از war تا var
جستاری درباره تلقی شکست و پیروزی
راستش را بخواهید بعد از آن بازنگری صحنه گل ایران به مصر، یا همان var لعنتی خودمان، نگرش من درباره شکست و پیروزی در آستانه فروپاشی قرار گرفت. پیش از این فکر میکردم پیروزی امری نسبی و متکی بر ادراک و احساس است و امر مطلقی نیست، اما تجربه آن گل مردود در ساعت ۸ونیم صبح روز ۶تیر، آن دقیقه ۹۳ از آن بازی نکبتی، تمام چارچوبهای فکری من را در هم فرو ریخت. شاید پیشینه ذهنی من معطوف به حس پیروزی و شکست از جنگی بود که تازه از آن به درآمدهبودیم. بله همین بود. نه من، که بیشتر مردم ایران در تجربه ویرانیها، فقدانها، از دستدادنها و ترسها باز هم فکر میکردیم چیزی در حال ساخته شدن است. چیزی از جنس غرور، بودن و ادامه دادن. به همین خاطر احساس شکست نداشتیم و گاهی حتی پرچم را در ذهنمان در حال اهتزاز میدیدیم و یک میزانسن کاملا پیروزمندانه برای خود میچیدیم. اما فوتبال آمد و ناگهان گفت: برای هر چیزی معیار داریم. آن هم معیاری کاملا دقیق و نتیجهگرا. فوتبال ۶تیر با منطق تیز و خشنش به همه ما یادآوری کرد ممکن است گلهای خوبی بزنید، امتیاز بگیرید، بهترین بازیکنهای زمین مال شما باشد و خوب دفاع کنید، اما نهایتا معیار نتیجه نهایی است. معیار جدول امتیازهاست، قانون فیفا و چه میدانم همان دستگاه عجیب و اهریمنی var که حتی میلیمتری از نوک پای بازیکن را هم میسنجد. و ما به همه اینها عادت نداشتیم. ما عادت داشتیم که از تمام منفی و مثبتهای زندگی برآیند بگیریم. نه خیلی دقیق و ریاضیزده، بلکه ادراکی و احساسی. و همین باعث شده بود آن بازی فوتبال و نتایج شب بعدش برایمان غریب و باورناپذیر باشد.
ما بین دوگانه واقعیت و روایت، به روایت خو گرفته بودیم. روزهای جنگی به ما نشان داد بین واقعیت پیروزی و ادراک ما از پیروزی فاصلهای طولانی است. بعضی وقتها این فاصله با روایت پر میشود. با آن چیزی که رسانهها به ما میدهند از برساختهای پیروزی و شکست. و گاهی با یقین، مشاهده و جستجوی خودمان ادراک ما به واقعیات پیوند میخورد. در جنگی که از سر گذراندیم تجربه اولی بیشتر بود. نمیتوان انکار کرد اثرگذاری رسانههایی که از هر دو طیف، داستان پیروزی مطلق و شکست مفتضحانه را روایت میکردند. این روایتها با اینکه حتی گاهی به مذاقمان خوش نمیآمد، اما این امکان را میساختند تا از
165 · اگر بخواهم از نقطهای دورافتاده و بیگانه با باورهای امروزم به شهر نگاه کنم، چه میبینم؟ قرار است هفته آینده رهبر این مملکت را تشییع کنند و به خاک بسپارند. اما نسبت آدمهای این شهر با این اتفاق چیست؟ یا این اتفاق چقدر مهم است؟
دیروز از قالیشویی زنگ زدند برای هماهنگی تحویل فرشهای خانه بابا. آقایی که پشت خط بود توضیح داد که لکه خون حتی بعد از لکهشویی هم از بین نمیرود. غصهدار شدم. نه به خاطر دو تکه فرش قدیمی خانه پدری، که برای اینکه نکند بابا در خلوت خودش خجالتزده بگوید مرد، چه وقت از حال رفتن و بینی شکستن بود. همینکه داشتم برای تلاش بیشتر لکهبرداری چانه میزدم، آقای قالیشو گفت راستی تحویل فرشها میافتد برای چهارشنبه چون مراسم تشییع آقاست.
گفت آقا، همان اصطلاحی که ما همیشه برای رهبر به کار میبردیم. یادم آمد این جمله را از راننده اسنپ هم شنیدم. روز قبلش وقتی داشتم به جلسه میرفتم. گفت این محدوده هفته دیگر کلا بستهاست برای تشییع آقا.
