ChatCrawlersearch across public Telegram Open the app
گ

گفتگوی ⁨رمان‌های راوی قصه گو

1 members
19 August 2026
سهیلا دست من را کشید و گفت: -بیا بریم، حالا مامان حرص می‌خوره که چرا ما نیستیم و بعدم کلی دعوا می‌کنه. دست خود را از دست سهیلا کشیدم و گفتم: -تو برو، من پام رو داخل حیاط نمیذارم. نگاهی به من کرد و دست خود را مقابل دهان خود گرفت و گفت: -وا! برای چی؟! گفتم: -ولم کن؛ خسته شدم دیگه او به بیرون رفت و کنار کبری پشت به مردها شروع به شستن ظرف‌ها کرد. صدای آقا یحیی در صندوقخانه پیچید: یا الله، خانما قوری بدید تا چای دم کنم، کتری روی آتیش به جوش اومده. فاطمه خانم رو به من گفت: -برو به ننه بگو قوری کجا داره؟ گفتم: -پشت سرتون تو پستو، پرده رو کنار بزنین قوری‌های و استکان‌ها رو می‌بینید. فاطمه خانم به آن سمت رفت و یک قوری بزرگ به آقای یحیی داد و گفت: -آقا یحیی بی‌زحمت برای ثفر چای نبات بریز، بچه‌ام سردیش می‌کنه، تازه حالا هم که دوغ و ماست خورده دیگه بدتر. لب‌های خود را در هم کشیدم و به سمت اتاق مهمانی ننه راهی شدم و گفتم: -حالا چه پخی هست که سردیش میکنه؟! والا آدم از دیدنش کهیر می‌زنه. چشم من به مامان افتاد که با خانمی حرف می‌زد، کنار او نشستم و زانوهای خود را بغل کردم و گفتم: -مامان جوابی از او نشنیدم، مجدد گفتم: -مامان دوباره چیزی نگفت، آرام مشتی به او زدم و گفتم: -مامان... به سمت من برگشت و گفت: -هان؟ چیه؟ مگه نمی‌بینی دارم حرف می‌زنم؟ بنال ببینم. گفتم: -مامان می‌خوام برگردم خونه. چشمی درشت و اخمی در هم کرد و گفت: -همین؟ هر قبرستونی که می‌خوای برو. مجدد پشت به من به آن خانم شروع به حرف زدن کرد؛ چشم من به سمیرا که مثل یک خانم باوقار نشسته بود افتاد، خودم را به سمت او کشیدم و گفتم: -خوش می‌گذره؟ با چشم‌های سرمه کشیده به من نگاه کرد و گفت: -تو رو سننه گفتم: -تو دیگه نمی‌خوای با من خوب بشی؟ بابا دیگه تموم شد؛ تو شوهر کردی. روی گونه‌های قرمز شده‌ی او لکه‌های عرق نمایان بود و ماتیک قرمزی که حالا کمی کمرنگ شده بود بد به چشم می‌زد؛ گفتم: -سمیرا پاشو برو یه تجدیدی توی این نقاشی‌های صورتت بکن، چیه مثل اجنه شدی؟ از این حرف من اخمی در هم کشید و گفت: -آخه به تو چه؟ گفتم: -نه به خدا، ماتیکت کمرنگ شده، فقط دورش قرمزه و لپاتم با عرقی که کردی سیاه و قرمز و کرمی شده‌. از کنار من بلند شد و چادر را روی صورت کشید و به بیرون رفت، من هم همراه او راهی شدم و گفتم: -ک
139 ·
I
سلام به همراهان همیشگی راوی قصه‌گو میخواستم جهت تبادلاتی که در کانال می‌گذارم بگویم. میدونم شاید برای بعضی‌هاسوال برانگیز بوده یا حتی حوصله سربر. از ته دل از همه‌‌ی شما عذر می‌خوام اگه مزاحمتی پیش اومده. ولی بی‌پرده بگم، هیچ مسیری بدون گذر از کوچه پس کوچه‌ها به مقصد نمیرسه. تبادل، برای من یه پله‌ست، نه مقصد. وسیله‌ای‌ برای اینکه این صفحه نفس‌های عمیق‌تری بکشه، محتوای بهتری تولید کنه و در نهایت، چیزی که براتون میگذارم ارزش وقت شما رو داشته باشه. برای رشد، گاهی باید از راه‌هایی همچون تبادل و تبلیغ گذر کرد. این رو به احترام همراهی شما میگویم و امیدوارم بمانید و نتیجه رو با چشم‌های زیبای خود ببینید. سبز ومانا باشید☘🌿
