▫️ گاهی چیزی از توی خوابهایم میدزدم
✍🏻 محمد خیرآبادی
دو سه بار در طول شب بلند میشوم و به دستشویی میروم. با این حال خوابهای منقطعم مثل تکههای پازل خوب به هم میچسبند. صبحها هنوز آفتاب نزده، بیدار میشوم. میآیم توی سالن و چند حرکت کششی انجام میدهم. میروم زیردوش آب گرم و میگذارم آب از همه طرف بغلم کند. چند دقیقهای بیحرکت میایستم. بعد گردنم را بالا و پایین میکنم، به چپ و راست میبرم و با دست شانههای خودم را ماساژ میدهم. سی ثانیه آخر، آب را سرد میکنم و چند نفس عمیق میکشم. از حمام بیرون میآیم. کمی راه میروم. چای میگذارم. سفره صبحانه را روی میز آماده میکنم. آرام میروم توی اتاق و لباسهایم را برمیدارم و میآورم بیرون. چای میریزم. صبحانهام را شروع میکنم. زنم بیدار میشود و به دستشویی میرود. صدای باز و بسته شدن در، بعد هم شرشر شیر آب. مثل هر روز.
لقمه را نیمهکاره در دست نگه میدارم و به سفره خیره میمانم. یک لحظه حس میکنم چیزی جابهجا شده. همه چیز مثل همیشه است: استکانهای کمرباریک، نعلبکیهای گل سرخی، مربای آلبالو. اما انگار رنگها ماتتر از دیروزند.
زنم میآید توی آشپزخانه، موهایش را محکم پشت سر بسته. چای برای خودش میریزد و مینشیند. هیچکدام چیزی نمیگوییم. سکوت آنقدر کش میآید که ناگهان از دهانم میپرد:
– دیشب دوباره اون خوابو دیدم.
نگاهش را از روی استکان برنمیدارد:
– کدوم خواب؟
– همون… ایستگاه، صندلی فلزی سرد، یه مرد با کیف چرمی. هیچی نمیگفت، فقط نگام میکرد.
لبخند میزند، اما لبخندی که بیشتر شبیه جمع کردن یک خستگی است.
– تو هر شب یه خوابی میبینی...
حرفی نمیزنم. به بیرون نگاه میکنم. هوا هنوز نیمه تاریک است. انگار روز مردد است که بیاید.
بعد از صبحانه، زنم مشغول جمعکردن سفره میشود. من همچنان پشت میز نشستهام، مثل کسی که یادش رفته بلند شود. در سرم صدای کفشهایی میپیچد؛ همان کفشهای مردی که در خواب دیده بودم. تقتق روی کف سرد ایستگاه.
زنم میپرسد:
– امروز میری سر کار؟
چای تهاستکان سرد شده. استکان را آرام روی میز میگذارم. نگاهم به دستگیره در میافتد. انگار چیزی پشت آن منتظر است.
ساکت میمانم. تکرار میکند:
– امروز میری؟
به زنم نگاه میکنم، اما انگار از فاصلهای دور. دستم بیاختیار به جیب شلوا
📢نام آگهی : استخدام نیروی تولید و مونتاژ طلاسازی (آقا)
نوع همکاری
سابقه
تمام وقت
بدون نیاز به سابقه
شیوهٔ پرداخت
💰دستمزد:
از 37 تا 80 میلیون تومان
بیمه
جنسیت اقا
وضعیت سربازی
فرقی ندارد
✍توضیحات
مجموعه ما جهت تکمیل کادر خود به چند نیروی فعال در زمینه تولید و مونتاژ طلاسازی نیازمند است.
شرایط و مزایا:
• حقوق ماهیانه: 37/000/000 میلیون تومان به بالا (بر اساس مهارت و عملکرد)
• همراه با اسکان و وعده غذایی
• رده سنی: ۲۰ تا ۳۰ سال
• جنسیت: آقا (مجرد)
📞شماره تماس :
09212946672
‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑
خورشید که غروب میکند گویی زندگی آغاز میشود!
فیلمی می بینی و چند صفحه از کتابی که نیمه باز، مانده میخوانی و نشانه را در آغوشش میگذاری. آماده میشوی برای سفر. چیزی نمیدانم چون لباسی پهن میشوم روی تخت. تو میروی بدون مقصد....
شبها ارواح زنده و مرده جشن میگیرن، پدر و مادر جوان هستن، عروسی ست. همه هستن. جمعی که من می شناسم اما آنها همدیگر را نمی شناسند.
برای چه میروی؟
مرا می کشانند.