قبلترها فکر میکردم او فقط "آقا"ی یک عده خاص است. اما این روزها مردم شهر جوری از او یاد میکنند که انگار همه در آن دایره خاصاند. بیشتر مردم به سبک خودشان میخواهند در آن دایره خاص نسبتی بسازند و یا لااقل در مشاهده آن نسبت خاص که سالها از آن بیگانه بودند به نحو دیگری نگاه کنند.
اگر بخواهم از نقطه دور از آن چیزی که به آن باور دارم به روزهای شهر نگاه کنم، همسوگی و همآیینی است که میبینم. این نمیتواند تنها یک مراسم خداحافظی از یک سیاستمدار و مرجع دینی باشد، انگار که آیینی است برای قدردانی از آن چیزی که امروز ساختیمش؛ ایران. یا شاید هم مراسمی باشد برای نگهداری از غمی بزرگ و ماندگار. آخر برای ما ایرانیها غمها گرانقیمت و ارزشمندند، خصوصا که خون پاکان بر آنها پاشیدهشده باشد و به قول آن مرد قالیشو، خون هیچوقت پاک نمیشود.
مریم شوندی
@derakhte_tafakor
200 · Аудио
باید برخاست.mp3 · 9.8 MB · click to show
باید برخاست.mp3 · 9.8 MB · click to show
این نسخه بیکلام از "باید برخاست" یک شاهکار ملی و هنریه
هم غم بیانتها داره😭و هم مبارزه✊️
در اعصار مختلف، انسان ادراک معنا رو در هنر پیدا میکنه. هنری که از واقعیت حال و روز مردم برخاسته. قطعه باید برخاست دقیقا همینه
@derakhte_tafakor
247 · id 1375796513این نسخه بیکلام از "باید برخاست" یک شاهکار ملی و هنریه
هم غم بیانتها داره😭و هم مبارزه✊️
در اعصار مختلف، انسان ادراک معنا رو در هنر پیدا میکنه. هنری که از واقعیت حال و روز مردم برخاسته. قطعه باید برخاست دقیقا همینه
@derakhte_tafakor
ترکیب این آهنگ و تصاویر تابوت کوچیک زهرا کوچولو ویرانکنندهست...
اکسپلور اینستاگرامم پر شده از ویدیوهای ترمیم و تنظیف. آنهایی که تلاش میکنند چیزی را ترمیم کنند، نواقصش را برطرف کنند و از نو بسازند و آنهایی که فرش و دیوار و خانه را تمیز میکنند. یک وقتهایی بیآنکه آگاه باشیم چشممان را پر میکنیم از چیزهایی که به آن نیاز داریم. انگار بدون آنکه در ظاهر ادعایش کنیم در باطن به تمنایش میرویم. من الان در قله این وضعیتم.
دوست دارم تعمیرکارها و تمیزکارها را تماشا کنم چون به غایت از آنها دورم. بلدشان نیستم. آدمی شدم که زود دست کشیده از چیزی که ساخته چون بلد نیست نقصش را رفع کند. نگاه میکنم به دستهایم، خالیست. من آچار و اسکاچ ندارم. فکر میکنم از نو ساختن به صرفهتر است. اما شاید برای آدمی که ناامید شده، ساختن به هر نحوی یک رویای پوچ باشد. برای ناامیدها همهجا بنبست است حتی اگر صدای تعمیرکار و تمیزکار از دور به گوشش برسد...
65 · کم آوردن چه شکلیست؟
به نظرم تهدیگ سوخته! ته دیگ سوخته چسبیده به کف قابلمه رویی، شبیهترین چیز به #کمآوردن است. به یاس، خستگی، بریدن و نخواستن.
این روزها بوی تهدیگ سوخته خوب در مشامم میپیچد. با اینکه دوستش ندارم، اما انگار مرسوم است دوست نداشتنیترین چیزها هم بر سر رویاهایمان هوار شود. دوستنداشتنیترین اتفاقها میآیند، و قطعا میآیند تا به ما بگویند وجود داشتند، بودند و فقط ما آنها را نمیدیدیم.
