چالش تبدیل دانش به ثروت
پیشفروش بازی GTA 6 از ۲۵ ژوئن آغاز شده و مؤسسۀ BTIG تعداد سفارشهای اولیه را بین ۱۵ تا ۲۲ میلیون نسخه برآورد کرده است. با مبنا قراردادن کف این برآورد و قیمت پایۀ ۷۹٫۹۹دلاری بازی، ارزش ناخالص فروش به حدود ۱٫۲ میلیارد دلار میرسد.
پشت این محصول، دانش و مهارت برنامهنویسان، مهندسان، طراحان، نویسندگان و دیگر نیروهای متخصصی قرار دارد که بخش بزرگی از آنان در دانشگاهها آموزش دیده و دانش تخصصی کسب کردهاند. بااینحال، اهمیت ماجرا فقط در وجود این نیروی دانشگاهی نیست؛ مسئلۀ مهمتر این است که دانش و تخصص آنان، در پیوند با سرمایه، بنگاه، سازمان تولید و بازار جهانی، به محصولی تبدیل شده که میلیاردها دلار ارزش اقتصادی خلق میکند.
مسئله برای ما دقیقاً از همینجا آغاز میشود. ایران نیز دانشگاه، دانشآموخته و نیروی انسانی مستعد کم ندارد؛ آنچه در مقیاسی متناسب با این ظرفیت شکل نگرفته، سازوکاری است که دانش و تخصص دانشگاهی را به مهارت مولد، محصول رقابتپذیر و ارزش اقتصادی تبدیل کند.
برای درک ابعاد این شکاف، کافی است ظرفیت خلق ارزش در نمونۀ بالا را کنار وضعیت کشوری قرار دهیم که رئیسجمهورش گفته است: «ما الان لنگ یک میلیارد دلار پولیم». در همین کشور، مجموع اعتبارات وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و دستگاههای وابسته به آن در لایحۀ بودجۀ ۱۴۰۵ نزدیک به ۱۴۹ همت پیشبینی شده بود. با دلار حدود ۱۸۰ هزار تومانی امروز، این رقم به حدود ۸۲۸ میلیون دلار میرسد؛ یعنی حتی کف برآورد فروش اولیۀ یک بازی از مجموع این اعتبارات بیشتر است.
البته این دو رقم ازنظر حسابداری همسنخ نیستند. مقایسه بر سر بودجه و فروش نیست؛ بلکه بر سر تفاوت در ظرفیت تبدیل دانش و نیروی انسانی به ارزش اقتصادی است. بهعبارتدیگر، پرسش اصلی این نیست که چرا درآمد یک بازی از بودجۀ یک وزارتخانه بیشتر است؛ پرسش این است که چرا در یک نظام اقتصادی، دانش میتواند در زنجیرهای سازمانیافته به محصولی میلیارددلاری تبدیل شود، اما در نظامی دیگر، بخش بزرگی از ظرفیت علمی و انسانی از پیوند مؤثر با تولید و بازار بازمیماند.
در اقتصاد امروز، داشتن دانشگاه و نیروی انسانی مستعد بهخودیخود ثروت تولید نمیکند. دانش زمانی به ظرفیت اقتصادی تبدیل میشود که در زنجیرهای کارآمد از آموزش، مهارت، سرمایه، بنگاه و بازار قرار گیرد. بحران دانشگاه ایران را نیز باید در گسست از همین زنجیره جستوجو کرد: دانشگاه مدرک تولید میکند، اما دانش بهاندازۀ کافی به مهارت حرفهای تبدیل نمیشود؛ پژوهش انجام میشود، اما اغلب راهی به حل مسئله و تولید پیدا نمیکند؛ و ایده نیز بهسختی به سرمایه و بازار میرسد.
یکی از آشکارترین نمودهای این گسست را میتوان در بازار کار دید. در تابستان ۱۴۰۴، دانشآموختگان آموزش عالی ۴۰٫۳٪ از کل بیکاران کشور را تشکیل میدادند و در زمستان همان سال نیز سهم آنان ۳۶٫۶٪ بود. البته این وضعیت را نمیتوان فقط به دانشگاه نسبت داد؛ ضعف سرمایهگذاری، اقتصاد کمرمق و محدودبودن تقاضا برای نیروی متخصص نیز در آن نقش دارند. بااینحال، این عوامل از مسئولیت نظام آموزش عالی نمیکاهند؛ نظامی که در ایفای نقش خود در زنجیرۀ تبدیل دانش به ظرفیت اقتصادی بسیار ناکام مانده است.
بخشی از این ناکامی نیز به شیوۀ حکمرانی دانشگاه در ایران بازمیگردد. برخی رؤسای دانشگاهها و مدیران دانشکدهها در عرصههایی پررنگ ظاهر میشوند که اصلاً ارتباطی با مأموریت اصلی آنان ندارد؛ از موضعگیریهای سیاسی و رجزخوانی گرفته تا فعالیتهای مناسکی و رسانهای و حتی عربدهکشیهای عجیب... مسئله حق اظهارنظر سیاسی نیست؛ بلکه جابهجایی اولویتهاست. رئیس دانشگاه باید پیش از هرچیز دربارۀ کیفیت آموزش، عملکرد پژوهشی، مهارت دانشجویان، آیندۀ حرفهای دانشآموختگان و پیوند دانشگاه با نیازهای استانی و کشوری پاسخگو باشد. اما چند رئیس دانشگاه در ایران براساس چنین شاخصهایی ارزیابی میشوند؟
بنابراین، قهقرای دانشگاههای ایران را باید در فرسایش تدریجی کارکرد اصلی آنها بررسی کرد. معضل فعلی این است که دانش و استعداد موجود، در مقیاسی متناسب با ظرفیت کشور، به مهارت، محصول و ارزش اقتصادی تبدیل نمیشود. کشوری میتواند نفت و گاز، دانشگاه و میلیونها دانشآموخته داشته باشد و بهقول رئیسجمهورش همچنان «لنگ یک میلیارد دلار» بماند. کاستی فقط در میزان منابع نیست؛ مسئلۀ بنیادیتر، کیفیت نهادها و توان آنها برای تبدیل دانش و تخصص به مهارت، محصول و ارزش است.
✅@Inter_Politics
3.2K ·