#حالت_های_ذهنی
#تجربه
قسمت دوم:
اما واقعیت این است که گرما تجربه شدنی است و چندان قابل توضیح نیست. هرکسی خودش تجاربی خاص دارد و این تجارب به حالت های ذهنی دیگری می انجامد مانند داغی و درد که خود درد باعث تشخیص محل زخم یا جراحت میشود و الی آخر…
حالا اینکه میدانیم که نمیتوانیم تجارب درونی خودمان را دقیقا توضیح بدهیم، اما از تجارب یکدیگر استفاده میکنیم تا با واژگان بصورت اشاره ای به پدیده ها و حالت های ذهنی و درونی که تجربه کرده ایم، مقصودمان را برسانیم و آن حالتی که میخواهیم در ذهن مخاطب مان تداعی شود را تا حدودی تداعی کنیم.
حقیقتا به این رویه و این پروسه عادت کرده ایم، وگرنه بسیار دشوار و پیچیده و طاقت فرسا است که هرکدام ما را در زندانی دور از هم قرار بدهند و ما تنها راه ارتباطی مان این باشد که با علائم اولیه مانند آتش، دود، دست و شکلک بخواهیم باهم بحث فلسفی کنیم!
اینجاست که با گمانه زنی بر مبنای برخی پیشفرض ها آمدیم رویکردهایی را برگزیدیم و با اصول مبنای آن رویکردها، مسائلی را پیشبینی کردیم و با آزمون و خطا به صحت این رویکردها پی بردیم.
یکی از این پیشبینی ها، نظریه روانشناسی بود که هنوز هم درحال پس دادن آزمون رویکردهایش است!
روانشناسی را میتوان تا حد بسیار نزدیکی از نتایج رویکرد رفتارگرایان فلسفی دانست.
رفتارگرایی میخواهد هر واژه ای که دارای معنی است را با کارکرد و عملکرد آن معنا در جهان قابل مشاهده بسنجد و اگر آن واژه ی معنادار نظری، عملکردش در جهان قابل مشاهده و اندازه گیری بود، پس میپذیریم اش و اگر قابل مشاهده نبود، از دایره علم خارجش میکنیم و به آن آنطور که باید، نمیپردازیم.
این دیدگاه از حد خود فراتر رفت و باعث سردرگمی های زیادی در روانشناسی شد، با این حال خیلی زود ایراد اساسی رفتارگرایان به راحتی آشکار شد و ظاهرا با کمی ملایمت بیشتر پیش رفت، چون همانطور که ایرادات اساسی به این رویکرد وجود دارد، نقاط قوتی هم میشود در این رویکرد پیدا کرد که فعلا قصد ندارم به آنها بپردازم.
اگر بنا باشد همه واژگان نظری، دارای معنا باشند و معنای آنها دارای عملکردی قابل مشاهده در جهان باشد، آنوقت بیش از نیمی از فیزیک نظری را باید به معنای دقیق کلمه بریزیم دور!
چرا که خیلی از واژه های نظری، خودشان توسط واژه های نظری دیگری تعریف میشوند.
مثلا ما همواره سوپرپوزیشن را با واژگان نظری همچون تابع موج، اسپین، حالت مجاز و واژگان بسیار دیگر برای تعریف تابع موج، اسپین و بقیه واژگان نظری که حقیقتا ماهیتی انتزاعی دارند، تعریف میکنیم.
ما هیچکدام از این واژگان معنادار را تجربه نکرده ایم و یا حداقل به مانند دیگر واژگان فیزیک مثل گرما، بازتاب نور و شکست نور، تجزیه طیف و یونیزاسیون و… با آنها مستقیم رو در رو نشده ایم و به عبارتی مشاهده شان نکرده ایم.
اما دقیقا همان موقع که کارکردگرایان هیاهو به راه انداخته بودند، مکتبی قدیمی تر و آشنا، یعنی پوزیتیویسم به حمایت کارکردگرایی برخواست.
پوزیتیویسم در کلیت خودش میگوید هرچیز پذیرفته شده ای لزوما باید تجربه شده باشد و قابل مشاهده باشد، مثل جهان درحال انبساط و یا مثلا سقوط سیب و عدم سقوط ماه روی زمین و پی بردن به نیروی گرانش و قوانین آن!
اما ایا واقعا علم را میتوان به همین راحتی محدود به امور مشاهده ای کرد و مرز علم را مشخص کرد و شبه علم را از علم جدا کرد؟
🪐کانال تخصصی فیزیک و نجوم🔭
☄️@Nuclear_ph_ysics 🌟
4.2K ·