحطی همیشه فقط مسائل اقتصادی نبودهاند؛ با قدرت سیاسی گره خوردهاند.
حکومتها باید بتوانند جمعیت را تغذیه کنند. کمبود غذا میتواند نارضایتی اجتماعی ایجاد کند و کنترل منابع غذایی میتواند به ابزار قدرت تبدیل شود.
پس «سفره» فقط یک امر خصوصی نیست.
سفره، جایی است که اقتصاد و سیاست خودشان را در زندگی روزمره نشان میدهند.
سیاستمدار ممکن است دربارهی رشد اقتصادی و توسعه حرف بزند، اما مردم اثر بسیاری از این سیاستها را در نهایت روی همان سفره احساس میکنند.
اما یک چیز مهمتر هم هست
غذا فقط رابطهی انسان با جامعه نیست؛ رابطهی انسان با گذشته هم هست.
هر غذای سنتی، اگر دقیق نگاهش کنیم، داستانی پشت خود دارد:
اقلیم، کشاورزی، دسترسی به منابع، مهاجرت، تجارت، جنگ، فقر، ثروت و حتی رابطهی یک منطقه با مناطق دیگر.
غذای ایرانی فقط مجموعهای از دستور پختها نیست.
بخشی از تاریخ اجتماعی ایران را میتوان در سفرهی ایرانی دید.
و شاید به همین دلیل است که وقتی از «غذای مادر» حرف میزنیم، در واقع داریم دربارهی چیزی بسیار بزرگتر حرف میزنیم:
مادر، خانه، بدن، حافظه، فرهنگ و وطن.
شاید سهراب، بعد از دور شدن از ایران، تازه فهمیده بود که بعضی چیزها آنقدر به زندگی ما نزدیکاند که تا از آنها فاصله نگیریم، نمیفهمیم چه اندازه بخشی از وجود ما بودهاند.
و شاید این همان معنای «دیر فهمیدن» باشد.
آدم گاهی وقتی بزرگ میشود میفهمد آن غذای سادهای که روزی فکر میکرد فقط برای سیر شدن است، در واقع بخشی از کودکیاش بوده؛
بخشی از مادرش،
بخشی از خانهاش،
و شاید بخشی از تصویری که بعدها از وطن در ذهنش ساخته است.
فصل بعد:
«نخستین جهان ما؛ مادر و خانه»
آنجا میخواهیم بپرسیم:
پیش از آنکه انسان شهروند یک کشور شود، عضو یک جامعه باشد یا حتی زبان و تاریخش را بشناسد، چه کسی نخستین جهان را به او معرفی میکند؟
197 ·