از بوشهر تا بمپور؛ جنگ و دیگر هیچ
همه جیغ میکشیدیم. تمام شیشهها ریخته بود و بمبهای سنگرشکن، همه چیز را درو میکردند. این زندگی ماست. ساکنان کوی نیرو در اندیمشک که به هر سو بگریزیم، به جنگ میرسیم. داریم میان جنگ له میشویم. مردهایی که شغل آزاد داشتهاند، کاسبیشان نابود شده. اینجا شغل نیست، هوا نیست و گرما بیچارهات میکند. برق میرود، آب قطع میشود و …. اینجا اندیمشک است…./ *** زهرا مشتاق-شرق دیشب که ما خواب بودیم، کسانی جان دادهاند. از تلاقی تکههای آتشین فلزی با بدنهای بیدفاعی که جز روکش پوست، چیز دیگری ندارد. در جزیره خارگ، آهوها آنقدر ترسیدهاند که آمدهاند میان آدمها و آنجا، چشمهای ترسیده آنها به هم دوخته شده و صداها هی بیشتر و بیشتر شده، آنقدر که فکر میکردهاند دنیا دارد تمام میشود. ما فقط نگران «کارن» بودیم. مدیر دبستان به خانوادهها زنگ زده بود که فوری بیایید دنبال بچهها و خواهرم زنگ زد که «حدیث فقط بدو». چون خانه ما به مدرسه کارن نزدیکتر بود و من نمیدانم چطور خودم را با عجله به مدرسهای رساندم که پسرهای کوچک در آن درس میخواندند و من باید همه چیز را قورت میدادم و نگرانی را از صورتم دور میکردم تا کارن نفهمد چرا باید هرچه سریعتر دور شد