ChatCrawlersearch across public Telegram Open the app
د

دیدگاههای شما درباره داستانهای کوتاه کانال

7 members
11 August 2026
12 August 2026
Фотография
click to show
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه ☯️عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت. مردی که آنجا بود عابد را شناخت، به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟ گفت: نه. مردگفت: فلان عابدبود. نانوا گفت: من از مریدان اویم، دوید دنبالش و گفت می خواهم شاگرد شما باشم، عابد قبول نکرد. نانوا گفت اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام می دهم، عابد قبول کرد. وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: سرورم دوزخ یعنی چه؟ عابد پاسخ داد : "دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به بندۀ خدا ندادی ولی برای رضایت دل بندۀ خدا یک آبادی را نان دادی. #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
625 ·
I
Видео
SQP5mTtnxkqsPA · 25.9 MB · click to show
#دوربین_مخفی ☯️ ⁨ ⁨ ⁨ چقدر این مرد دلش شکسته بود 💔 #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
1.1K ·
13 August 2026
I
#پیام_مخاطب ☯️ قرار بود با سواد شویم.... یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه... قرار بود با سواد شویم... روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم... قرار بود با سواد شویم... بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم،‌ به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم... گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم... قرار بود با سواد شویم... از شعر، از گذشته های دور، از مناطق حاصل خیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند ، تا ما همه چیز را یاد بگیریم... استرس و نگرانی... شب بیداری و تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو می شدیم. قرار بود با سواد شویم... دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره... تمام شد. تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم فقط می خواهم چند سوال بپرسم... ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟ ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟ ما چقدر سواد رابطه داریم؟ ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟ ما چقدر سواد انسانیت داریم؟ ما چقدر سواد زندگی داریم؟ قرار بود با سواد شویم ... ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
1.1K ·
15 August 2026
Фотография
click to show
#پیام_مخاطب ☯️ امروز با مامانم از ظهر بیرون بودیم ۸ شب رسیدیم خونه. تا رسیدیم مامانم شام یتیمچه درست کرد بعد یکم ازش خوردم تو دلم گفتم وااا چرا انقدر بدمزه شده (نگو بادمجوناش خوب نبود) موقع جمع کردن میز از مامانم تشکر کردم ، یدفعه برگشت گفت ببخشید خوب نشده بود انقدر اعصابم خرد شد ، چرا مامانم باید عذر میخواست؟ مگه وظیفه ای داره در قبال دختر ۳۶ سالش که براش غذا بزاره؟ جفتمون باهم بیرون بودیم خسته شدیم گفتم مامان این چه حرفیه ؟ ممنون و شکر بابتِ اینکه این خونه مادر داره خیلیا مادر ندارن ، خیلیا غذا ندارن... خیلی مراقب باشید به پدر و مادرتون بگید که هرکاری براتون میکنن از سخاوت پدر و مادریشون هست ، بذارید بدونن که شما میبینید و میفهمید... ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
1.1K ·
I
