«در شهر سیاتلِ آمریکا،
ماهیِ غریبی است به نام «سالمون» که اندکزمانی بعد از تولد به اقیانوس میرود تا زندگی کند و چند ماهی پیش از مرگ به زادگاه خود برمیگردد.
برمیگردد تا همانجا که به دنیا آمده است بمیرد.
در بازگشت،
جریانِ آب به خلاف حرکت ماهی است. گاهی روزها میگذرد و ماهی یکمیلیمتر هم جلو نمیآید.
من ساعتها در پشت شیشهای در «سیاتل» یکی از آنها را زیرِ نظر گرفتهام. با چه تقلایی،
با چه توانی،
جریان مخالف آب را پس میزند!
چه نگاهی دارد این ماهی،
هرلحظه که پیش میرود و هنگامی که فشار آب دوباره او را به عقب میراند!
نگاهِ ایرانیانِ دور از وطن همیشه مرا به یاد این ماهی میاندازد.
حالا میتوانم بگویم که صادق چوبک،
در آخرین لحظات زندگی،
چطور با بهت و حیرت نگاه کرده،
چطور با امواج مخالف دست به گریبان شده و پیش از اینکه خورشیدِ زادگاهش را ببیند از نفس افتاده.
و نمیدانم در آن لحظه جملهای را که، روزگارِ نه چندان پیشاز این،
بهمن گفت به یاد آورده؟
در آن لحظات آن ثانیههای آخر:
تو فکر میکنی من اینجا میمیرم؟
اینجا تویاین غربت…،
ماهی سالمون نمیخواهد در اقیانوس بمیرد.
رودخانه خودش را میخواهد،
زادگاه خودش را.
چه سخنی میشود گفت دربارهی نویسندهای که کتابهایش بیست سال اجازه چاپ نداشته و تاریخ انتشارِ قصههایش همه به قبل از انقلاب برمیگردد.
حالا چوبک هم نیست که میگفت:
وقتی به مرگ فکر میکنم خوابم نمیبَرد. هر شب منتظرم که صبح شود و خورشید را دوباره ببینم،
صدای قدسیِ (همسرم) را بشنوم.
گاهی با خودم حرف میزنم،
یعنی من اینجا میمیرم…؟
بعد میگوید:
بتهوون هم مُرد،
شکسپیر هم مُرد،…
اما دلم میخواهد قبل از مرگ یکبار هم که شده،
توی آن گرما و شرجیِ بوشهر،
تکیه بدم بهنخلی و یک کاسه آب خنک بخورم…
دختر، هر وقت رفتی ولایت،
هرجا نشستی،
یادِ من بکن،…
یاد من باش و بعد از فایز میخوانَد:
*اگر شاهی بمیرد از وطن دور*
*بهخواری میبرندش بر سر گور*
*صادق چوبک*
*زاده ۱۴ تیرماه ۱۲۹۵ بوشهــر*
*درگذشته ۱۳ تیـرماه ۱۳۷۷ برکلی*