ما نمیخواستیم باور کنیم، طاقت ساحلی دارد، تمام میشود. وقتی فهمیدیمش که خود را بر جزیرهای دورافتاده و بیانتها و سیاه و سخت یافتیم. تنها. روی پهنای بیکرانی از تهدیگی سوخته..
360 · باغچه بیل نزده
نوشتن از احوالات این روزهایم سختترین کاری است که باید انجامش دهم. باید، و اگر این "باید" نبود حالاحالاها تن به نوشتن نمیدادم. میگویند نوشتن از ضمیر درون، زخمها را التیام میدهد و روزگار تیره را به پرتو نوری، روشن میکند. از اینجاست که میبایست و باید نوشت. یادم میآید بعد از آنکه برای اولین بار مادر شدم شبیه این روزها را تجربه کردم؛ منزوی، شکست خورده، ناتوان و با باری از مسئولیتهای مختلف بر دوش. آن روزها هم مثل همین روزها، خودم را مغروق کتابهایم کردم. یادداشتهای روزانه را پی گرفتم و آنقدر باغچه ته حیاط ذهنم را بیل زدم تا عتیقههای قیمتی پنهان شدهام را یافتم. این یک شعار و پز نبود، من در جهان کلمات زندگی کردن را بلد بودم و هرچه مرا از آن جهان دور میکرد، مرا به جهان سایهها فرا میخواند. همان جهان جعلی که میخواست بگوید ناتوان و دوستنداشتنی هستم. کتابها و آن سررسیدهای زهوار دررفتهام که پر بود از نوشتهها و احوالم، دست مرا میگرفتند که فرو نروم در اعماق آن سایه. آن روزها اما یک چیزهایی ساده حل میشد، رقابتها بر اساس لایک و ویو و فالوور نبود و میشد با دیگران از کتابها حرف زد و به خود بالید که بسیار بیشتر از آنها خواندهای. میشد به خانواده، هویت، دانش، و دوستان تکیه کرد و یک عالمه اعتبار و آبرو از آن تکیهگاهها برای خود ساخت. امروز اما این چیزها در بازار توجهات، کممشتری شده. نقطه اتکا چیزهایی است که اکثر مردم در حرفهایشان مذموم میدانند. به زبان از آن احتراز میکنند و در عمل قربان صدقهاش میروند.
این روزها در مادری هم بیحوصله و رنجورم. بچهها دست مرا میگیرند و به بازی میکشانندم، اما هر لحظه تلاش میکنم تا به بهانهای از بازی بیرون بیایم. امروز مثلا تلفن مهمی داشتم، دیروز به هوای غذای در معرض سوختن انصراف دادم و روز قبلترش ناگهان اولین نوبت باختم! این چیزها از دور زشت و نازیباست، اما در چشم من یک کنش طبیعی است از موجودی که نمیتواند حصار درونش را بشکند. لااقل برای همین چندماه. کاش اگر نوههایم این متن را میخوانند زود قضاوت نکنند. بدانند بعد از آنکه خوب آن باغچه را در حیاط خلوت ذهنم بیل زدم و گنجهایم را یافتم باز مثل قبل با پدرومادرشان بازی میکنم. خیلی زود، قول میدهم..
@derakhte_tafakor
154 · id 1375796513باغچه بیل نزده
نوشتن از احوالات این روزهایم سختترین کاری است که باید انجامش دهم. باید، و اگر این "باید" نبود حالاحالاها تن به نوشتن نمیدادم. میگویند نوشتن از ضمیر درون، زخمها را التیام میدهد و روزگار تیره را به پرتو نوری، روشن میکند. از اینجاست که میبایست و باید نوشت. یادم میآید بعد از آن
یکی از چیزایی که از مخمصه درم میاره اینه که بیام کانال شما رو بخونم.
درخت تفکر
nâdérیکی از چیزایی که از مخمصه درم میاره اینه که بیام کانال شما رو بخونم.واقعا؟ اعتماد به نفسم پرواز کرد💪
قرآن رو باز کردم که بگه چی کار کنم. عصبانی و سرخورده بودم. صدایی از درونم دائم وسوسهم میکرد که ساکت ننشینم و علیه اون کسی که بهم بیاحترامی کرده چیزی بنویسم و منتشر کنم. قرآن اما شگفتزدهم کرد، اولین آیه بالای صفحه این بود: "وَلا تَنازَعوا فَتَفشَلوا وَتَذهَبَ ريحُكُم ۖ وَاصبِروا ۚ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصّابِرينَ"
انگار که در آستانه طغیان، یک آدم قدرتمندی مچ دستم رو گرفته بود. حس میکردم در پناه اون قدرت هیچ انتخابی جز صبر ندارم.