143 ·
I
I
I
id 2160862215سلام به همراهان همیشگی راوی قصه‌گو میخواستم جهت تبادلاتی که در کانال می‌گذارم بگویم. میدونم شاید برای بعضی‌هاسوال برانگیز بوده یا حتی حوصله سربر. از ته دل از همه‌‌ی شما عذر می‌خوام اگه مزاحمتی پیش اومده. ولی بی‌پرده بگم، هیچ مسیری بدون گذر از کوچه پس کوچه‌ها به مقصد نمیرسه. تبادل، برای من یه پله‌س
سلام استاد کلام قلم خوبی شما زیبای قلم شما در رمان های شما ک شخصا داستان دوم شما در تلگرام و داستان سوم شما در ایتا هرروز دنبال میکنم اینقدر خاص و دوست داشتنی و به روز هست ک من حس میکنم داستان واقعی یکی از اشناییان یا دوستان خود راهمراهی میکنم و خودم را نفر سوم داستان شما حس میکنم . سپاس از شما سپاس از قلم زیبا و خاص تون. سپاس از فهمی ک مااز داستان به ما مخاطب منتقل میشود من خیاط بانوان هستم همیشه هنگامی عصر یا اخرشب بعداز ی روز کار باچرخ سوزن قیچی و پارچه با داستان و رمان شما رفع خستگی م میکنم وهمیشه در دنیای مجازی کانال شما اول چک میکنم و مطالعه ممنونم ازشما که برای مخاطبین ارزش و زمینه بیان نظر وهماهنگی افکار ایجاد میکنین. دوستتون داریم خیلی اااااا❤️❤️❤️🌹🌹 رز م. از اصفهان🌹🤚☺️
id 7778489137سلام استاد کلام قلم خوبی شما زیبای قلم شما در رمان های شما ک شخصا داستان دوم شما در تلگرام و داستان سوم شما در ایتا هرروز دنبال میکنم اینقدر خاص و دوست داشتنی و به روز هست ک من حس میکنم داستان واقعی یکی از اشناییان یا دوستان خود راهمراهی میکنم و خودم را نفر سوم داستان شما حس میکنم . سپاس از شما سپا
سلام به هنرمند مهربان اصفهانی و همشهری. چه افتخاریست برای من، که پس از یک روز کار با چرخ، سوزن و قیچی که خود هنری هم‌ سطح با نویسندگی است؛ وقت گران‌بهای شب‌ خودتون را به دنیای کلمات من می‌دهید. راستش رو بخواهید، اینکه میگی خود رو نفر سوم داستان حس می‌کنید، برای من از هر جایزۀ ادبی ارزشمندتر، یعنی داستان نفس کشیده و خانه‌ای توی دل مخاطب پیدا کرده. ممنونم که اجازه دادید هم‌سفر روزهایتان باشم.🌹 قلم من همیشه به عشق مخاطبانی مثل شما خواهد چرخید، همان‌طور که چرخ خیاطیتان به عشق زیبایی می‌چرخد. از ته قلبِ به شما دوستان افتخار میکنم، یک کلمه‌نویس خوشبخت همیشه منتظر نظرات شما هستم. 🌸 راستی اگه دوست داشتی در آکادمی نویسندگی هم عضو بشو و همانطور که سوزن میزنی، در رویاها بنویس. https://t.me/akademiravighesegoo
I
Фотография
click to show
وجود شما در کنار من خستگی نوشتن را از تنم بیرون می‌کند و با انرژی بیشتری قلم را میچرخانم تا شما عزیزان بخوانید. سبز ومانا باشید 🌹🌿
121 ·
20 August 2026