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه ☯️ خانم از پیرمردِ دستفروش پرسید: _این دستمال ها دونه ای چنده؟ فروشنده پاسخ داد: _هر کدوم دو هزار تومن خانم. خانم گفت: من شش تا برمی دارم و ده هزار تومن می دم یا نمی خرم و می رم. فروشنده پاسخ داد: اشکالی نداره خانم. با این که سودی برام نداره ولی این می تونه شروع خوبی برای من باشه چون امروز حتی یه دونه دستمال هم نفروخته ام و برای زنده ماندن به پولِ این ها نیاز دارم. خانم، دستمال ها رو را با قیمتِ دلخواهِ خودش خرید، با احساسِ برنده شدن، سوارِ ماشینِ شیکِ خود شد و با دوستش به رستورانی شیک رفت. او و دوستش آن چه را که می خواستند سفارش دادند. آنها فقط کمی‌ از غذای خود را خوردند و مقدار زیادی از آن را باقی گذاشتند و صورتحساب را که ۳۵۰ هزار تومان بود ۴۰۰ هزار تومان حساب می کنند و به صاحبِ رستورانِ شیک می گویند که بقیه اش را به عنوانِ انعام نگه دارد! این داستان ممکن است برای صاحبِ رستورانِ شیک، کاملا عادی به نظر برسد ، اما برای پیرمردِ فروشنده بسیار ناعادلانه است. سؤالی که مطرح می شود این است: *چرا همیشه هنگامِ خرید از نیازمندان، باید نشان* *دهیم که قدرت داریم و چرا ما نسبت به کسانی که حتی‌ نیازی به سخاوتِ ما ندارند، سخاوتمند* *هستیم؟!* یک بار مطلبی را در جایی خواندم که می گفت: پدرم از افرادِ فقیر، با قیمتِ بالا، اجناس می خرید، هرچند به وسایلِ احتیاج نداشت. گاهی اوقات هزینه ی بیشتری نیز به آن ها پرداخت می کرد. پسر شگفت زده از پدرش می پرسد: *"چرا این کار را می کنی بابا؟"* پدر پاسخ می دهد: *"این خیریه ای است که در عزّت پیچیده شده است، پسر جان." ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
801 ·
I
*سریال پسته ونخود گلی 🌰🥑* *سریال دختر قهرمان 🏆* *عشق بادام و کاجو 🥑🥜* *سریال شفتالو و کلیه🍌🍊* *عشق انگوری و کیله 🍇🍌* *سریال الوری و آنبه 🫐🥭* ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏*عشق آلوبالو و سیب 🍎🍒* *عشق توت‌فرنگی و لیمو 🍋🍓* *داستان مالته🍊شفتالو 🍑* *سریال عشق کچالو و بامیه❤️* *سریال و خانم لیمو 🍋🥭* *عشق آناناس و توت‌فرنگی*🍍🍓 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏*در این کانال نشر میشه اگر دیدن دلت است بیا🫵😍🥳* https://whatsapp.com/channel/0029Vb7u4s26BIEk7s1Zml0O *👆🏼🫵🏻این کانال مطلق به خود شماست 30 نفر تان فالو کنید حله 👌* ‎‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏
J
18 August 2026
Видео
Jg2tu74ZZbbfkg · 20.2 MB · click to show
#راه_شمال ☯️ #اتوبان #قزوین به #رشت #رودبار، محدوده ی پمپ بنزین #شهران و #تونل #حلیمه با آهنگ زیبا ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
1K ·
I
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه ☯️ تو راسته بازار حاج عبدالله یه گلفروشی بود هر روز که از حجره فرش فروشی آ سید مَمّد برمیگشتم از جلوی گلفروشی رد میشدم و چشمم میفتاد به دختر ریزه میزه فروشنده از ملاحت چهره ش خوشم میومد یجورایی خستگی اون حجره رو از تنم درمیاورد! پیش نیومده بود همکلامش شم یه روز به مناسبت روز مادر رفتم تو مغازش سلام کردم سر تکون داد گفتم یه دسته گل میخام واسه مادرم; لبخندی زد و توی دفترچه یادداشتی یه چیزی نوشت و گرفت جلوم: گلاتونو انتخاب کنید! متعجب نگاش کردم.. با اشاره گلا رو نشونم داد اون نمیتونست حرف بزنه!! هاج و واج چند شاخه گل برداشتم خیلی قشنگ دسته‌شون کرد و داد دستم پرسیدم چند؟ نوشت 12 شب خوابم نبرد دلبر گلفروش من لال بود و من نمیدونستم.. خیلی فک کردم.. فردا دوباره رفتم سراغش و گفتم یه گلدون میخام تو دفترچش نوشت چه گلدونی؟ خودکارشو از دستش گرفتم و تو دفترچش نوشتم:حُسن یوسف لبخند زد و نوشت پشت سرتون نوشتم ممنونツ هر روز به یه بهانه رفتم مغازه و با نوشتن باهاش حرف می‌زدم اوایل از فواید گل و گیاه و کم کم به اینکه کی ام و چی ام.. باهاش حالم خوب بود دلم رفته بود واسه چشاش و حرفای خوش خطش تصمیممو گرفته بودم چند روزی نرفتم گلفروشی از دور می دیدم ساعت 5 عصر در مغازه منتظره.. بعد از 7روز رفتم گلفروشی اخم کرده بود رو کاغذ نوشتم یه دسته گل بزرگ میخام واسه خواستگاری سلیقه خودتون باشه; غمگین نگام کرد رفت سراغ گلا و یه سبد خوشگل درست کرد تو دفترچش نوشت مبارک باشه! غم چشماش دلمو بیشتر لرزوند سبد رو گرفتم از دستشو دوباره دادم دستش مات نگام کرد رو کاغذ نوشتم:زن من میشی؟؟ بخدا قسم لبخندش قشنگ تر از همه ی گلای گلفروشی بودツ نوشتم براش تو این دنیای پر هیاهو خوبه که حرف نمیزنی خوبه که مهربونیاتو می نویسی و بی ریا هدیه میدی به آدما.. . چندساله از ازدواجمون گذشته و من هنوز عاشق سکوت لباشو صدای چشاشمツ و هنوزم معتقدم چقد خوبه تو این دنیای پر هیاهو نه حرف بزنی نه حرف بشنوی.. ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