گاهی نزدیک سحر، هنوز هوا تاریک است، گزارش سفر را با چشم نیمه بسته می نویسی. گاهی تا برخیزی و عینک و کلید برق را بزنی، اروح محو می شوند. فقط رد پاها و بوی تنشان می ماند.
هر شب هر شب ...اوایل سخت بود این همه شب کاری. اما تهی بودن روز. چرت زدن های عصر، دلیلی شد برای شوق خوابیدن و رفتن به عالمی دیگر...
👆نسخه کاملتری از این یادداشت را برای صفحه آخر اعتماد نوشتم و به آن این نکتهها را اضافه کردم:
دسته اول در فقدان امکانها، در نهایت به یک راه میاندیشند و آن هم شکستن بنبست به هر طریق است. یعنی پیشِ روی خود امکانهای مختلف نمیبینند، فقط یک امکان متصورند و آن هم شکستن سدها و دیوارهاست. دسته دوم در بدترین شرایط، امکانها را میبینند و میجویند؛ ممکن است همین امروز را به جستجوی امکانی برای کاستن از درد و رنج دیگری صرف کنند. یا در پی امکان انتقال تجربیات فردی و جمعی باشند، آن هم در جامعهای که انگار مدام دچار انقطاع تاریخی میشود و آزمودههایش را دوباره میآزماید. به اهمیت آموزش فرزندان و کودکان، فکر میکنند. به امکان قوت بخشیدن به ارزشهای جدیدی مثل رواداری و آزادی و آزادمنشی در برابر تعصب و استبداد فکری در زندگی روزمره و در حلقههای کوچک فکر میکنند. به امکانی که پیچیدهنگری در برابر سادهاندیشی پیش روی یک فرد یا جامعه قرار میدهد فکر میکنند. حتی به امکانی که یک جامعه پس از ناامید شدن از امیدهای واهی و رویاهای فریبنده به آن دست پیدا میکند، میاندیشند.
البته که دسته اول هم از درد و رنج دیگران غافل نیستند و آموزش فرزندان و کودکان را جدی میگیرند و مطالعه میکنند و هزار فعالیت مثبت در زندگی انجام میدهند. اما انگار در مجموع این فعالیتها را یک امکان نمیبینند. به همین خاطر بحث درباره مسائل سیاسی و اجتماعی بین این دو دسته در نهایت به یک گره و تلاقی مهم میرسد که: بسیار خب، حالا که بسیاری از راهها بسته است، چه باید کرد؟ آیا هیچ راه دیگری نیست؟ کار دیگری نیست که بشود انجام داد؟ آیا اگر کسی دست به کار میشود و در حوزه تاثیرگذاری کوچک خودش اقدامی میکند باید متقاعدش کنیم که همه اینها بیهوده است؟ آیا باید نشست و منتظر پایان ماند؟ آیا فقط یک راه و یک امکان وجود دارد و آن هم شکستن بنبست و دیوار به هر طریق است؟
اساسا امید در واقع نگاه به جهان از منظر امکانهاست؛ جهانی که در آن موانع و دیوارها و فروبستگیها بسیارند. تفاوت اصلی اینجاست و باید بدانیم که این به چیزی غیر از بحث و مناظره و تحلیل نیاز دارد. شاید به یک نوع خلق معنا برای زندگی در این جهان.
✔️روزنامه اعتماد :: در جهان فروبستگيها https://share.google/dmlIrl9NIjT1Olu6D
▫️عزیز خیالی
✍ محمد خیرآبادی
در این خانه، در ساعت ۱۲ نیمه شب، مرز بین واقعیت و خیال هر روز کمرنگتر از قبل میشود. من در اتاقی زندگی میکنم که برای یک نفر کوچک است، اما برای دو نفر، در خیال من، قصری است از ابرهای پنبهای و موسیقی قدیمی.
من تنها هستم؛ آنقدر تنها که صدای تیکتاک ساعت روی دیوار، شبیه به ضربان قلب یک موجود زنده است. اما هر شب، وقتی چراغ مطالعه را روشن میکنم و بوی چای هلدار فضای اتاق را میگیرد، او میآید. او که هیچوقت در هیچکدام از شناسنامههای این دنیا ثبت نشده، اما در هر گوشه این اتاق حضور دارد.
او را در لرزش پردهها میبینم، در انعکاس ماه بر شیشه پنجره و در گرمای خالی جایگاهش روی مبل راحتی تکنفره. من با او حرف میزنم. از روزم میگویم، از خستگیهایم، از آدمهایی که در خیابان دیدم و شبیه او بودند اما نبودند. من برای او میخندم و گاهی در سکوت مطلق شب، صدای خندههایش را میشنوم؛ صدای لطیفی که شبیه برخورد قطرههای باران به برگ درختهای توت جلوی خانه است.