و چه خوب شد که چیزی نگفتم. گاهی فریاد بر سر آدمهای بیمقدار، نه تنها فایدهای نداره که قدر و منزلت انسان رو هم پایین میاره. گاهی فقط باید تماشا کرد. خدا با صابران است. راست گفت خدای بلندمرتبه.
283 · Видео
18.9 MB · click to show
18.9 MB · click to show
دکتر ژیواگو از جنگ جهانی اول به خانه برمیگردد و میبیند آن خانه زیبا، دیگر خانه "او" نیست، خانه "آنها"ست. نیروهای ارتش سرخ در خانه اتراق کردند و جمعی از مردم طبقه فرودست که قرار است دیگر در همه اموال مشترک باشند هم. این صحنه از فیلم، گذشته از اینکه توضیحی عینی و ملموس از سوسیالیسم و تاریخ روسیه است، یک وضعیت تاریخی دیگر را هم شرح میدهد که شاید بتواند در جغرافیایی وسیعتر، تعمیمش داد. در بحرانها گاهی، نیروهای فعال در کنشهای مبارزهجویانه، انتظار دارند تمام ابعاد زندگی انسان را در یک قاب لانگشات و در قالبهای مرسوم به نفع جمع هدایت کنند، غافل از آنکه حفظ زندگی شخصی در نقطه کانونی هرچند محدود و تنگ، خود میتواند نوعی مبارزه باشد. مبارزهای واقعیتر. این مفهوم را گمان میکنم زنان بهتر فهم کنند: مبارزه خاموش و دائمی برای مراقبت از ثبات. کاری که دکتر ژیواگو به خوبی انجامش داد. برای دکتر ژیواگو خانه، همسر، عشق و آینده مهم بود، همان اندازه که وطنش را دوست میداشت.
دیدن این فیلم هربار برای من پر از چیزهای تازه است..
#دکتر_ژیواگو
@derakhte_tafakor
108 · بارها از کنار آیه "لیس للانسان الا ما سعی" عبور کردیم و معنیاش کردیم که: چیزهایی که انسان به دست میآورد تنها با تلاش است. درواقع تاکید را گذاشتیم روی کلمه "الّا". اما برداشتی که من از این آیه دارم با تاکید بر لام اول انسان است. همان که معنی "برای" میدهد. و فکر میکنم درستتر باشد چون در بسیاری از ترجمهها دیدهام که: "و نيست براى انسان جز آنچه را با سعى و عمل به دست مىآورد"
راستش این را چند روز پیش در مباحثهای کشف کردم. کسی که ناراضی بود از وضعیت عدالت جامعه و میگفت خیلیها با پول بادآورده به جایی میرسند و آنها که تلاش میکنند قعر چاه طبقاتند. راست میگفت، اما بنا بر این گفته خدا، پولهای بادآورده "للانسان" نیست. برای او نیست، عاریتی است چون بر مبنای "سعی" کسب نشده. و این برای او نبودن ممکن است دیر یا زود در عالم سبب و امکان مشکلاتی ایجاد کند.
حالا دیگر روی جای تاکید کلمات قرآن حساستر شدم. یک مورد دیگرش را هم همین امروز متوجهش شدم. همان که میگوید الا بذکرالله تطمئن القلوب. این آیه را چطور میخوانید؟ با تاکید بر کلمه اول که نهیب میزند آگاه باشید؟ اشتباه است. تاکید بر "ب" اول کلمه ذکر است. یعنی بدانید تنها با یاد خدا قلبها آرام میگیرد و نه چیز دیگر.
همین دو آیه، با این خوانشهای متفاوت، در این روزهای سخت ما را بس.
219 · id 1375796513بارها از کنار آیه "لیس للانسان الا ما سعی" عبور کردیم و معنیاش کردیم که: چیزهایی که انسان به دست میآورد تنها با تلاش است. درواقع تاکید را گذاشتیم روی کلمه "الّا". اما برداشتی که من از این آیه دارم با تاکید بر لام اول انسان است. همان که معنی "برای" میدهد. و فکر میکنم درستتر باشد چون در بسیاری از
تامل زیبایی بود. فارغ از صحت و سقمش.
