Replymessage unavailable
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم...!
علیرضا آذر
287 ·