در غروبی آرام، جایی میان روشنایی کمرنگ آسمان و تاریکی آرام شهر، دفتری کوچک روی میز چوبی باز مانده بود؛ دفتری که آخرین جملههایش بوی عشق و درد میداد.
او نوشت:
«دوستت دارم چون باعث شدی خودمو دوست داشته باشم؛ چون وقتی دنیا بیرحم بود، دستم رو گرفتی و کاری کردی دوباره قشنگیهای ریز زندگی رو ببینم. تو امید من شدی وقتی زانوهام زخمی، قلبم شکسته و روحم خسته بود. دوستت دارم چون از پشت دیوارهای بلند ضد اجتماعیام، از پشت ترسهام، صدای خفهشدهام رو شنیدی؛ پیدام کردی… و بغلم کردی.»
هر کلمه مثل نفس عمیق بعد از گریهای طولانی روی کاغذ میخشکید.
اما عشق همیشه روشن نمیماند.
ادامه داد:
«دوستت دارم چون همهجوره زیبایی؛ نه فقط صورتت، که طرز فکرت، رفتار بیریات، حرفزدنت… دوستت دارم چون کنار تو حس میکنم کاملترم. چون آرامشی ازت میگیرم که هیچوقت توی هیچ آدم دیگری ندیدم. چون نور زندگیمی… و راستش را بخواهی، من حتی احتمال اینکه تو دوستم بداری را هم دوست داشتم.»
اما همینجا، جایی میان این اعترافهای عمیق، جملهای با لرزش انگشتانش نوشته شد:
«میدونی چی غمگینترم میکنه؟ اینکه تو میتونستی غمگینم کنی… و غمگین شدنم برات هیچ اهمیتی نداشت.»
چشمانش را بست. فکر کرد چطور آدمی میتواند هم نجاتدهنده باشد و هم زخمزننده.
فکر کرد عشق چگونه میتواند با یک لبخند بسازد و با بیتفاوتی ویران کند.
و در آخرین خط—که شاید تلخترین حقیقت تمام روزهای عاشقیشان بود—نوشت:
«اگر بارِ دلتنگیهام شونههامو خم هم بکنه، باز هم به سوی تو برنمیگردم. نه از بیعشقی… از اینکه فهمیدم عشق وقتی یکطرفه میشه، آدم رو از خودش دور میکنه.»
دفتری را بست. هوا تاریکتر شده بود.
اما تیرگیِ بیرون هیچچیز نبود کنار تاریکیای که تازه یاد گرفته بود نامش را بگذارد: رها کردن کسی که دوستش داری… برای نجات خودت.
و اینگونه، عشقشان شبیه شمعی بود که با تمام زیباییاش سوخت، روشن کرد، گرم کرد…
اما آخرش، خاموش شد.
243 ·