Фотография
click to show
click to show
انجام کارهای جمعوجور و دلی حال آدم رو خوب میکنه. قرار شنبههای ما از این بعد، یه فیلم یا نمایشنامه✌️
118 · روایت اولین قرار شنبه:
۱-اولین سوالی که هر کسی ممکن است از ما بپرسد این است که چرا این قرار فیلمبینی و نمایشنامهخوانی را مجازی ادامه ندادیم؟ دقیقا پاسخ این سوال در خود سوال است. ما نمیخواستیم مجازی باشیم. قرار شنبه یک راه فرار برای دورهمیهای دور از هم است. برای دهنکجی به تکنولوژی و عصر دورکاری. برای زیر سوال بردن اصل جبران هزینه مسافت. برای دیدن، لمس کردن، خستهشدن. برای آنکه بگوییم خستهایم از اینکه منتظر بمانیم ببینیم چه کسی بالای گروه اسمش میآید ایز تایپینگ، برای چای خوردن، توی حرف هم پریدن، دیر آمدن، به تپقهای هم خندیدن و حضور زندهی حرف.
۲-ضمیر تمام فعلهای بند قبل را جمع آوردم، چون دستکم ۵نفر از آن گروه دوست داشتنی، مثل من فکر کردند و شنبه ۱۴شهریور سر قرار آمدند. ۵ نفر شاید برای آدمهای پرمخاطب و آنها که خو گرفتند به عددهای بالای لایک و ویو، یک شوخی باشد. اما برای من خیلی زیاد است. فکر کن ۵نفر عصر از خانه یا محل کار راهافتادند، سوار ماشین، مترو و یا اسنپ شدند و آمدند خیابان وصال، چون خواستند که رودر رو درباره فیلم حرف بزنند و نظر بدهند. این عالی است!
۳-یک میکروفن فکسنی شد اولین کاراکتر زنده قرار ما. میکروفونی که سالها قبل هدیهاش گرفتهبودم اما از فرط استفاده نکردن، سر پشمالویش شکسته بود و به درستی جا نمیخورد. بچههای حاضر در حلقه گفتوگو مجبور بودند با هزار زحمت و وسواس موقع حرف زدن جوری آن را دست بگیرند که صدایشان درست ضبط شود. اما به رسم تمام نشستها در سرزمینم، که همیشه باید یک ایراد سختافزاری وجود داشتهباشد، این قرار ما هم با فشلیت ضبط صدا برقرار شد.
۴- درباره زندهشور حرف زدن شیرین بود و جنجالی. شیرین به خاطر اثری متفاوت و ایدهمند و جنجالی به خاطر نظرات متفاوت درباره آن. فارغ از بررسی ساختاری فیلم و بیان تداوم دغدغههای کاظم دانشی در سینمای ایران، یک بحث در انتهای جلسه داغ شد و آنهم جریان شناسی سینمای ایران و تاثر جامعه از سینما بود. بحثی که خیلی دوستش ندارم، اما مهم است.
شاید بعدها مفصل درباره این بنویسم که چرا اولویت رویکرد کلان داشتن در سینما، و فراموشی کارکرد سینما به عنوان یک واکاوی فردی در شناخت انسان، ما را دچار خطای شناختی در نقد میکند.
۵-دوست ندارم قرار شنبه جدی شود. دوست ندارم بزرگ و دهنپرکن باشد. شاید اصلا به جای صندلی
102 · پیچ
روزی که مادربزرگ مرد را کامل به یاد دارم. یک روز سرد زمستانی در روزهای آخر بهمن بود و من یک دختربچه کلاس سومی بودم. خانه ما بعد از دو پیچ یک کوچه تنگ بود، و من خسته از سرویس مدرسه پیاده شدم و تا انتهای پیچ کوچهمان آمدم. تا اینجا همه چیز مثل روزهای عادی پیش میرفت. صدای نفسهایم، های روز سرد زمستانی، کیف سنگینم که برای یک دختر نه ساله بیش از اندازه سنگین بود و تمنای دلم برای رسیدن به وعدهی ناهار. اما بعد از آنکه از پیچ کوچه گذشتم همه چیز ناگهان عوض شد. من روزمرگی را پشت آن پیچ جا گذاشتم و یکباره جهانی که انتظارش را نداشتم در مقابلم دیدم. خانه ما بعد از پیچ آن روز کوچه شبیه خانه همیشگی نبود. سیاهپوش شده بود و شلوغ. صدای قرآن در آغوشش گرفته بود و اشکهای پدرم که تا مرا دید بیشتر شد.