I
I
id 2160862215وجود شما در کنار من خستگی نوشتن را از تنم بیرون می‌کند و با انرژی بیشتری قلم را میچرخانم تا شما عزیزان بخوانید. سبز ومانا باشید 🌹🌿
سلام و درود برشما وقتی نوشتهٔ زیبای این خانم‌عزیز را خواندم واقعا فکر کردم که چقدر نوشتن می‌تواند روح آدمی را آرام کند و اورا ببرد به دنیایی که هیچ‌گاه خودش در آن حضور نداشته است .من هم یک معلمم و مادر دوتا بچهٔ بی نهایت بازیگوش . دقیقاً مانند این خانم‌عزیز خستگی‌ام را با خواندن رمان شما در این کانال رفع می‌کنم.حتی شده روزی چندبار سر می‌زنم به‌کانال و‌منتظر نشر آن هستم. برای شما نویسندهٔ مهربان همیشه آرزو دارم که خوش و سلامت باشید و با رمان‌ها و نوشته‌های زیبا و دلنشین تان روح ‌مان‌را نوازش دهید . خواهان نشر رمان های بیشتر از شما. قلم تان نویسا باد سبز و شادان و شاداب بمانید.
I
id 8379792711سلام و درود برشما وقتی نوشتهٔ زیبای این خانم‌عزیز را خواندم واقعا فکر کردم که چقدر نوشتن می‌تواند روح آدمی را آرام کند و اورا ببرد به دنیایی که هیچ‌گاه خودش در آن حضور نداشته است .من هم یک معلمم و مادر دوتا بچهٔ بی نهایت بازیگوش . دقیقاً مانند این خانم‌عزیز خستگی‌ام را با خواندن رمان شما در این کان
سلام بر شما مادر مهربان و معلم صبور حرف‌های تو چه نوازشی به دلم داد. دقیقاً می‌دونم که بلند کردن سر از میان دنیای بچه‌ها و درس و مشق، چقدر سخت؛ پس این همراهی شما برایم غنیمتی بزرگ است. امیدوارم رمان‌های بعدی هم بتوانند پناهگاه خوبی برای خستگی‌های شما باشه. در پناه خداوند سبز ومانا باشید🌿☘
21 August 2026
I
22 August 2026
Фотография
click to show
سلام بر کسانی که مهرشان در دلمان ریشه کرده... صبح اول هفته بخیر ☺️🌹
91 ·
📚#رمان #خانم_بس 🔺فصل سوم 🔻قسمت چهاردهم آخر شب من و سهیلا روی بوم کنار هم خوابیدیم و من رو به سهیلا کردم و گفتم: -تعریف کن دل تو دلم نیست. سهیلا رو به من گفت: -حالا بعداً برات میگم، می‌ترسم مامانا سمیرا سر برسند. گفتم: -حالا یکم تعریف کن؛ اصلاً خبر خوبه رو بگو. نگاهی به سمت نردبان کرد آرام گفت: -بابا راضی شد بری مدرسه. نیم خیز شدم و گفتم: -واقعا! سری تکان داد و گفت: - آره خانم دکتر اومد با بابا حرف زد، من که نمی‌دونم چی گفت، اما مامان فردا صبحش رفت تو رو ثبت نام کرد گفتم: -حالا خبر بد. گفت: -میترسم یکی بفهمه و به من بگند فضول گفتم: -اِ...انقدر مسخره بازی در نیار، زود باش تا کسی نیومده. گفت: -فقط همین قدر بدون که دیگه هیچ رابطه‌ای بین خانواده ما با خاله نیست. سر خود را روی بالشت گذاشتم و گفتم: -می‌دونستم. صدای مامان توجه ما را به سمت خود جلب کرد: -سمیرا مادر آروم بیا بالا نخوری زمین. به سمت نردبان نگاه کردم و گفتم: -اومدند سهیلا چشم‌های خود را بست و آرام گفت: -بگو سهیلا خوابه اصلاً حوصله سمیرا رو ندارم. مامان و سمیرا در تشک‌های پنبه‌ی نشستند، مامان رو به من گفت: -سارا برو