فصل دوم نخستینجهانما؛مادرخانه
اگر بخواهیم بفهمیم «مادر» چرا در حافظهی انسان اینقدر جای عمیقی دارد، شاید باید از یک سؤال خیلی ساده شروع کنیم:
انسان، اولین بار جهان را کجا تجربه میکند؟
قبل از مدرسه، قبل از کتاب، قبل از تاریخ و سیاست و حتی قبل از اینکه کودک بتواند مفهوم «ایران» را بفهمد، یک جهان کوچک وجود دارد:
خانه.
و در بسیاری از تجربههای انسانی، مادر یکی از نخستین چهرههای این جهان است.
کودک ابتدا جهان را با مفهومهای فلسفی نمیشناسد؛ با بدن و حواسش میشناسد.
گرمی آغوش، صدای مادر، بوی خانه، طعم غذا، لمس دستها و ریتم صدایی که برایش لالایی میخواند.
یعنی نخستین تجربهی ما از «امنیت»، «دیگری»، «خانه» و حتی «جهان»، تجربهای کاملاً جسمانی و عاطفی است.
خانه؛ اولین جهان انسان
فلسفهی مدرن بارها به مفهوم خانه و جهان زیسته برگشته است.
در پدیدارشناسی، انسان فقط یک موجود جدا از جهان نیست؛ او جهان را زیست میکند.
ما ابتدا در جهان «هستیم» و بعد دربارهی جهان فکر میکنیم.
کودک هم ابتدا خانه را زندگی میکند، بعداً میتواند دربارهی آن سخن بگوید.
به همین دلیل خانه برای انسان فقط چهار دیوار نیست.
خانه جایی است که در آن:
اولین رابطهها شکل میگیرند،
اولین ترسها تجربه میشوند،
اولین محبتها دریافت میشوند،
اولین غذاها چشیده میشوند،
و نخستین تصویر ما از «دیگری» ساخته میشود.
مادر فقط غذا نمیدهد
اینجا یک نکتهی مهم وجود دارد.
وقتی از مادر و غذا حرف میزنیم، نباید مادر را فقط به نقش «آشپز خانه» تقلیل بدهیم.
مادر، در بسیاری از جوامع، یکی از مهمترین عوامل انتقال فرهنگ بوده است.
کودک زبان را از محیط خانواده میگیرد؛
قصهها را میشنود؛
با آیینها آشنا میشود؛
معنای مهمانی، نوروز، عزاداری، شادی، احترام، خویشاوندی و بسیاری از رفتارهای اجتماعی را یاد میگیرد.
بخشی از فرهنگ اصلاً به شکل کتاب به ما منتقل نمیشود.
با تکرار زندگی روزمره منتقل میشود.
و غذا یکی از مهمترین بخشهای همین زندگی روزمره است.
کودک نمینشیند که فلسفهی «سنت» را مطالعه کند؛
اما میبیند مادر در نوروز چه میپزد.
میبیند برای مهمان چه غذایی آماده میشود.
میبیند در یک مراسم مذهبی یا ملی چه غذایی میان مردم تقسیم میشود.
و همین تجربههای کوچک، آرامآرام مفهوم «ما» را در ذهن او میسازند.
از مادر به جامعه
اینجاست که جامعهشناسی وارد بحث میشود.
جامعه فقط با قانون و نهادهای رسمی بازتولید نمیشود.
جامعه در خانواده، مدرسه، زبان، عادتها و مناسک روزمره هم خودش را بازتولید میکند.
کودک در خانواده یاد میگیرد:
چه چیزی خوب است؛
چه چیزی بد است؛
چه چیزی مقدس است؛
چه چیزی زشت است؛
چه کسی «خودی» است؛
چه چیزی «مال ما»ست.
پس خانواده فقط محل زندگی نیست؛
یکی از نخستین نهادهای اجتماعیشدن انسان است.
و اینجا دوباره به ایران میرسیم
در فرهنگ ایرانی، مادر فقط یک شخصیت خانوادگی نیست؛ در ادبیات و اسطوره هم بار معنایی بسیار بزرگی دارد.
به فرانک فکر کنیم.
فرانک در شاهنامه فقط مادر فریدون نیست.
او در دل یک روایت سیاسی ـ اسطورهای، کودکی را از خطر حفظ میکند و زمینهی ظهور کسی را فراهم میکند که قرار است در برابر ضحاک بایستد.
این یعنی مادر میتواند در روایت اسطورهای، حافظ تداوم زندگی و آیندهی جامعه باشد.
یا به رودابه فکر کنیم؛ زنی که مادر رستم میشود.
رستم فقط یک پهلوان نیست؛ بخش بزرگی از حافظهی اسطورهای و حماسی ایران به او گره خورده است.
پس اگر از زاویهی اسطوره نگاه کنیم، مادر گاهی در نقطهای قرار میگیرد که زندگی خصوصی و سرنوشت عمومی به هم میرسند.
خانه در ظاهر کوچک است؛
اما ممکن است آیندهی یک جامعه از همانجا آغاز شود.
یک سؤال سیاسی
پس شاید بد نباشد یک سؤال جدی بپرسیم:
اگر آیندهی هر جامعه به انسانهایی بستگی دارد که امروز در خانوادهها تربیت میشوند،
آیا خانواده یک مسئلهی سیاسی نیست؟
آموزش کودک، تغذیه، سلامت، امنیت، زمان، کار و فراغت والدین، وضعیت اقتصادی خانواده و حتی کیفیت رابطهی والد و کودک، در نهایت بر کیفیت جامعهی آینده اثر میگذارد.
به همین دلیل، سیاست فقط آن چیزی نیست که در پارلمان و وزارتخانه اتفاق میافتد.
بخشی از سیاست، خیلی آرام و بیسر و صدا، در خانهها اتفاق میافتد.
و شاید به همین دلیل است که غذا و مادر، آنقدر که در نگاه اول به نظر میرسند «خصوصی» نیستند.
آنها بخشی از تاریخ اجتماعی یک ملتاند.
و این ما را میرساند به سؤال فصل بعد:
اگر مادر بخشی از فرهنگ را منتقل میکند، پس چرا یک بوی ساده میتواند ما را دهها سال به عقب برگرداند؟
چرا بوی قرمهسبزی، آش، نان تازه یا یک غذای محلی میتواند ناگهان کودکی را در ذهن ما زنده کند؟
فصل سوم:
«بوی غذا و حافظه؛ چرا گذشته را گاهی با بینیمان به یاد میآوریم؟»
50 ·