مرا به حال خودم بگذارید! تنهایم بگذارید! من مدتی است تصمیم قطعی خودم را گرفتهام. هر بلایی که میخواهد به سرم بیاید، بیاید. هرچه میخواهد بشود، بشود. میخواهم تنها باشم. اصلا بهتر است فراموشم کنید. آره اینطوری بهتر است. سراغم را نگیرید، پاپی من نشوید. فراموشم کنید، ازتان بدم میآید. باور کنید. خداحافظ.
جنایت و مکافات - داستایفسکی
هر یک از ما آدمها چند انسان متفاوت در خود داریم! و پیشتر از یکی به دیگری تغییر جهت میدهیم، بیآنکه هرگز پی ببریم که هستیم. یک روز سرحالیم، فردایش افسرده؛ صبح غمگین و ساکتیم، شب خندان و شوخ!
دیوانگی در بروکلین - پل استر
ما را همان گونه که هستیم بپذیرید، و یا به حال خود بگذارید، چرا که نه شما شایستگی اصلاح کردنمان را دارید، و نه ما میلی برای توجیه کردن خود داریم.
- نجیب محفوظ
در زندگیمان لذت، خشم، اندوه و هزاران حس دیگر را تجربه میکنیم، ولی همه این حسها روی هم به زور یک درصد از زمان زندگیمان را در بر میگیرند. نود و نه درصد دیگر را دندان روی جگر میگذاریم.
شایو - اوسامو دازای
بیرحمی یعنی یکی سالها کمک بخواد و کمکش، صداش، تبدیل بشه به سرگرمی، به تزئین، به دکور، به روزمرگی، و بشینین نگاهش کنین. شهر همینجوری مریض شد؛ با آدمایی که نگاه کردن و دیدن و گفتن: «خداروشکر، مال ما که نیست.»
خون بس - صابر ابر
من شب و روز دو اسبه میتازم و هرچه دلم بخواهد میکنم و به جهنم اگر ریغ رحمت را سر کشیدم. مگر چه از دست میدهم؟ هیچ، به هر حال اگر هم آهسته و آرام بروم باز خواهم مرد؛ و این یقین است. بنابراین بکوبیم و برویم!
کازانتزاکیس - زوربای یونانی
مردم فراموش میکنند شما چه گفتهاید، فراموش خواهند کرد چه کردهاید اما هرگز فراموش نمیکنند که چه حسی در آنها ایجاد کردید.
نامهای به دخترم - مایا آنجلو
غیر اجتماعی بودن نسبی من میتواند به مردمگریزی تعبیر شود؛ مشخصهای که البته نشانه عقل سلیمی است که تنهایی و خلوت با خودش و کتابهایش را به معاشرتهای بیهوده و گفتوگوهای پوچ ترجیح میدهد.
تنگنا - لئانید آندرییف
انسان با صمیمیت بیاندازه با دیگران از قدر و احترام خود میکاهد. زیرا فرومایگان از همه چیز سوءاستفاده میکنند، بالاخص زمانی که دریابند دسترسی به شما نیز آسان است.
هنر خودشناسی - آرتور شوپنهاور
به این باور رسیدهام که چیزی را نمیتوانی جبران کنی و دوباره درست بگذاریاش سرجایش. این را از جلسات روانکاوی یاد گرفتهام. حفرههای زندگیات همیشگی هستند. تو باید در اطرافش رشد کنی؛ مثل ریشههای درخت که از اطراف سیمان بیرون میزنند؛ باید خودت را از لابهلای شیارها بیرون بکشی.
دختری در قطار - پائولا هاکنیز