فصل سوم | بوی غذا و حافظه؛ چرا گذشته را با یک بو به یاد میآوریم؟
تا حالا شده بعد از سالها، ناگهان بوی غذایی به مشامتان بخورد و یک لحظه احساس کنید برگشتهاید به خانهی کودکی؟
نه عکس دیدهاید،
نه کسی خاطرهای تعریف کرده،
نه حتی قصد داشتهاید چیزی را به یاد بیاورید.
فقط یک بو…
و ناگهان آشپزخانهی خانهی مادربزرگ، سفرهی قدیمی، صدای مادر یا یک ظهر تابستانی در ذهنتان زنده میشود.
این اتفاق فقط یک حس شاعرانه نیست.
حافظه با بدن ما ارتباط دارد.
ما معمولاً تصور میکنیم خاطرات در ذهنمان مثل عکسهایی بایگانی شدهاند؛ اما حافظه بسیار پیچیدهتر از این است.
بخشی از تجربههای ما به صدا، تصویر، لمس، مزه و بو گره خوردهاند.
به همین دلیل ممکن است یک بو، بدون اینکه آگاهانه تصمیم گرفته باشیم چیزی را به یاد بیاوریم، یک خاطره را فعال کند.
و اینجاست که «غذا» دوباره از یک مادهی خوراکی تبدیل میشود به بخشی از تجربهی زیستهی ما.
چرا بو اینقدر قدرتمند است؟
سیستم بویایی ارتباط نزدیکی با بخشهایی از مغز دارد که در پردازش هیجان و حافظه نقش دارند.
به همین دلیل، خاطرات برانگیختهشده با بو گاهی بسیار ناگهانی و عاطفیاند.
مثلاً ممکن است سالها از یک شهر دور باشید، اما بوی نان محلی یا غذایی که مادرتان میپخت، ناگهان چیزی را درون شما بیدار کند که هیچ عکس و فیلمی نتوانسته بود.
این همان جایی است که میتوانیم بین حافظهی فردی و حافظهی فرهنگی پل بزنیم.
یک کودک، فقط غذا نمیخورد؛ جهان را یاد میگیرد
کودک وقتی غذای خانه را میخورد، فقط کالری دریافت نمیکند.
در همان زمان، با مجموعهای از معناها روبهرو میشود:
چه کسی غذا را میپزد؟
چه زمانی غذا میخوریم؟
چه غذایی برای مهمان است؟
چه غذایی برای عید؟
چه غذایی برای عزاداری؟
چه غذایی مخصوص شهر یا خانوادهی ماست؟
این تجربهها بارها تکرار میشوند.
و تکرار، به آنها معنا میدهد.
به همین دلیل ممکن است یک غذای ساده برای یک نفر فقط «خوراک» باشد، اما برای دیگری نماد مادر، خانه، کودکی و تعلق باشد.
اینجا «فرهنگ» وارد بدن میشود
فرهنگ فقط مجموعهای از کتابها، آثار هنری و قوانین نیست.
بخش بزرگی از فرهنگ در عادتهای روزمرهی ما زندگی میکند.
در اینکه چگونه سلام میکنیم؛
چگونه مهمان میشویم؛
چگونه عزاداری میکنیم؛
چگونه جشن میگیریم؛
و حتی اینکه چه چیزی را سر سفره میگذاریم.
پس غذا یکی از راههایی است که فرهنگ از طریق آن در بدن ما جا میگیرد.
ما فرهنگ را فقط نمیخوانیم؛
گاهی آن را میخوریم.
و این برای ایران اهمیت بیشتری پیدا میکند
ایران فقط یک غذای ملی ندارد.
از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، سفرههای متفاوتی داریم.
غذاهای گیلان، آذربایجان، خوزستان، خراسان، کرمان، فارس، بلوچستان و مناطق مرکزی، هرکدام بخشی از تاریخ و جغرافیای مردمی را در خود نگه داشتهاند.
در یک غذای محلی میتوان رد پای اقلیم، محصولات کشاورزی، تجارت، مهاجرت و حتی محدودیتهای اقتصادی را دید.
پس وقتی یک مادر غذای محلی خانوادهاش را برای فرزندش میپزد، فقط یک دستور آشپزی را منتقل نمیکند.
ممکن است ناخواسته بخشی از تاریخ یک خانواده و یک منطقه را منتقل کند.
شاید به همین دلیل است که مهاجران غذاهایشان را فراموش نمیکنند
آدم وقتی از خانه و کشورش دور میشود، ممکن است خیلی چیزها را تغییر دهد.
لباسش، زبان روزمرهاش، محل زندگیاش، دوستانش و حتی سبک زندگیاش.
╭┅──────╮
@iraannni🇮🇷🇮🇷🇮🇷
╰──────┅╯
اما گاهی یک غذای ساده میتواند احساس تعلقی را زنده کند که سالها پنهان مانده است.
چرا؟
چون وطن فقط یک مفهوم سیاسی نیست.
وطن برای بسیاری از انسانها مجموعهای از تجربههای زیسته است:
زبان، صدا، بو، مزه، چهره، خانه و خاطره.
و اینجاست که غذا از آشپزخانه بیرون میآید و وارد بحثی بزرگتر میشود:
هویت.
شاید برای همین است که وقتی سهراب از ایران دور میشود، ناگهان «مادرهای خوب» و «غذاهای خوشمزه» برایش فقط دو ویژگی سادهی ایران نیستند.
آنها نشانههای یک جهان ازدسترفته یا دورشدهاند؛ جهانی که بخشی از وجود او را ساخته است.
و حالا سؤال بعدی:
اگر غذا میتواند حافظهی شخصی ما را حمل کند، آیا میتواند حافظهی یک ملت را هم حمل کند؟
آیا میتوان تاریخ ایران را از روی سفرهی ایرانی خواند؟
از نان و گندم گرفته تا برنج، انار، انگور، خرما، ادویه و غذاهای آیینی…
فصل چهارم:
«سفره؛ آرشیوی که تاریخ ایران را میخورد.»
107 ·