ساعت یکونیم صبح بود.
اورژانس هنوز از نفس نیفتاده بود و هر لحظه یه مریض جدید میاومد داخل.
من تنها بودم و خسته. از ساعت دوازده ظهر روز قبل یکسره روی پا بودم و مریض میدیدم.
نوبت رسید به یه خانم جوون که روی ویلچر نشسته بود و شوهرش اونو هل میداد. اومدن جلو و سلام کردن.
از لهجهشون فهمیدم اهل یکی از شهرهای کوچیک، مذهبی و سنتی اطراف اصفهان هستن.
خانم پاش پیچ خورده بود و قوزک پاش حسابی ورم داشت.
خیالم راحت شد که ظاهراً با مریض پیچیدهای طرف نیستم.
بین اون همه مریض بدحالی که از ظهر دیده بودم، این یکی برام حکم زنگ تفریح رو داشت.
یه گرافی براش نوشتم. رفتن رادیولوژی و برگشتن.
خوشبختانه توی عکس شکستگی دیده نمیشد. با توجه به معاینه، به نظر میرسید با یه پیچخوردگی مچ و آسیب رباطی طرفیم.
گفتم:
«ببین آقا، خوشبختانه شکستگی نداره. فعلاً مچ پاش رو بیحرکت میکنیم، روی پاش هم وزن نذاره.
فردا هم ارتوپد ببینتش.»
رفتن براش آتل گذاشتن و برگشتن.
آقاهه پرسید:
«آقای دکتر، پاش خیلی درد میکنه. دارو نمیدی؟»
گفتم:
«بهتره فقط استامینوفن بخوره. اگه توی خونه ندارید، براتون نسخه میکنم.
امشب هم موقع خواب یه چیزی بذارید زیر پاش که بالاتر از سطح بدنش باشه.»
تا اینجا همهچیز عادی بود.
مرده تشکر کرد و بعد، انگار که تازه چیزی یادش افتاده باشه، گفت:
«فقط آقای دکتر… میگم حموم براش بده؟!»
@med_info
با تعجب نگاهش کردم.
«مرد حسابی! من دارم میگم به پاش فشار نیارید. حالا حموم مگه چقدر واجبه؟!»
همین که اینو گفتم، دیدم خانومه عین بسکتبالیستهای ویلچری، با دو تا حرکت سریع ویلچر رو چرخوند و زد از اتاق بیرون!
با خودم گفتم:
«این چرا یهو همچین کرد…؟!»
خانمه که رفت، مرده خندید و گفت:
«نه دکتر، اون حموم رو نمیگم!»
بعد دستش رو مشت کرد و با یه حرکت عقب و جلو، منظورش رو رسوند:
«این حموم، دکتر…!»
تازه دوزاریم افتاد!
اینا به رابطهی زن و شوهر اصطلاحاً میگفتن «حموم»؛ لابد به خاطر غسل بعدش.
گفتم:
«آقا، دیگه بدتر! چه کاریه آخه با این پا؟!»
مرده خیلی جدی گفت:
«دکتر، انگار حواست نیست؟ امشب شب جمعهستها…»
از قیافهش خندهم گرفته بود.
گفتم:
«چه عرض کنم والا! ضرر که نداره، فقط یه پوزیشنی بگیرید که به مچ پاش فشار نیاد.»
مرده با تعجب پرسید:
«پوزیشن چیه؟! از کجا باید بگیرم؟ نصفهشبی ه