کمک ننه من که دیگه پا ندارم. بلند شدم و به سمت نردبان رفتم و زیر لب گفتم: -خوبه همه رو نشسته بودی. ننه پایین پله‌ها با یک پارچ و چند لیوان ایستاده بود، یکی یکی از پله‌ها پایین رفتم و گفتم: -ننه لیوانا رو بده به من. او لیوان‌ها را به دست من داد و گفت: -مواظب باش نخوری زمین. به سمت نردبان برگشتم و در حالی که یکی از دست‌های من لیوان بود با دیگری چوب پله‌ها را گرفتم و گفتم: -نگران نباش ننه, می‌خوای صبر کن بیام پارچ رو هم بگیرم. ننه پشت من روی نردبان آمد و گفت: -نه من هر روز خدا از این نردبون بالا و پایین میرم. به بالا که رسیدیم مامان و سمیرا کنار سهیلا زیر پشه بند دراز کشیده بودند. از بالا به پایین نگاهی انداختم، عمو در کنار بابا و آقا سعید در ایوان منتهی به شووادون خوابیده بودند. کنار سهیلا دراز کشیدم و به آسمان پر ستاره خیره شدم که مامان گفت: -چه آسمون قشنگی! قربون قدرت خدا برم، نگاه کن انگار یه پارچه مخمل مشکی با زری‌های نقره‌ای روی آسمون پهن کرده. سمیرا که میان مامان و ننه خوابیده بود گفت : -مامان آقا سعید گفته میشه صبح اول وقت راه بیفتیم. مامان گفت: -آره مادر
85 ·
I
از این دنده به آن دنده شدم، نفس عمیقی کشیدم و در زیر لب گفتم: -نمی‌دونم آخرش چی میشه، اما من آدمی نیستم که کم بیارم، من به راه خودم ادامه میدم، دلم می‌خواد انقدر درس بخونم که یه خانم دکتر موفق باشم و در راه نه به علی فکر می‌کنم و نه به اون صفر لعنتی. هر موقع اسم صفر از گوشه ذهنم رد می‌شود، یعنی یاد آن قیافه‌ی زشت و بی‌ریخت او که می‌افتم؛ بدنم یک دفعه از کار می‌افتد، مو به تن من سیخ می‌شود؛ ولی نه از ترس خودش، از انزجاری که تا مغز استخون من رفته. یک حالت تهوع خشک گلویم به وجود می‌آید، انگار که یک چیزی کثیف را قورت داده‌ام و حالا نمی‌توانم پس بیندازمش. قلبم نمیزند، محکم میکوبد؛ آنقدر محکم که پشت پلک‌های من را سرخ میکند، آتشی از کف پای من شروع میشود و تا نوک انگشت‌های من پیش می‌رود؛ یک حرارتی که نه عرق می‌کنم، نه داغ میشوم؛ یه جور خشکی سوزان لعنتی. بدتر از همه، فکرمن پر میشه از آن روز، از آن لبخند مفت‌خور کج او، از لحن صداش موقعی که به من می‌گفت، "نه" حتی دیگه نمی‌خوام فکر کنم که چی گفت. اما از آن شب، در تاریکی، با او در ذهنم گلاویز میشوم. سر او داد میزنم، جواب رو میدهم، تحقیرش می‌کنم، ولی در آخر با خودم می‌گویم« اون داره تو آسایش خودش می‌خوابه، اصلاً نمی‌دونه که هر بار یه نفر اسمش رو میاره، تیکه تیکه میشه.» خیلی مسخره‌ست، نه؟ من از آن متنفرم، اما انگار که با یه طنابِ آتیشی بند شدم به او؛ هر چی بیشتر می‌کشمش که خودم رو نجات بدهم، این طناب عمیق‌تر در گوشت من فرو می‌رود. هر چی فریاد میزنم "بی‌خیالش شو!"، یک جور دیگر در ذهن من زنده‌ می‌شود. می‌خواهم تف کنم به اسم او، اما تفِ من خشک شده از همین آتش درونم. و تلخ‌‌ترین حقیقت؟ آن آتش، آن شراره‌‌ی لعنتی که تن من افتاده، دارد خود من را آب می‌کند، نه آن آشغال کثافت را، من دارم برای نفرتی که به او دارم ، می‌سوزم؛ درحالی که او بیرون و در خنکای شب، دارد به خاطرِ چیزهای بی‌ربط می‌خندد. کاش به جای آن که از او متنفر باشم، می‌توانستم وجودش را جوری نادیده بگیرم که انگار هیچوقت نبوده. ولی حالا دیگر، حالا حتی اگر یک روز بره و گم شود، بازهم این آتش، این غده سرطانی نفرت، با من مانده. این یعنی اسارت محض، این یعنی او حتی بدون اینکه اینجا باشد، برده‌‌ام کرده. اما من باید فراموش کنم، چطور؟ نمیدانم، اما باید قوی باشم و به راه خود اد
91 ·
I
I
id 1178702910سلام وقت بخیر خدایی پارتها خیلی خیلی کمه لااقل ۱۰ پارت نه ۵ پارت بزارین
درود بر شما دوست گرامی دوست عزیز، می‌دونم عاشق داستانی و دلت می‌خواد بیشتر بخونی، ولی من هر شب فقط یک قسمت از رمان رو آنلاین می‌نویسم و صبح منتشر می‌کنم. این یعنی نه از نظر زمانی و نه از نظر ذهنی امکان نداره که ۵ یا ۱۰ قسمت بنویسم. رمان سریالی مثل یه سریال شبونه‌ست؛ هر شب یه اپیزود، نه ۱۰ تا! ولی مهم‌تر از همه، کیفیت برای من از هرچیزی مهم‌تره. ترجیح می‌دم یه قسمتِ عمیق، جذاب و پرکشش بهت تقدیم کنم تا چند قسمتِ سرهم‌بندی‌شده و بی‌کیفیت. بذار همین یک قسمت رو با تمام وجود برات بنویسم تا حسابی لذت ببری. فردا شب هم قسمت بعدی می‌رسه، چشم
23 August 2026
📚#رمان #خانم_بس 🔺 فصل سوم 🔻قسمت پانزدهم روز هنوز بر روی بوم پهن نشده بود، که مامان به ما زد وگفت: -پاشید، حالا دیر میشه؛ آقا سعید می‌خواد برگرده. چشم باز کردم و از جا پریدم و گفتم: -منم بیام؟! مامان گفت: -هر کاری که دوست داری بکن. در دلم قند آب می‌کردند، گفتم: -واقعا، ممنون مامانی. نگاهی به من انداخت، در حالی که لب‌های خود را در هم می‌کشید، گفت: -وا! این بچه بازیا چیه؟ پاشو دیگه. سریع بلند شدم و تشک‌ها را جمع کردم، ننه بیدار شد وگفت: -چه زود بیدار شدید؟ مامان گفت: -سلام ننه، باید بریم؛ آقا سعید کار داره. ننه در حالی که سنجاق را به چارقد سفیدش میزد گفت: -حالا که خیلی زود! مامان تشک‌ها را روی هم گذاشت وگفت: -تا می‌آییم صبحونه آماده کنیم و بخوریم، وسط روز شده؛ بریم تا به گرما نخوریم؛ شماهم خیلی زحمت کشیدید. ننه لبی در هم کشید و سری کج کرد وگفت: -امید به خدا همه بلند شدیم، هرکدام تشک خود را روی شانه انداختیم و از نردبان پایین آمدیم. بابا کنار دیواری که تنور گلی قرار داشت، روی سه پایه‌ی نشسته بود و آتش را باد می‌زد. چشم او که به ما افتاد، گفت: -چه زود بیدار شدید؟ مامان کمی جلو رفت وگفت: -آقا سعید کجاست؟! بابا شروع به باد زدن آتش کرد وگفت: -با غلام رفت تا امام‌زاده و بیاد. به سمت ما نگاه کرد وگفت: -سارا برو کتری زغالی ننه رو بیار. دلم می‌خواست کمی رابطه خود را با بابا بهتر کنم که شاید اگر به خانه رفتم دعوا نکند؛ گفتم: -چشم بابا جون. تشک را در ایوان انداختم و به سمت انباری که وسایل به درد نخور را در آن گذاشته بودند دویدم. دور تا دور سفره نشسته بودیم، که بابا گفت: -آقا سعید، اگه شهر کار داری و نمیتونی بمونی، هر موقع می‌دونی ما آماده رفتنیم. آقا سعید نگاهی به ننه کرد وگفت: -من که خیلی دوست دارم اینجا بمونم و از مهمون نوازی ننه لذت ببرم، اما امشب دعوت شدیم، باید بریم. ننه خندید وگفت: -ما که کاری نکردیم، بازم بیایید اینجا، یه کلبه‌ی خرابه ناقابل. بابا روی پای خود کوبید وگفت: -خانما جمع و جور کنید تا بریم. سریع بلند شد و کیف دستی خود را جمع کردم و به اتاق برگشتم، ننه کنار در نشسته بود و به بیرون نگاه می‌کرد، تا چشم او به من افتاد گفت: -تو هم میری؟ کنارش رفتم وگفتم: -اره ننه برم، خیلی خوش گذشت، بازم میام. ننه سری تکان داد و به بابا نگاه کرد، گفت: -یونس
71 ·
I
از او جدا شدم و گفتم: -چشم ننه بابا و آقا سعید صندلی جلو نشستند، مامان پشت به پنجره نشست و سمیرا کاملا به مامان چسبید، سهیلا کنار سمیرا نشست و من هم مثل مامان پشت به پنجره نشستم؛ اما در بسته نمی‌شد؛ کمی روی سهیلا خم شدم و گفتم: -سهیلا در رو ببند. اما کمی از بدن من باعث می‌شد در بسته نشود؛ سهیلا گفت: -سارا بسته نمیشه، یکم دیگه خم شو. اما فایده نداشت، آقا سعید از آینه نگاهی به پشت انداخت وگفت: -اینجوری فایده نداره، باید از بیرون بسته بشه. او پیاده شد، تا در را محکم ببندد که سمیرا گفت: -تو همش اضافی بودی. که ناگهان با یک ضربه‌ی محکم به پشت من کامل روی سهیلا رها شدم. آقا سعید سوار ماشین شد، استارتی زد و به راه افتاد. از کوچه‌ پس کوچه‌های خشک و کویری زیر نور مستقیم آفتاب در حالی که به هم چسبیده بودیم و باد گرم از پنجره به سر و صورت ما برخورد می‌کرد، عرق از بدنم جاری شد، در جاده‌ی که مثل مار در بیان خوابیده بود به سمت شهر راهی شدیم. ادامه دارد..
73 ·
I
I
id 7083380613سلام چی زود تموم میشه یکم لطف کن بیشتر کنی آدم میاد حس حال بگیر زود تموم میشه ممنون دستتونم درد نکنه خیلی خوبه ❤️
سلام دوست گرامی اول از همه دستتون رو می‌بوسم بابت این لطف و محبتتون ❤️ خیلی خوشحالم که از داستان خوشتون اومده. راستش منم می‌دونم کوتاه، ولی به خاطر کیفیت که برام از هرچیزی مهمتره، ترجیح میدم همون یک قسمت رو پر از حس و جزئیات بنویسم تا اینکه چند تا قسمت بی‌روح تحویل بدم. ولی قول میدم هر قسمت به اندازه یک دنیا براتون مطلب داشته باشه. سبز و مانا باشید☘🌿
24 August 2026
I
Фотография
click to show
و تو چه میدانی شاید این صبح در سر نوشتمان بنویسند هر آنچه آرزو کرد... صبح بخیر 🌞🌞
14 ·
Архив по месяцам
Каталог площадок Искать в ChatCrawler

A snapshot of an open public feed from the search index ChatCrawler — “Google for public Telegram”; refreshed as the venue is crawled. Times are UTC.

Public content only, official Telegram API. About · FAQ · What we do not do · Remove a page · Catalog