عشق من به او، عشقی است به یک «احتمال». او بوی وانیل و کاغذهای قدیمی میدهد و وقتی در خیالم دستش را میگیرم، انگار تمام سرمای تنهاییام با یک لمس، ذوب میشود. من در این تنهایی مطلق، یک دنیای موازی ساختهام؛ دنیایی که در آن او هر شب میآید تا من را از غرق شدن در سکوت نجات دهد.
گاهی میترسم. میترسم روزی بیدار شوم و ببینم حتی این خیال هم دیگر نمیآید. اما بعد به چشمهایش (که فقط من میبینم) نگاه میکنم و میفهمم که تنهایی، وقتی با تخیل درآمیزد، دیگر تنهایی نیست؛ بلکه یک قرار است. قراری که هر شب در ساعت ۱۲ نیمهشب، در اتاقی کوچک و تاریک، بین من و رویایم بسته میشود.
ساعت دوازده و نیم است. چای سرد شده است. من از روی مبل راحتی تکنفره بلند میشوم و زمزمه میکنم: «شب بخیر، عزیز خیالیام». و قسم میخورم که در پاسخ، نسیم گرمی گونهام را لمس کرد و پردهها، آرامتر از همیشه، تکان خوردند.
دنباله کار خویش
با درود از خواندن این مطالب لذت میبرم انکار حرفهای دلم از دستان شما روی این صفحه نگاشته میشه آرامش میگیرم و دوباره میخوانم .... لطفاً بنوبس ..... سپاس
💬ما به روحمون بدهکاریم!
چه حسرتهایی میکشیم ما: کاش آن سال که پول دستم بود، طلا خریده بودم.کاش ماشین ثبتنام کرده بودم. کاش به جای خانه، مغازهای خریده بودم.کاش به جای فلان رشته در بهمان رشته تحصیل کرده بودم که پولسازتر است.کاش مهاجرت کرده بودم.
کاش برنگشته بودم.کاش به جای تحصیل، کاری را در بازار شروع کرده بودم.
کاش...
و چه حسرتها که باید میکشیدیم و نمیکشیم: کاش موقعی که وقت آزاد بیشتری داشتم، چند کتاب خوب میخواندم. کاش به جای سگدو زدن به خاطر هیچ، وقت بیشتری را با خانوادهام میگذراندم. کاش قبل از مرگ مادر هر روز ساعتی را در کنارش میگذراندم. کاش بیشتر سفر کرده بودم. کاش موقع تقسیم ارث، سهم برابری با خودم را به خواهرم میدادم تا بچههایش به آن روز نمیافتادند.کاش وقتی که دوستم گرفتار بود و نیازمند قرض، به او نگفته بودم که ندارم.
کاش کنار کشیده بودم تا همکارم که از من توانمندتر بود مدیر میشد و جامعه را متضرر نکرده بودم. کاش در بزنگاههای تاریخی از طرفی که حق میدانستم پشتیبانی میکردم. کاش اینقدر ترسو و زبون نبودم. کاش در دفاع از وطنم لباس رزم پوشیده بودم. کاش...
ما به روحمان بدهکاریم و شرمندهاش هستیم. میتوانستیم شرافت بیشتری داشته باشیم. میتوانستیم زندگیمان را به گونهای بیاراییم که زیبندهی آدمی است. ما حسرت چیزهایی را میکشیم که از دسترفتنی هستند و به آنچه که به ما انسانیت و کرامت میدهد بهایی نمیدهیم.
جملهای میسازم: «ارزش هر انسان به حسرتهایی است که در زندگی میکشد». کاش آدم معتبری آن را گفته بود تا حکیمانهتر به نظر آید!
▪️ زیر پوست رنج
✍ محمد خیرآبادی
وقتی تصمیم گرفتم ستون یکپلانتجربهزیسته را در صفحه آخر اعتماد شروع کنم، دلم میخواست از سادهترین اتفاقات روزمره زندگی خودم و دیگران، با کمک چاشنیهای داستانی و پیازداغ تخیل، قصه بسازم. هنوز به این سطح از تنگنای اقتصادی و سیاسی نرسیده بودیم و هنوز قصه را فقط به نیت قصه میدیدم. اما کمکم قصههایم راه افتادند به دنبال رنجهای فردی و جمعی و انگار کارکردشان لااقل برای خودم این شد که از دل این رنجها چیزی غیر از ماجرا و صرفا قصه، بیرون کشیده شود.
