Replymessage unavailable
من اینجوری شنیدم
ی دختر و پسری بودن همدیگرو خیلی میخواستن و خانواده جفتشونم بشدت مخالف بودن
بعد کلی سال ها و اصرار و بدبختی قبول کردن خانواده تا باهم ازدواج کنن
انقدر خوشحال بودن از این بابت که دختره شب تو خواب بعد عروسیشون میمیره
صبحم پسره میاد میبینه و داستانو برای معین تعریف میکنه