تحلیل میکرد، اما با این پارادکس مواجه است که شریعتی برخلاف ایدئولوگها بسیار نقدپذیر بود و این نکته را در کتاب خاطرات آیه الله صالحی نجف آبادی (شوکران اندیشه) میتوان به خوبی دید و خواند و همین اقدام بی نظیرش که وصیت کرد تا آثارش را پس از او، برخی کارشناسان اسلامی خوانده و با تایید آنان منتشر شود، آیا با شیوه کار ایدئولوگها سازگار است؟۶. دکتر غنی نژاد در سنت لیبرالی به روشنفکران به محابا و تخریبی میتاخت و به این پارداکس توجه نداشته که تساهل و مدارا از اصول مقدماتیِ اندیشه لیبرالی است. (ولتر: من با عقیده شما موافق نیستم؛ ولی تا پای جان از حق شما برای ابراز آن دفاع خواهم کرد.). از نظر تاریخی و منطقی «تساهل»، منزلی بر سر راه نیل به آزادی است. ۷. دکتر غنی نژاد به عنوان شخصیتی لیبرال، به جهت تاکید بر عدالت خواهی (مثلا تاکید بر نقش اباذر و.) اندیشه شریعتی را چپ و حتی مارکسیستی میدانست، اما بدین پاردادکس توجه نداشت که میتوان در اندیشه لیبرالی که بر آزادی تاکید دارد، آن قدر بر عدالت همانند «جان رالز» پای فشرد، که او را در تاریخ اندیشه، از میان همه متفکران، «فیلسوف عدالت» بخوانند! جدای از اینکه خود «هایک» هم گرچه با عدالت اجتماعی سر ستیز داشت، اما از مدافعان عدالت بود.۸. دکتر غنی نژاد دال مرکزی سخن و نسخه اصلیش برای اقتصاد و غیر اقتصاد «آزادی» است، اما متوجه این پارادکس نیست که چگونه چنین فردی میتواند با طرح اندیشه دیگران مخالف باشد، و صاحب آن اندیشه را نه نقد، که تخریب کند! و در عین حال از آزادی بگوید؛ آزادی واقعی، یعنی آزادی مخالف من.۹. دکتر غنی نژاد اعتراف دارد که اسلام شناس نیست (و آثارش نیز گواه همین مدعاست)، اما به این پارادکس توجه ندارد که پس چگونه همانند متحجرترین فقها، در باب ایمان شریعتی باطن خوانی کرده و با یک نگاه شبه تکفیری بگوید: ««شک دارم که شریعتی قلبا و واقعا مسلمان باشد.». ۱۰. دکتر غنی نژاد قبول دارد اسلام شناس نیست، اما توجه بدین پارداکس ندارد که پس بر اساس کدام صلاحیت میگوید که شریعتی هیچ دانش اسلامی ندارد! در حالیکه اسلام شناس بزرگی، چون استاد مرحوم «محمدرضا حکیمی» به توصیه شریعتی، آثارش را دیده و در آن هیچ کجروی از اسلامی ندیده است، تا برابر وصیت دکتر، مانع نشرش شود! چنانکه آیت الله «طالقانی» هم فهم دینی شریعتی را تحسین میکرد.۱۱. دکتر غنی نژاد میگوید که انقلاب اسلامی ۵۷ ضدِ آزادی بود و امثال شریعتی در آن نقش داشتند، بدون توجه بدین پارادکس که آزادی در کنار استقلال، یکی از کلیدیترین شعارهای انقلاب اسلامی بود، جدای از اینکه شریعتی، اولا: سال ۵۶ رحلت کرد و زمان انقلاب حضور نداشت و ثانیا: در زمان حیات، یکی از تزهای مهم اش، «اسلام منهای روحانیت» بود و نه اسلام سیاسی و حکومت روحانیون!۱۲. دکتر غنی نژاد چنان مشکل نبود آزادی را به روشنفکران چپ و به زعم او گره میزند، که گویا پیش از آن در آزادی میزیستیم و یا فرهنگ سیاسی ما بر بنیاد آزادی است و شریعتی آن را تحریف و تخریب کرد، بدون توجه بدین پارداکس که فرد مدافع آزادی به عنوانام المسایل نمیتواند به اندیشه «ایرانشهری» و ... ارجاع دهد که بر مدار «فرّه ایزدی» (که ساه مدار و ضد آزادی است) میگردد! نمیتوان هم مخالف اقتصاد دستوری و دخالت دولت در اقتصاد بود و هم به مواریث کهنی که نسبتی با آزادی ندارند، ارجاع مطلق داد.۱۳. دکتر غنی نژاد شعار آزادی دارد، و مهمترین شرط آزادی در درون مرزها نبود استبداد است. اما هم او به این پارداکس توجه ندارد که شریعتیها که با استبداد مخالفت کردند و مردم را به نقد وضعیت میخواندند در ایرانِ با سابقه استبداد چند هزار ساله، مسیر آزادی را هموار میساختند و نیاز به تشویق داشتند و نه تخریب.۱۴. دکتر غنی نژاد بر این باورند که شریعتی جدای از اینکه شریعت را نمیدانست، اندیشه مارکس را هم نمیفهمید و بدین پارادکس توجه ندارد که در این صورت پس چگونه این متفکر، مروج مارکسیسم در ایران بود!ج: در نهایت، در این نوشتار نقد تفصیلی و همه جانبه اندیشه و آرای دکتر غنی نژاد مورد توجه و تاکید نبود، که در آن صورت «مثنوی هفتاد من کاغذ میشد.» بلکه همانگونه که در نکات چهارده گانه بالا آمد، فقط پارداکسهای اندیشه او، آن هم تنها در سوژه دکتر شریعتی نشان داده شد. به امید روزی که در ایران، بدور از حب و بغض، همراه با مدارا و انصاف، بتوانیم با هم گفتگوی انتقادی داشته باشیم
88 ·