مادربزرگ آن روز صبح زود خانه را ترک کردهبود و این خبر همانجا مانده بود تا من بعد از پیچ دوم درکش کنم. با اینکه آن پیرزن آنقدرها با ما بچهها و مادرم که سالها پرستاریاش کردهبود مهربان نبود، اما رفتنش شوک بزرگی بود. انگار در جهان یک دختر نه ساله، مرگ بیش از اندازه مهیب بود و این ترس را به جانم میانداخت که دیگر زندگی به روزمرگیهایش بر نمیگردد. منِ بعد از پیچ دیگر شباهتی به من گذشته نداشت. آگاهتر، بالغتر و غمبارتر بودم انگار. ماندهبودم تنها میان روزگاری که هم سنگینی کیفم را فراموش کردهبودم و هم ها و نفس و انتظار ناهار خوشمزه مامان را. هنوز هم آن پیچ در کوچه خانه پدری برایم یک مکان نیست، یک دریچه از مقطع زمان است که میتواند یکباره همهی خوشیهای زندگی را ببلعد.
@drakhte_tafakor
393 · این نوشته را خیلی قبلترها نوشتم، اما امروز که دوباره خواندمش دلم لرزید. این از آن متنهاییست که دست گذاشته روی اعماق پر پیچوخم تاریک ناخودآگاهم. هیجان انگیز است که چند پاره کلمه و جمله این اندازه بتواند انسان را تکان بدهد..
این روزها وقتی به خانه پدرومادرم میروم و از آن پیچ عبور میکنم، میفهمم که چقدر هنوز هم از آن هراس دارم..
129 · Фотография
click to show
click to show
📌دوزیست به مناسبت روز ملی سینما برگزار میکند:
دومین قرار شنبه، با نمایش و نقد فیلم "کاغذ بیخط" اثری از کارگردان فقید سینمای ایران، ناصر تقوایی.
📫قرار هست از ساعت ۱۶ در کانون اندیشه جوان جمع بشیم و این فیلم رو با هم ببینیم و دربارهش حرف بزنیم.
⬅️اطلاعات ثبتنام:
09363568003
منتظرتون هستیم😍✌🏻.
| https://t.me/dozistgah |
#اینجا_داستان_داریم
546 · Аудио
PodCast Foucault - Maryam Shavandi.mp3 · 37.8 MB · click to show
PodCast Foucault - Maryam Shavandi.mp3 · 37.8 MB · click to show
درباره میشل فوکو یک پژوهش دانشگاهی انجام دادم که خلاصهش رو به صورت یک پادکست کوتاه درآوردم. گفتم شاید به درد کسی بخوره.
در این صوت خیلی فشرده میتونید این سرفصلها رو بشنوید:
🔻اندیشه فوکو درباره قدرت، مقاومت و تاریخ جنون
🔻 ارتباط نظریه فوکو با کانت، نیچه و مارکس
🔻یک ارجاع سینمایی: دیوانه از قفس پرید، اثر میلوش فورمن
🔻سیاسی بودن زندگی روزمره
🔻انقلاب از منظر فوکو
@derakhte_tafakor
98 · Аудио
PodCast Berthold Brecht - Maryam Shavandi.mp3 · 24.4 MB · click to show
PodCast Berthold Brecht - Maryam Shavandi.mp3 · 24.4 MB · click to show
🔻تحلیل نمایشنامه دشمن مردم اثر هنریک ایبسن، از دیدگاه برشت
@derakhte_tafakor
97 · کارهای بزرگ، علتهای کوچک
گاهی اوقات ما آدمها برای توضیح علت کارهایی که انجام میدهیم، دنبال ریشههای اجتماعی و سیاسی میگردیم. انگار که در سطح اجتماع دیدن آن عمل، بیشتر آن را توجیه و تفسیر میکند. غافل از آنکه واقعا اینطور نیست. ما فقط قضیه را بیش از اندازه پیچیده میکنیم.
