درختی که در انتهایِ باغِ او قرار داشت، تنها تر از هر درختِ سرسبزی بود؛
او تمامِ باغش را از هرچه بود خالی کرد و نیستی را به آن همه بودن ترجیح داد...
از آن همه بودن، فقط یک درختِ بیجان باقی مانده بود تا باز هم او را دوست بدارد...
اما صاحبِ آن باغ سرسبز، آنقدر به زندگیِ نو و شهری عادت کرده بود که به یاد نداشت، در آن دیار، درختی به انتظارش نشسته است!
.🖤🕊.
99 ·