31 July 2026
ماجرای ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حضرت حافظ
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا میرود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ میریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.
ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمیخیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕﻮ ﻣﮕﻮ ﻭ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﺯﯾﺎﺩ، ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ میدهد ﮐﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺎﻝ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺪﺍﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ.
ﮐﺘﺎﺏ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻮﺩﮐﯽ میدهند
ﻭ ﺍﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ میکند ﻭ ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ میشود:
ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺳﺮﺷﺖ
ﮐﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ
ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﻭ ﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺵ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩِﺭﻭَﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﻃﺎﻟﺐ ﯾﺎﺭﻧﺪ ﭼﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﭼﻪ ﻣﺴﺖ
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﭼﻪ ﮐﻨﺸﺖ
ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺣﯿﺮﺕ ﺯﺩﻩ میشوند ﻭ ﺳﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﯾﺮ میافکنند. ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺩﻓﻦ پیکر حافظ انجام میشود ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ ﻟﺴﺎﻥ ﺍﻟﻐﯿﺐ ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﺷﺪ.
🌹🌹🌹
Видео
5.3 MB
5.3 MB
هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ
چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر
جمله جانهای پاک گشته اسیران خاک
عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر
قسمتی از غزل ۱۱۲۹ مولانا،
کنسرت بزرگداشت مولانا در یونسکو
به رهبری #آرش_فولادوند و اجرای بینظیر #نگینه_امانقلوا از تاجیکستان و #سارا_نائینی و #وحید_تاج
و آهنگسازی آرش فولادوند
Видео
2.3 MB
2.3 MB
امشب با حافظ❤️
ای فروغِ ماه ِ حُسن از روی رخشانِ شما
آبروی خوبی از چاه ِ زنخدانِ شما
عزم ِ دیدار ِ تو دارد جانِ بر لب آمده
بازگردد یا برآید چیست فرمان ِ شما؟
کس به دور ِ نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستانِ شما
بخت ِ خواب آلود ِ ما بیدار خواهد شد مگر
زان که زد بر دیده آبی، روی رخشانِ شما
با صبا همراه بفرست از رُخت گلدستهای
بو که بویی بشنویم از خاک ِ بستانِ شما
عمرتان باد و مراد، ای ساقیانِ بزم ِ جم!
گر چه جام ِ ما نشد پُر می به دورانِ شما
دل خرابی میکند، دلدار را آگه کنید
زینهار! ای دوستان! جانِ من و جانِ شما
کی دهد دست این غرض یا رب! که همدستان شوند
خاطر ِ مجموعِ ما، زلف ِ پریشانِ شما
دور دار از خاک و خون دامن، چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربانِ شما
میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزیِ ما باد لعلِ شکرافشانِ شما
ای صبا! با ساکنانِ شهر ِ یزد از ما بگو
کای سَر ِ حقناشناسان گوی چوگانِ شما
گر چه دوریم از بساط قُرب، همت دور نیست
بندهی شاه ِ شماییم و ثناخوانِ شما
ای شهنشاه ِ بلنداختر! خدا را همتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ِ ایوانِ شما
♥️♥️
Видео
526 KB
526 KB
☀️🔸🔸🔸
«ما آنقدر غمگینیم که دیگر واژهای
برای توصیفش پیدا نمیکنیم...»
گاهی انسان آنقدر از رنج، حسرت و
ناتوانی لبریز میشود که تمام وجودش
در غم فرو میرود.
حالِ ما، حالِ داغدیدگان خاموشیست
که سالها بغضها و فریادهایشان را در
سکوت نگه داشتهاند؛ دلهایی پر از
حرفهای ناگفته و زخمهایی که هنوز
فرصت التیام نیافتهاند.
گاهی گریه، فقط جاری شدن چند قطره
اشک نیست؛ راهیست برای بیرون ریختن
تمام تلخیهایی که در سکوت تحمل
کردهایم و سبک شدن از سنگینیِ دردهایی
که بیصدا بر دوش کشیدهایم.
اما در میان این همه تاریکی، هنوز کسانی
هستند که به آفتاب ایمان دارند؛ به نوری
که میتواند پس از طولانیترین شبها
دوباره راه را نشانمان دهد.
شاید تمام جستوجوی انسان، یافتن همان
آفتابی باشد که بتوان دوباره به آن تکیه کرد؛
نوری که آرام در گوشمان زمزمه میکند:
«تا وقتی امیدی به روشنایی باقی مانده،
هیچ تاریکی ابدی نیست.»
Аудио
2786358768890093315_759702443097143.mp3 · 3.7 MB
2786358768890093315_759702443097143.mp3 · 3.7 MB
#شبتونآرام
ڪنوناز هجر بر پایم چنین بندیست از آتش
ز یادشمستو مخمورم اگرچندم نزار اےدل
مثالِ چنگ مےباشم هزاران نغمهها دارد
بہ لحنِ ؏شق انگیزش وگر نالید زار اے دل
#مولانا
#هوش_مصنوعی
34 · انسان بودن
عبارت قشنگیه
چون فرقـی
بین زن و مرد نمیزاره.
قلب ومغز آدم ها
جنسیت نداره
.
جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد
وآوازهٔ جمالت اندر جهان نگنجد
وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید
وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد
هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را
زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد
آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند
هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد
آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند
دل در حساب ناید جان در میان نگنجد
اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی
از دل اگر برآید در آسمان نگنجد
عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد
زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد
عطار نیشابوری
در قاب دل به جز تو کسی جا نمیشود
چون من کسی زِعشقِ تو شیدا نمیشود
شعری زِ عشق و شور سرودم ولی بدان
ایـن واژه هـا بـدون تـو مـعنـا نمیشود
بـر لـب نشسته قـفلِ سکوتی پُـر التهاب
ایـن قفل، جـز بـه بوسهی تو وا نمیشود
چرخیدهام به میکدهها روز و شب ولی
چـون سـاغـرِ دو چـشمِ تو پیدا نمیشود
هـر کـار کـرده ام بـگـریـزم زِ تـو ولــی
دل دادگـی و عـشق کـه حـاشـا نمیشود
قلبـم چـو بـرکهایست که بی نورِ ماهِ تو
تـاریـک و راکـد است و تـمـاشـا نمیشود