546 ·
19 August 2026
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه ☯️ #ﻣﻌﯿﻦ #ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﺪ؛ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ یڪ جوﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩ، ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ: 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﺪﻡ، ﭼﻨﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﻋﺎﺷﻖ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻭ ﭘﺎﻓﺸﺎﺭﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻦ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﻭﯾﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻨﺎﯼ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ، ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ. ﭘﺲ ﺍﺯ آﻥ ﺑﺎ ﺟﺪﯾﺖ ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﯾﭙﻠﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﺑﻌﺪ آﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﯿﻢ، ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﺮﻭﻡ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ. ﺩﺭ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺴﺖ و ﺩﻭﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺎﺭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺑﻌﺪ از ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﺎﺭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ و ﺭﻓﺘﻦ ﻭ آﻣﺪﻥ ﻫﺎﯾﻢ ﻭ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﻭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺟﺪﯾﺪ ﻋﻤﻞ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﯿﺎﯾﻢ... ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﭘﺎے دلش ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺭﺩ ﻣﯿﮑﺮد. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﺷﺪﻥ ﻫﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ 32 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻤﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ، ﺟﺸﻦ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺮﭘﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ آﺩﻡ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺫﯾﺖ ﻧﺸﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩ. ﺻﺒﺢ ﺍﻭﻝ ﻭﻗﺖ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻡ مے بینم ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺗﻬﯿﻪ ﻭﺳﺎﯾﻞ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻡ. ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻧﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ، ﮐﻤﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﻔﺲ ﻧﻤﯿﮑﺸﺪ... ﺳﺮﯾﻌﺎ ﭘﺰﺷﮑﯽ آﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﭘﺰﺷﮏ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺣﻤﻠﻪ ﻗﻠﺒﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﯾﺴﺖ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺪﺳﺖ آﻭﺭﺩﻧﺶ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ... ﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻦ ﺯﻭﺝ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩﻡ : ﺻﺒﺤﺖ ﺑﺨﯿﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﺎ ﺁنڪہ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺩﯾﺸﺐ ﺧﺪﺍﻧﮕﻬﺪﺍﺭ ﺑ