وقتی یک اتفاق بد در زندگیات میافتد، اولین وسوسه این است که خود اتفاق را توضیح بدهی و اصطلاحا ماجرا و قصهاش را تعریف کنی؛ اینکه چه شد، چه کسی مقصر بود، چرا اینطور شد و چطور میشد جلویش را گرفت؟ بیشتر حرفهایی که درباره رنجها و حوادث زندگی میزنیم، در همین سطح میمانند؛ روی پوسته ماجرا، چیزی که حالا چه بخواهیم و چه نخواهیم اتفاق افتاده است. اما این وسوسه توضیح و تشریح اتفاق، چقدر به حقیقت ماجرا نزدیک است؟
بخش بزرگی از زندگی اصلا در اختیار ما نیست. ما انتخاب نمیکنیم کجا به دنیا بیاییم، چه کسانی را دوست داشته باشیم، چه کسی زودتر از ما برود، کدام بیماری سراغمان بیاید، در چه دوره و زمانهای بزرگ شویم، یا چه اتفاقاتی یکباره زندگیمان را زیرورو کنند. روزگار مدام چیزهایی را روی میز ما میگذارد که ما آنها را سفارش ندادهایم. ما نمیتوانیم خیلی از اتفاقات زندگیمان را تغییر دهیم، اما میتوانیم برای آنها روایت بسازیم. اینکه مرگ میتواند پایان باشد یا سفری به جهان دیگر، روایتسازی ما و پیشینیان ما بوده. اینکه شکست میتواند فقط شکست باشد یا بخشی از مسیری که قرار است آدم را به جای دیگری برساند، روایتسازی است. جدایی میتواند یک فقدان محض باشد یا فصلی از داستانی که هنوز تمام نشده. حتی یک زندگی معمولی، وقتی در قالب روایت دیده شود، از مجموعهای از اتفاقات پراکنده به چیزی تبدیل میشود که میتوان آن را فهمید و به خاطر سپرد.
انسان در برابر جهانی ایستاده که همیشه نمیتواند آن را کنترل کند و برای اینکه زیر بار تصادف و بینظمی آن خرد نشود، برای خودش داستان میسازد. قصه، جهان را عوض نمیکند؛ جهان را قابل فهمتر میکند. قصهگویی یعنی کمی از سطح اتفاق پایینتر بروی و ببینی زیر این حادثه چه چیزی در حال رخ د
▪️ عشق و نکبت
✍ محمد خیرآبادی
سالینجر داستانی دارد با عنوان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت»؛ یک داستان درباره جنگ، اما نه جنگی که در جبهه و میدان نبرد رخ میدهد. سالینجر از یک دیدار ساده بین راوی (نظامی آمریکایی) و ازمه شروع میکند؛ دختری نوجوان، باهوش و دوستداشتنی، درست قبل از اینکه جنگ وارد زندگی آنها شود و همه چیز را به هم بریزد. بعد، جنگ را میبینیم و گروهبان ناشناس را که دیگر انگار همان آدم قبلی نیست. وقتی نامه ازمه در آسایشگاه به دستش میرسد این قضیه با وضوح بیشتری نمایان میشود.
چیزی که در این داستان بیشتر از همه ذهن را درگیر میکند، خود جنگ نیست؛ کاری است که جنگ با معنای زندگی میکند. وقتی تجربهای آنقدر سخت میشود که دیگر نمیتوانی مثل قبل به دنیا نگاه کنی، چه چیزی میتواند دوباره تو را به زندگی وصل کند؟ جواب سالینجر خیلی ساده و در عین حال عمیق است: آدمها.
ازمه شاید فقط چند ساعت در زندگی راوی حضور داشته باشد، اما همان چند ساعت و همان تصویر، بعدتر به چیزی تبدیل میشود که میتواند او را به جهان برگرداند. انگار یک خاطره کوچک، در تاریکترین بخش زندگی، تبدیل میشود به دلیلی برای ادامه دادن. یعنی بعضی وقتها معنای زندگی در اتفاقهای بزرگ و حوادث تعیینکننده پیدا نمیشود، بلکه در آدمها و لحظههای کوچکی پنهان است که آن زمان حتی نمیدانستیم چقدر مهمند. ما هم قرار نیست همیشه رسالتی بزرگ داشته باشیم. گاهی یک نفر، یک رابطه، یک خاطره، یک علاقه یا حتی یک امید کوچک میتواند آدم را نگه دارد. خیلی دنبال دلیل قانعکنندهای برای ادامه دادن نباید بود؛ شاید یک چیز کوچک که نمیگذارد رهایش کنیم، کافی باشد. تمام هنر زندگی کردن همین است: در بین همه نکبتها، چیزی برای دوست داشتن پیدا کن!
