«آدمهایی که میان دل و عقل، عقل را انتخاب میکنند شاید در ظاهر تصمیمی درست گرفته باشند، اما هیچکس نمیفهمد دلشان چه اندازه برای همان لحظهای میسوزد که عشق را پشت سر گذاشتند. دل، وقتی عاشق باشد، نمیگذارد بیصدا کنار گذاشته شود؛ درست وسطِ روزهای معمولی، با یک عطر، یک آهنگ، یا حتی یک نگاهِ بیهوا، آرام از پشت پرده برمیگردد و یادآوری میکند که هنوز چیزی درون آدم زنده است؛ چیزی که عقل نتوانسته خاموشش کند.
آنها شاید با عقل راهی را انتخاب کنند که امنتر باشد، اما دل… دل هنوز در همان جایی مانده که نامش را آهسته صدا میزدند. هنوز همان لمس کوتاه، همان لبخند آرام، همان تپش گمشده را یادش هست. عقل میگوید “باید بگذری”، اما دل… زیر لب میگوید “چطور از کسی بگذرم که هنوز با یادش نفَس میکشم؟”.
و حقیقت این است: هیچکس میان دل و عقل، عقل را انتخاب نمیکند مگر آنکه عاشق بوده باشد؛ عاشقِ کسی که نمیتوانسته نگهش دارد، اما نمیتوانسته فراموشش کند. و اینجاست که حالِ دل هیچوقت خوب نمیشود… چون عشق، وقتی واقعی باشد، حتی پس از رفتن هم میماند، در سکوت، در خاطره، در عمقِ جان.»
319 ·