اید !
عِطر..
چرا یه فرهنگ باید انقدر با واقعیت فاصله داشته باشه
چرا هر کی با این فرهنگه از واقعیت انقدر دوره
توی بیمارستان روانی هم بری همشون از واقعیت دورن.
آیا ارتباطی دارن این دوتا بهم؟
یه فرهنگی ساختن که حرف زدن و ریخت و قیافه و راه رفتن و حتی فکر کردن شونم با کل آدمای روی کره زمین فرق می کنه و از این مدلش واقعا لذت می برن و اصلا دلشون نمی خواد حتی یه لحظه ام مدل های دیگه رو حتی ببینن و تلویزیون هاشونم (ماهواره هاشونم) قطع می کنن که نبینن. هر کسی هم از فرهنگ های دیگه براشون تعریف کنه میگیرن می کشن. مثلا یه مدلشون که ساختن توی گویش شون استفاده می کنن اینه که موقع خداحافظی بگی یا علی شاگرد زرنگ محسوب میشی، ولی همونو بجای سلام بگی می کشنت! یعنی آوردن اون اسم در خداحافظی اینطوری تثبیت شده که نشانهٔ خیلی خوبی از طرف مغز شون تلقی میشه، ولی بکار بردن همون اسم اولش بجای سلام بی احترامی و یک قبیله نسبت به او به عنوان یک مهاجم احساس خطر میکنه که سریعا باید حذفش کنن.
بعد شما فکر کردید شب های برره رو همینجوری واسه خنده ساخته بودن؟
نه شبهای برره رو بیشتر واسه گریه ساخته بودن...
سکانسی که کَیانوش از شیرفرهاد موقع شطرنج بازی کردن پرسید:
چرا اسبو اونجوری حرکت دادی؟ اسب ۴ تا خونه بیشتر نمی تونه حرکت کنه! که بهش گفت اسبو هر جور تربیت کنی همونجوری حرکت می کنه...
خیلی مثال دارم از این فرهنگ
خیلی..
ولی یه فرهنگ دیگه، یه ادبیات دیگه، یه پوشش دیگه، یه زندگی ِ دیگه... که حتی معلوم نمیشه کدوم شادیه کدوم عزا ساختن...