id 1087401609Фотография
تو مطب پزشڪ نشسته بودم و منتظرنوبت براے مادرم.
خانمـے ڪنارم بود به من گفت؛چه پولـے درميارن اين دڪترا ، فڪر ڪن روزے پنجاه نفر رو ڪه ويزيت ڪنه ميشه.
مشغول محاسبه درآمد تقريبـے پزشڪ بود
ڪه پيرمردے از روبرو گفت:چرا به اين فڪر نمـےڪنين ڪه امشب پنجاه نفر راحتتر ميخوابن،
پنجاه خانواده خيالشون آسوده تره.
حالم بااين حرف پيرمرد جان گرفت، انگار يڪ دسته قوے سفيد توے ذهنم به پرواز درآمدند.
پيرمرد همچنان حرف ميزد : هر اتومبيل گرون قيمتـے ڪه از ڪنارتون رد شد نگيد دزده، ڪلاهبرداره، الهـے ڪوفتش بشه ازڪجا آورده ڪه ما نميتونيم.
بگيد الحمدلله ڪه يڪ نفر از هموطنام ثروتمنده، فقيرنيست، سر چهارراه گدایـے نمـےڪنه، نوش جونش" حال خيلـےها شايد عوض شد با اين حرف و نگاه قشنگ پيرمرد.
وقتـے خدا بخواد بزرگـے آدمـے رو اندازه بگیره، متر رو به جاے قدش ، دور “قلبش” میگیره، خدا نگاه زيباے ما را دوست دارد.
🌺🌸🌺🌸