1.1K ·
I
Фотография
click to show
#پیام_مخاطب ☯ یک نفر تعریف میکرد؛ دختر چهار ساله ایی تو تاکسی کنار دستم نشسته بود و با لذت زیاد لواشک میخورد! گفتم مگه نمیدونی لواشک واسه سلامتی ضرر داره ؟! چرا میخوری؟ یک نگاهی بهم کرد و گفت؛ پدر بزرگم خدا بیامرز ۱۱۵ سال عمر کرد! با تعجب پرسیدم؛ واسه اینکه لواشک می خورد...؟! گفت؛نه! چون سرش تو کار خودش بود...! چنان قانع شدم که الان سه روزه با کسی حرف نزدم و دارم به عمق این قضیه فکر میکنم...!😕 #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
1.1K ·
20 August 2026
id 1650678444#هر_شب_یک_داستان_کوتاه ☯️ #ﻣﻌﯿﻦ #ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﺪ؛ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ یڪ جوﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩ، ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ: 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﺪﻡ، ﭼﻨﺎﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﻋﺎﺷﻖ آﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻭ ﭘﺎﻓﺸﺎﺭﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻦ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻢ
غمگین ترین و جانسوز ترین حالت برای این زوج بود و یه زوج مشهدی هم هست که اخیرا یهو کلیپش رو دیدم دیوانه وار همدیگه رو دوست داشتن و ازدواج میکنن و جشن ازدواج رو موکول میکنن به دو هفته بعد تو همین اثنا برادران تنی و ناتنی داماد ایشون رو به قتل میرسونن و زن که دوماهه باردار بوده متاسفانه بچش سقط میشه و قاتلین ماشین مقتول رو هم برمیدارند به عنوان ارثیه و میبرن
I
23 August 2026
Видео
3.2 MB · click to show
#زندگی ☯️ یه عده مسخرش میکنند اما مسئله خیلی بزرگیه که وارد دعوای خیابونی با افراد غریبه نشید... اینا آدمای مریض جامعه هستن که میخوان تحریکتون کنن تا وارد دعوا باهاشون بشید خیلی از آدمهایی که اینطوری دنبال شر میگردن چیزی برای از دست دادن ندارن و مهم نیست واسشون همین فردا اعدام بشن یا زندانی بشن ، آدم عاقل باید سرشو بندازه پایین دور بشه بهتره یک بزدل «زنده» باشی تا یک «دلیر» مرده. هنوز یادمون نرفته دوتا بچه فسقلی، روح الله داداشی قوی ترین مرد جهان رو با اون هیکل کشتن #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
363 ·
Ссылка
click to show
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه ☯️ عروس به قیمت عمده! 😂* بیوه‌ای دختری داشت که آن‌قدر زیبا بود که خواستگارها یکی پس از دیگری برای خواستگاری می‌آمدند؛ اما مادر برای ازدواج دخترش ۵۰٬۰۰۰ دلار مهریه تعیین کرده بود! هیچ‌کدام از جوان‌ها توان پرداخت این مبلغ را نداشتند و مادر هم حاضر نبود حتی یک دلار از شرطش کوتاه بیاید. یکی از جوان‌ها عاشق دختر شد و با هر زحمتی که بود، ۳۰٬۰۰۰ دلار جمع کرد. رفت پیش پدرش و گفت: — پدر، من عاشق این دختر شده‌ام و می‌خواهم با او ازدواج کنم، اما مادرش ۵۰ هزار دلار مهریه می‌خواهد و من فقط ۳۰ هزار دلار دارم. پدر گفت: — نگران نباش! همین پول را بردار و با من بیا؛ خدا بزرگ است! پسر گفت: — اما مادرش کمتر از ۵۰ هزار دلار قبول نمی‌کند! پدر لبخندی زد و گفت: — تو فقط بیا... بقیه‌اش با من! آن‌ها به خانه دختر رفتند. پدر پسر رو به مادر دختر کرد و گفت: — خواهش می‌کنم تا حرفم تمام نشده، وسط حرفم نپر! مادر گفت: — بفرمایید... پدر ادامه داد: — پسر من می‌خواهد با دختر شما ازدواج کند. این ۱۰٬۰۰۰ دلار هم مهریه دخترتان... مادر با تعجب گفت: — ولی... پدر سریع گفت: — گفتم وسط حرفم نپر! 😄 بعد ادامه داد: — و این ۱۰٬۰۰۰ دلار هم مهریه خود شماست، به شرط اینکه همسر من شوید! مادر یک لبخند شیرین زد و گفت: — به مبارکی! ان‌شاءالله مبارک هر دو خانواده باشد! 😂 همه‌چیز به‌خوبی و خوشی تمام شد. چند روز بعد، همسایه‌ها از مادر پرسیدند: — شما که برای دخترتان ۵۰ هزار دلار مهریه تعیین کرده بودید، چطور ناگهان به ۱۰ هزار دلار راضی شدید؟ مادر با خونسردی جواب داد: — قیمت عمده با قیمت خرده‌فروشی فرق دارد! 😂😂 پسر هم بعداً از پدرش پرسید: — بابا، آن ۱۰ هزار دلار باقی‌مانده چه می شود؟ پدر گفت: — نگران نباش پسرم... آن را هم می‌دهم به مادرت تا راضی شود! 😂 و بعد آرام در گوش پسرش گفت: #مدیریت_بحران، پسرم، پول نمی‌خواهد؛ گاهی فقط باید بدانی کدام #معامله را اول انجام بدهی!» 😂 ☯️حکمت خنده‌دار: بعضی‌ها دنبال همسر مناسب می‌گردند؛ بعضی‌ها هم دنبال راه‌حل مناسب! اما آدم باتجربه کسی است که بفهمد در زندگی، گاهی باید «دو معامله» را هم‌زمان ببندد تا یک معامله به نتیجه برسد! 😂 #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1
705 ·
I
Видео
AQOgwpY_GQdGUd3gvurUVsIoR0IaWMqlIkXcmY2Oc2sIoYwtGYZM81vGYuHQ · 13.5 MB · click to show
#زندگی #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
324 ·
24 August 2026
I
Ссылка
click to show
#زندگی ☯️وقتی موعد اعدام سقراط رسید، زنش را دید که داشت گریه میکرد! نزدیکش شد و پرسید: چه چیزی باعث گریه ات شده عزیزم؟ زن در حالی که گریه میکرد گفت: ظالمانه کشته خواهی شد. سقراط گفت: یعنی اگر عادلانه کشته میشدم گریه نمیکردی؟! زن گفت: منظورم اینست که بیگناه کشته می شوی! سقراط گفت: یعنی دوست داشتی گناهکار باشم؟! زن خودرا از آغوش او رها کرد و گفت: الهی زیر گل بری که موقع مردن هم دست از فلسفه و منطق برنمیداری!! 😕 #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
274 ·
25 August 2026
Ссылка
click to show
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه ☯️ روزی روزگاری، مرد عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا می کرد. آن قدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر می کرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدین گونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت، روزی خدا به فرشتگانش گفت: «امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.» آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد. آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او به سمت عبادتگاه خود حرکت کرد. سگ نگهبان خانه آتش پرست، به دنبال او راه افتاد و جلوی راه او را گرفت. مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او به راهش ادامه دهد. سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت. مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت: «ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آن را ببرم؟» به اذن خدای عز و جلٌ، سگ به سخن آمد و گفت: «من بی حیا نیستم، من سال های سال سگ خانه این مرد هستم. شب هابی که به من غذا داد پیشش ماندم. شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم. شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم. تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد. یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی.» مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد.. ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
197 ·
I
Видео
BAACAgQAAxkDAAIUSmqJ95UfbvkMzbvQuxfua8PyzHn3AAKwCwACr_xVUDEO · 16.3 MB · click to show
#هر_شب_یک_داستان_کوتاه #زندگی ☯️ #ملا نصرالدین ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #تلگرام @dastankotah_1400 ☯️ #کانال_حکایت_و_داستانهای_کوتاه در #ایتا https://eitaa.com/dastankotah_1400
545 ·
O
Архив по месяцам
Каталог площадок Искать в ChatCrawler

A snapshot of an open public feed from the search index ChatCrawler — “Google for public Telegram”; refreshed as the venue is crawled. Times are UTC.

Public content only, official Telegram API. About · FAQ · What we do not do · Remove a page · Catalog