Аудио
غزل ۱۳۳ صوفی نهاد دام و سر حقه.mp3 · 27.4 MB · click to show
غزل ۱۳۳ صوفی نهاد دام و سر حقه.mp3 · 27.4 MB · click to show
شرحِ غزلِ ۱۳۳
صوفی نهاد دام و سرِ حقه باز کرد
بنیادِ مکر با فلکِ حقهباز کرد
بازیِّ چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرضِ شعبده با اهلِ راز کرد
📌 اگر توانایی مالی دارید، لطف کنید هر ماه (یا هر چهار جلسه یک بار) به این شماره کارت، سیصد هزار تومان، (یا کمتر و بیشتر) مرحمت بفرمایید.
۶۰۳۷ ۶۹۱۵ ۵۷۹۸ ۰۵۵۴
بانک صادرات
محمد رضا ضیاء
این کار به تداوم این درسگفتارها یاری میرساند و به من برای ادامه انگیزه میدهد.
دوستان خارج از کشور برای پرداخت، به این شناسه
@mohamadrezazia
پیام دهند.
https://t.me/hafezxany
1.7K · اگر هزار غم است از جهانیان بر دل
همین بس است که او غمگسار ما باشد
#سعدی
@Adabestan1000
420 · Аудио
Ali Tafreshi - Man Mast Mey Eshgham Hooshyar Nakhaham Shod.m · 5.8 MB · click to show
Ali Tafreshi - Man Mast Mey Eshgham Hooshyar Nakhaham Shod.m · 5.8 MB · click to show
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی
در کوی جوانمردان عیّار نخواهم شد
آن رفت که میرفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بییار نخواهم ماند
چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
تا غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم
چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد
#فخرالدین_عراقی
#علی_تفرشی
@Adabestan1000
332 · Фотография
click to show
click to show
نام الخليُّ فَنَومُ العين تَعذيرُ
مِمّا ادّكَرْتُ و همُّ النفسِ مذكورُ
ذَكَرْت ُ سَلمىٰ و ما ذِكرِى براجِعِها
وَ دُونَها سَبْسَبٌ يَهوى به المورُ
آنکه بی غم و دل آسوده بود بخفت اما خواب من اندک و دشوار است از آنچه به یاد آوردم، و غم دل به یاد می ماند
به یاد سلمیٰ افتادم یاد من او را باز نمی گرداند در حالی که بین من او بیابانهای پر غبار فاصله است.
#الاغانی
ذکر جمیله_سُلَمِیَّه
#ابوالفرج_اصفهانی
گر به سر منزل سلمیٰ رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
#خواجه
@Adabestan1000
332 · فکر از فرانتس کافکا
یک جشن بالماسکه بودهست زندگی
شرمندهام ز خویش که عمری
در آن حضور داشتم اینگونه بینقاب!
محمدرضا روزبه
@Mohammadrezarouzbeh
357 · id 1124335878فکر از فرانتس کافکا
یک جشن بالماسکه بودهست زندگی
شرمندهام ز خویش که عمری
در آن حضور داشتم اینگونه بینقاب!