#کتاب #داستان
دنباله کار خویش
دنیا پر از رنج است. با این حال درختان گیلاس شکوفه می دهند.
آنقدر دنبال راز گل سرخ بودم که یادم رفت به گل ها آب بدهم.
حالا همین کار را انجام میدهم. اول از همه مراقبت از خود. بگذار بگویند خودخواه است.فکر میکنم هر آدمی باید اول به سلامتی اش دقت کند چون وقتی بیمار شد، همه را تو دردسر می اندازد و این خودخواهی ست.
مثل موش کور خوب بلدم حتی در اعماق تیرگی ها رخنه کنم و راهگشا باشم. شاید بعدها انشا کنم . سپاس
📢نام آگهی : استخدام نیروی تولید و مونتاژ طلاسازی (آقا)
نوع همکاری
سابقه
تمام وقت
بدون نیاز به سابقه
شیوهٔ پرداخت
💰دستمزد:
از 37 تا 80 میلیون تومان
بیمه
جنسیت اقا
وضعیت سربازی
فرقی ندارد
✍توضیحات
مجموعه ما جهت تکمیل کادر خود به چند نیروی فعال در زمینه تولید و مونتاژ طلاسازی نیازمند است.
شرایط و مزایا:
• حقوق ماهیانه: 37/000/000 میلیون تومان به بالا (بر اساس مهارت و عملکرد)
• همراه با اسکان و وعده غذایی
• رده سنی: ۲۰ تا ۳۰ سال
• جنسیت: آقا (مجرد)
📞شماره تماس :
09212946672
‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑‑
▫️ صبح و الاکلنگ ذهن-واقعیت
✍ محمد خیرآبادی
صبح است و بلند شدن و پیوستن به جریان زندگی روزمره شاید کار چندان سختی نباشد، اما چیزی در این سکوت اولیه من را نگه میدارد. همینجا، که دراز کشیدهام و صدای یاکریمی پشت پنجره پیچیده و نسیم خنکی از لای در میآید و نفسم را تازه میکند، دلم میخواهد بمانم و فقط فکر کنم.
چرا با فکر کردن اینقدر خودم را مشغول میکنم؟ چرا با اینکار بیشتر از هر حرکت و تلاشی راحتم؟ چرا این کار را دوست دارم؟ البته که یک جور خصلت ذاتی روانشناختی است و میشود گفت دست خودم نیست. اما انگار با کمک این موقعیت ذهنی و دروننگرانه، میخواهم فاصلهای بگیرم از جریان زندگی و جهان را با فاصله ببینم. این فاصله، این ایستادن بین سکوت صبح و هیاهوی روز، یا از آن طرف، بین هیاهوی روز و سکوت شب، اجازه میدهد که محتویات ذهنی را مرور کنم و حتی به کلمات بدل کنم.
دارم بلند بلند فکر میکنم، و این نوعی دست و پا زدن است در برابر گذر بیوقفه زمان. ساختن پلهای ناپیدایی میان ذهن و جهان واقعی تا مدام بین آنها بروم و بیایم. چون انگار در هیچ طرف، نمیتوانم برای مدت طولانی دوام بیاورم. پس از مدتی بودن در مهمانی و دورهمی، پس از چند ساعت کار و مراوده روزمره، پس از تحمل هیاهو و ترافیک شهر، دلم میخواهد از همین پلی که بین ذهن و واقعیت ساختهام عبور کنم و یکی دو ساعتی را در تنهایی و سکوت سر کنم. و این قضیه بعد از چند ساعت تنهایی هم به وجود میآید که انگار دوست دارم از ذهن به واقعیت برگردم. یاد حرف لوییس بونوئل میافتم که گفته بود: تنهایی را دوست دارم، به شرط آنکه هر از گاهی دوستی بیاید تا درباره آن با هم گپی بزنیم.
در مجموع باید اعتراف کنم که کفه جهان ذهنی برایم از کفه جهان واقعی سنگینتر است و این شاید اطرافیانم را آزار بدهد. فکر کردن، نگاه با فاصله و به وسیله کلمات، حتی در حد اندک، مرا به خودم و به جهان باز میگردانند، و همین بازگشتهای کوچک، معنا و حضور را در زندگیام جاری میکنند.
#خود_نوشت
دنباله کار خویش