حجاب یکی از آن چیزهایی است که در هر محفلی درباره توجیهات اجتماعیاش حرف زده میشود. حتی التزام آن در سطح جامعه و تاثیر آن بر خانواده و زیست اجتماعی صورتبندی میشود. از آن حرفها که همه جا میشنویم مثل نگاه مرد، سلامت جنسی، امنیت زن و چیزهای دیگر که البته غلط نیست، اما تمام ماجرا نیست. به نظرم حجاب داستانی فردی است برای هر زن، و اگر صادقانه و بدون سوگیری با آن روبه رو شود درمییابد که پوشیده بودن نسبتی با تکامل و رشد دارد. هر زنی خوب میداند که لباس او را پناه میدهد، روح معنویت را در او بیدار میکند و به والایی نزدیکش میکند. شاید به همین جهت است که پوشیدهبودن در نماز زنان هم واجب شده. چون دیگر در آن وضعیت نه نامحرمی وجود دارد و نه بعد اجتماعی مطرح است، او خود را میپوشاند چون در پوشیدگی، انگیزشی برای روح متعالی حاکم است. پس حجاب در نقطه صفر خود، امری کاملا فردی است و بعد این خودانگیخته بودن در تلاش برای تکامل میتواند در ابعاد اجتماع نیز رشد بسازد.
یک مثال دیگر از غفلت بعد فردی، مسئله طرفداری از حق است. هرازچندگاهی در عالم مجازی شاهد آن هستیم که چهرهای مشهور، از طرفداری حق و جبههگیری علیه دشمن امتناع میکند و بعد اعتراضها سرمیگیرد. همه علیه او به خط میشوند که باید مسئولیت اجتماعی خودش را ادا کند، باید به عنوان یک چهره شناخته شده پرچم دست بگیرد. بله عزیزان، اما دل در گرو باطل نداشتن، وطن را دوست داشتن، حق را به آغوش کشیدن از آن چیزهایی است که اول از همه در تنهایی یقهمان را میگیرد. ما در حصار وجودی خودمان، در خلوت خودمان با مسئله حق و باطل تنها میشویم، شبها وقتی سرمان را روی بالش میگذاریم به آن فکر میکنیم و اگر نتوانیم بین آنها یکی را انتخاب کنیم از خودمان بیزار میشویم. کاری به آنهایی ندارم که میدانند حق کجاست و شهامت دم زدن از آن را ندارند، فاجعهبارتر از وضعیت آنها، افرادی هستند از خلوت خود با حق و باطل سربلند بیرون نمیآیند. دنیا با تمام دعواهای سپید و سیاهش، با تنشه
57 · id 1375796513کارهای بزرگ، علتهای کوچک
گاهی اوقات ما آدمها برای توضیح علت کارهایی که انجام میدهیم، دنبال ریشههای اجتماعی و سیاسی میگردیم. انگار که در سطح اجتماع دیدن آن عمل، بیشتر آن را توجیه و تفسیر میکند. غافل از آنکه واقعا اینطور نیست. ما فقط قضیه را بیش از اندازه پیچیده میکنیم.
حجاب یکی از آن چیزها
Здравствуйте 👋
Ищем исполнителей для редактирования текстов @Largo_supp
شهریار شاید تنها شاعر معاصر باشد که سوز دلش در تمام اشعارش پیداست. سوزی که از فراق عشقش سرچشمه گرفته و گویی که تمام طبع شعرش را از همان لحظه که سینهسوخته شده دارد. ما این درد را میفهمیم، با او مانوسیم و شاید به همین دلیل است که ما او را از خودمان میدانیم و شعرهایش از معنای زندگی ما منقطع نیست. این غزل زیبای شهریار در سالگرد وفاتش تقدیم به شما که زبان شعر را دوست دارید:
خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست
به زندگانی من فرصت جوانی نیست
من از دو روزهٔ هستی به جان شدم بیزار
خدای شکر که این عمر جاودانی نیست
همه به گریهٔ ابر سیه گشودم چشم
در این افق که فروغی ز شادمانی نیست
به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم
دریغ و درد که این انتحار آنی نیست
نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس
به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست
ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند
به جان خواجه که این شیوهٔ شبانی نیست
ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس
که از خزان گلش شور نغمهخوانی نیست
#شهریار
#ادب_پارسی
@derakhte_tafakor
34 ·