محمدرضا روزبه
@Mohammadrezarouzbeh
البته دیدگاه های متفاوت و گاه متناقضی در باب نکات مثبت و منفی ماسک داشتن وجود دارد. از یک سو ماسک شخصیتی می تواند به انسان کمک کند تا در موقعیت های مختلف خود را با شرایط وفق دهد و از بخشی از احساسات و ضعف های درونی خود محافظت کند. شاید انسان همیشه نتواند آنچه را که در درونش می گذرد به دیگران نشان دهد و به همین دلیل گاهی داشتن یک نقاب برای ادامه دادن در میان دیگران ضروری به نظر برسد
اما از سوی دیگر هرچه انسان بیشتر به این نقاب وابسته شود فاصله میان چیزی که واقعا هست و چیزی که به دیگران نشان می دهد بیشتر می شود. شاید این فاصله در ابتدا چندان محسوس نباشد اما به مرور زمان می تواند آنقدر عمیق شود که انسان دیگر نداند کدام رفتار از درون خودش می آید و کدام رفتار تنها بخشی از نقشی است که سال ها به آن عادت کرده است
شاید ماسک در ابتدا چیزی باشد که انسان خودش انتخاب می کند اما گاهی آنقدر آن را بر چهره نگه می دارد که دیگر برداشتنش برایش سخت می شود. در این میان سوالی شکل می گیرد که شاید پاسخ ساده ای نداشته باشد. اگر روزی همه نقاب ها را کنار بگذاریم چه چیزی از آنچه سال ها به دیگران نشان داده ایم باقی می ماند
شاید ترسناک ترین قسمت ماجرا همین باشد که انسان گاهی آنقدر برای پنهان کردن خود واقعی اش تلاش می کند که در پایان دیگر خودش هم نمی داند پشت این همه نقاب چه کسی ایستاده است
و گفت: طلب حاجت به زبان فقر کنند نه به زبان حُکم.
#تذکره_الاولیاء
#ذکر_ذوالنون_مصری
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو...
#حافظ
@Adabestan1000
441 · id 1124335878فکر از فرانتس کافکا
یک جشن بالماسکه بودهست زندگی
شرمندهام ز خویش که عمری
در آن حضور داشتم اینگونه بینقاب!
محمدرضا روزبه
@Mohammadrezarouzbeh
"از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم زندگی یک جشن بالماسکه بود در حالی که من با چهره واقعی ام در آن حاضر بودم
فرانتس کافکا
ببخشید الان این جمله چرا دستکاری شده و به این صورت بد بیان شده؟
مثلا شده شعر؟
و گفت: سماعِ وارد حق است. دلها بدو برانگیزد و بر طلبِ وی حریص کند. هر که آن را به حق شنود، به حق راه یابد، و هرکه به نفس شنود در زندقه افتد.
#تذکرهالاولیاء
#ذکر_ذوالنون_مصری
وَإِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زَادَتْهُ هَٰذِهِ إِيمَانًا ۚ فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ(۱۲۴)
وَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَىٰ رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ(۱۲۵)
و چون سورهاى نازل شود، از ميان آنان كسى است كه مىگويد: «اين [سوره] ايمان كدام يك از شما را افزود؟» اما كسانى كه ايمان آوردهاند بر ايمانشان مىافزايد و آنان شادمانى مىكنند.(۱۲۴)
اما كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزود و در حال كفر درمىگذرند.(۱۲۵)
#قرآن
#سورهتوبه
باران که در لطافتِ طبعش خِلاف نیست
در باغ لاله روید و در شورهبوم خَس
#سعدی
@Adabestan1000
414 · امیدوار ب آینده"از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم زندگی یک جشن بالماسکه بود در حالی که من با چهره واقعی ام در آن حاضر بودم
فرانتس کافکا
ببخشید الان این جمله چرا دستکاری شده و به این صورت بد بیان شده؟
مثلا شده شعر؟
به نظر میرسد مقصود و غرض از طرح این پیام، بیش از آنکه نقلِ قولی مستقیم از فردی خاص باشد، یادآوری و بازخوانیِ مفهومی بوده است؛ به این معنا که تأکید اصلی بر خودِ مضمون و مفهومی است که پیام در پیِ انتقال آن است، نه لزوماً بر انتساب آن به گویندهای مشخص.
رفیق گفتی و خنجر به یاد من آمد
ز پشت ، زخم مکرر به یاد من آمد
تو را به چاه که افکنده است ؟ در پاسخ
گریستم که برادر به یاد من آمد
هر آن زمان که به آیینه ای نظر کردم
رُخِ مُشَوَّشِ محشر به یاد من آمد
مرا هوای پریدن ز بال غافل کرد
شکست تا که سرم ، پر به یاد من آمد
پیالهی نظر از خون دل لبالب شد
مِیِ نخوردهی ساغر به یاد من آمد
ز خاطرم همه غم های روزگار برفت
چو بی وفایی دلبر به یاد من آمد
غزل سرودم و از نیشخند بی هنران
قریش و طعن پیمبر به یاد من آمد...
