📚شکنجهگرِ متنها
تأملی در باب روش خوانش پروژۀ سیدجواد طباطبایی
✏️زانیار ابراهیمی
♦️بهنزد طباطبایی، تاریخ ایران به هیئتِ تاریخِ فراموشیِ ایرانشهر درمیآید. به همین منوال، همانقدر که تصمیم بولتمان و وجود هایدگر در هالۀ غلیظی از ابهام فرومیروند، هستۀ سخت ایرانشهرِ طباطبایی نیز به تعبیر بلومنبرگ از دسترس نظریه دور میماند. طباطبایی در ارجاعاتی متعدد به گوبینو، با اشتیاق از ایران «بهعنوان واقعیتی ورای ملت و حکومت و اگر بتوان گفت، همچون مفهومی مجرد، از کهنترین روزگاران تاریخ» سخن میگوید و به تبعیت از گوبینو، «هستۀ مرکزی واقعیت تاریخی این سرزمین» را «سنگ خارایی» مینامد «که از باد و باران گزند نمییابد.» طباطبایی، «گشودن راز این وحدت در کثرت» را به کرانۀ نامفهومیت میراند. اگر این استنباط از آثار مکتوب طباطبایی، همچنان محل تردید باشد، یکی از آخرین سخنرانیهای او در دانشگاه پوتسدام، هر گونه تردیدی را در این باره زائل میکند. او در این سخنرانی، آسیبناپذیریِ هستۀ سخت ایران را با ارجاع به استعارۀ مطلق و نامفهومیت در نظر بلومنبرگ، و ذکر جالبتوجه حکایت معروف بایزید بسطامی شرح میدهد. در این حکایت، بایزید در حالت جذبه میگوید: سبحانی ما اعظم شأنی. این جمله بسیار یادآور سخن حلّاج است و طبیعتاً کفر را به ذهن متبادر میکند. به همین دلیل، بایزید به مریدانش فرمان میدهد که اگر این بار نیز همان جمله را در حالت جذبه بر زبان راند، چاقو بردارند و به او بزنند. همین اتفاق میافتد و مریدان قصد قتل بایزید میکنند، اما هر چه چاقو میزنند، خون نه از بدن بایزید بلکه از خودشان جاری میشود. طباطبایی این حکایت تمثیلی را در توضیح ناکامیِ مهاجمانی میآورد که با وزیدن باد بینیازی خداوند، میکوشیدند خنجری بر پیکر ایران فرود آورند، اما هر بار خون از خود جاری ساخته و عِرض از خود بردهاند. طباطبایی صراحتاً به نامفهومیتِ بلومنبرگ در پارادایمهایی برای یک استعارهشناسی ارجاع میدهد. در این کتاب، بلومنبرگ در مخالفت با ایدههای روشن و متمایز دکارت، استدلال میکند که ذهنِ مفهومی همواره نمیتواند تمامیت را فراچنگ آورد و برای فهمِ این تمامیتِ فهمناپذیر، تصاویری خلق میکند که بر استعارۀ مطلق مبتنیاند، استعارهای که نمیتوان آن را به زبان مفهومی ترجمه کرد.
♦️طباطبایی زمانی چهرۀ اول خود را نمودار میسازد که به سبکوسیاقی بولتمانی-هایدگری، پای بلومنبرگِ استعارهشناس را نیز به میان میکشد تا صرفاً از بیانناپذیریِ آن چیزی سخن بگوید که ظاهراً گزندی از باد و بارانِ تاریخ نمییابد؛ اما وقتی به بلومنبرگِ مورخِ اندیشه متمایل میشود، از تسطیحِ تاریخ و تبدیل آن به تاریخِ فراموشی یا تاریخِ سرپایین (تعبیری که ریچارد رورتی به کار میبرد) حذر میکند. بلومنبرگ در مشروعیت عصر مدرن، در مخالفت با بیاعتنایی هایدگر به فرازوفرودهای تاریخی، ساختاری گفتوگویی را بر دورانهای متفاوت غرب بار میکند. این دورانهای سهگانۀ باستان، میانه و مدرن، سه عنصر اصلی سنت غرب را تشکیل میدهند. بلومنبرگ بهرغم دفاع پرشور خود از مدرنیته، قائل به گسستِ مطلق نیست و از نوعی گسست در پیوست طرفداری میکند. بهزعم او، اوضاع هرگز چنان نخواهد بود که روزی در غرب بتوانند بگویند که «گویی مسیحیت هرگز وجود نداشته است.» بلومنبرگ نهتنها با فراموشیِ هایدگری، بلکه با فراموشیِ نیچهای، که هنر الهی است، مخالفت میکند. بدینترتیب هر آن چیزی که به سنت تبدیل شده باشد، هرگز به دست فراموشی سپرده نخواهد شد. در نتیجه نمیتوان رویکردی سرکوبگرانه به سنت داشت و مثلاً به سبکوسیاق هایدگر و بولتمان، در پی تخریبِ آن برای رسیدن به عنصرِ مستورِ فراموششده بود. عناصر سنت، در پیوندی گفتوگویی با یکدیگر قرار میگیرند، ولو طرفدارانِ سینهچاکشان نخواهند به چنان چیزی گردن نهند. برای مثال، دوران مدرن پرسشِ بیپاسخماندۀ دوران میانه را که معطوف به چیستیِ معنای کل تاریخ بود، پاسخ میدهد و نمیتواند از این پاسخ شانه خالی کند، ولو ملزومات و ابزارهای لازم آن را در اختیار نداشته باشد. به همین منوال، دوران میانۀ مسیحی مجبور بود برای تثبیت مشروعیت خود در جهان هلنیستی، کیهانشناسیِ پرطولوتفصیلی را بر اساس کتاب سفر پیدایش بپرورد، حال آنکه تا پیش از نومیدیِ آخرتشناختی از ظهور دوبارۀ مسیح، اساساً گمان میکرد نیازی نه به کیهانشناسی دارد و نه به مشروعیتبخشی به خود در قبالِ کافرانی که در دار فانیِ رو به ویرانی بیتوته کرده بودند و خود از آن خبر نداشتند. تاریخ بلومنبرگ، نه سربالاست و نه سرپایین؛ به عبارت دیگر، این تاریخ نه در کار حلورفع و پیشتاختن است و نه به قهقهرا میرود.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۶ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
1K ·