#نعیم_گنجی
#غزل_تازه
@Adabestan1000
508 · رفیق گفتی و خنجر به یاد من آمد
ز پشت ، زخم مکرر به یاد من آمد
تو را به چاه که افکنده است ؟ در پاسخ
گریستم که برادر به یاد من آمد
هر آن زمان که به آیینه ای نظر کردم
رُخِ مُشَوَّشِ محشر به یاد من آمد
مرا هوای پریدن ز بال غافل کرد
شکست تا که سرم ، پر به یاد من آمد
پیالهی نظر از خون دل لبالب شد
مِیِ نخوردهی ساغر به یاد من آمد
ز خاطرم همه غم های روزگار برفت
چو بی وفایی دلبر به یاد من آمد
غزل سرودم و از نیشخند بی هنران
قریش و طعن پیمبر به یاد من آمد...
#نعیم_گنجی
#غزل_تازه
@Adabestan1000
508 · Фотография
click to show
click to show
جُرم مَنست پیش تو گر قدر من کَم است
خود کردهام پَسند خریدار خویش را
#نظیری_نیشابوری
@Adabestan1000
300 · علی از بهترین شاگردان من بود. مدتها بود روحیهی گوش دادن به موسیقی کلاسیک در من مرده بود.
علی دوباره این روحیه را در من زنده کرد.
بنامیزد.
122 · و سید حامد احمدی که یلی است در شعر
آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
دست مرا بگیر و ببر پابهپای خویش
بر اسب بالدار مرا ترک خود نشان
باشد که هر کسی بنشیند به جای خویش
دارم دلی برای تو زین عرصه تنگتر
آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
تا در هوای صبح تنفس کنم دمی
از حبس شب رها کن و حبس نفس مرا
پر میکشد دلم که شود بادبادکت
بادا که نخ دهی بپرد در هوای تو
آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
عمریست زندهام که بمیرم برای تو
یک نشئه در رکاب تو از صبح تا غروب
وارسته از کِلاب و خنازیر بس مرا
تا مرگ در هوای تو پروازم آرزوست
آزادیا بیا و درآر از قفس مرا
عمریست زندهام که بمیرم برای تو
سر کردهام بلند که در پایت افکنم
امواج گیسوانت اگر از سرم گذشت
دل داشتم قوی که به دریایت افکنم
آزادی! ای ستارهی شبزندهدار من!
عمریست زندهام که بمیرم برای تو
چشم از تو برنداشتم از اول غسق
تا بنگرم به چشم خودم ماجرای تو
ای تونل حیات مرا مشعل امید!
وی کورسوی معجزه در شام آخرم!
عمریست زندهام که بمیرم برای تو
تا خود صلیبوار کشی تنگ در برم
مغرور و سرفراز درآیم به اهتزاز
بیرقصفت بلند شوم در هوای تو
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
عمریست زندهام که بمیرم برای تو
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
ای طرهی شکنشکنت دستگیر من!
مستم کن از دو شیشهی الکل به یک نگاه
تا آن دو چشم سرخ شود مستگیر من
آزادی! ای طلیعهی محبسگشای فجر!
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
از گیر و دار این شب ظلمتفزا مرا
تنها خودت رها کن و تنها خودت ببر
ظلمآشنای ظلمت افراسیابیام
تا مطلع منیژهام آخر زند صدا
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
تا انتهای روز رهایی از ابتدا
از در درآ مرا که من از خود بدر شوم
از من مرا بگیر و ببر تا خودت ببر
پل بستهام که بگذرم از قید و بند خویش
دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر
ظلمآشنای ظلمت افراسیابیام
تا ویژهی منیژهام از این دو ویژگی
پایم به چاه غاسق و چشمم به راه ماه
غیر از تو از چه ماه برآید منیژگی
آزادی! ای منیژهی بیژنگسار من!
ظلمآشنای ظلمت افراسیابیام
برکش به زلفکان خود از چاه شب مرا
تا کی کنی خمار دو زلف شرابیام
اقبال گرگ و طالع گرگین کند افول
گر بیژن از کلاه تهمتن برآوری
ظلمآشنای ظلمت افراسیابیام
تا کی غبار از دل بیژن برآوری
در آسمان چشم تو روشنگری کنم
گر ماه من به جلوه کند آفتابیام
چشمان
131 · #سیدحامد_احمدی @sokhanshahi
131 · غوغای تکنوازیِ سازِ وجودمی
آوایِ بیقراریِ رود سرودمی
از پردههای شعر چو پرواز میکنی
امواجِ لحظهلحظهی بود و نبودمی
فوّارهوار میپری از عمق جان من
هنگامهی نمایش اوج و فرودمی
وقتی طلوع میکنی از پردهی ضمیر
زیبایی نماد و شکوه نمودمی
در من جرقّه میزنی و شعله میکشی
کانونی از تجلّی کشف و شهودمی
دیریست در حریم صفا اهل راز نیست
تنها توئی که محرم گفت و شنودمی
از من مگیر جوهر سیّال خویش را
موج حیات، در نفس تار و پودمی
بهمن رافعی بروجنی🌿
از مجموعه غزل" یک دست بیصدا نیست"
@bahmanrafeii
239 · Фотография
click to show
click to show
اگر امروز دانشجویان زبان و ادبیات فارسی از من بپرسند چه کتابی را بخریم، میگویم یک دوره از کتاب گرانسنگ دانشنامهٔ زبان و ادب فارسی را بخرید (هرچند میدانم متأسفانه کمتر کسی توان خرید یک دوره از اینگونه آثار را دارد.)
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
676 · Фотография
click to show
click to show
فاجعه همیشه با هیاهو از راه نمیرسد. گاه همهچیز در جای خود باقی میماند، خانه، عادتها، مناسبات، لبخندها و آن نظم آشنایی که خیال میکنیم تا ابد دوام خواهد داشت. اما جایی، در دل همین آرامش، چیزی اندک جابهجا میشود. ترکی بر سطح جهان میافتد و زندگی، بیآنکه کسی لحظهی دقیقش را دریابد، مسیر دیگری در پیش میگیرد.
مشتی غبار رمانی است دربارۀ همین فروپاشی خاموش، دربارۀ جهانی آراسته و موقر که میکوشد ظاهر خود را حفظ کند، در حالی که از درون، آرامآرام به غبار بدل میشود.
مشتی غبار | نوشتۀ اِولین وُ | ترجمۀ ابراهیم یونسی | نشرنو، چاپ اول ۱۴۰۴، قطع رقعی، جلد شومیز، ۲۸۶صفحه. ۳۸۰.۰۰۰تومان، #معرفی_کتاب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
سفارش و خرید از وبسایت نشرنو:
@nashrenow | nashrenow.com
2.1K · یوسف حسین از و پرسید که: با که صحبت کنم؟ گفت: با آن که تو و من در میان نبود.
#تذکره_الاولیاء
#ذکر_ذوالنون_مصری
مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زادهست
دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست
***
همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه
با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی
#سعدی
@Adabestan1000
52 · یوسف حسین از و پرسید که: با که صحبت کنم؟ گفت: با آن که تو و من در میان نبود.
#تذکره_الاولیاء
#ذکر_ذوالنون_مصری
مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زادهست
دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست
***
همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه
با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی
#سعدی
@Adabestan1000
72 · از اتفاق چه خوشتر بود میان دو دوست
درون پیرهنی چون دو مغز یک بادام
#سعدی
@Adabestan1000
73 ·