16 August 2026
Replymessage unavailable
من از هیچ مکتبی پیروی نمیکنم، از هیچ استادی چاپلوسی نمیکنم، دیوانهای هستم که قایقم را خودم هدایت میکنم.
گوته
57 · Replymessage unavailable
وقتی آدم مجبور شود تنها کسی که در تمام عمر درکش کرده بود را به دل خاک بسپارد، چیزی در درونش تکهتکه میشود. این جور زخمها هیچوقت خوب نمیشوند!
مردی به نام اوه- فردریک بکمن
Replymessage unavailable
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کسی زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
سهراب سپهری
Replymessage unavailable
پرده پرده ،آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم،خویش را
خویشِ خویشِ من هم اینک از در صلح آمدست
بس که گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را
معینی کرمانشاهی
130 · 17 August 2026
Replymessage unavailable
معمولا آدم در مواجهه با غمی سنگین یا بعد از یک توفان شدید روحی مدام میخواهد بخوابد. میگویند محکومان به اعدام شب آخر زندگیشان به خواب سنگینی میروند. همینطور هم باید باشد، قانون طبیعت است؛ وگرنه آدم توان تحمل سختی را نخواهد داشت ...
نازنین، داستایفسکی
@SUTbooks
@SUTbookChannel
Replymessage unavailable
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم...!
علیرضا آذر
287 · Replymessage unavailable
Фотография
click to show
click to show
Фотография
click to show
click to show
📚جنایت و مکافات/ فئودور داستایفسکی
_ترجمهی مهری آهی_ نشر خوارزمی.
792 · Replymessage unavailable
_هر کس باید بتواند به جایی پناه آورد، چون مواردی پیش میآید که حتماً لازم است انسان بتواند به یک جا، به هر کجا که باشد، برود.
📚جنایت و مکافات/ فئودور داستایفسکی
_ترجمهی مهری آهی_ نشر خوارزمی.
803 · Replymessage unavailable
و تو هم روزی پير می شوی
اما من
پير تر از اين نخواهم شد
در لحظه ای از عمرم متوقف شدم
منتظرم بيايی
و از برابر من بگذری
زيبا
پير شده
آراسته به نوری
که از تاريکی من دريغ کرده ای ...
شمس لنگرودی
Replymessage unavailable
Видео
15.9 MB · click to show
15.9 MB · click to show
ـــ زیبا، چشم تو شاعر است...(:
بعضی آدمها را نمیشود فقط دوست داشت؛
باید با آنها دوباره متولد شد.
«چشم تو شعر
چشم تو شاعر است...»
شاید عاشق شدن همین باشد؛
اینکه یک نفر وارد زندگیات شود
و ناگهان جهان، شکل دیگری پیدا کند.
باران دیگر فقط باران نباشد،
بهار فقط یک فصل نباشد،
و چشمهای یک نفر،
تمام منظرهای شوند که دلت میخواهد در آن زندگی کنی.
تو را دوست داشتن،
برای من شبیه خواندنِ شعریست که هیچوقت تمام نمیشود؛
هر بار که به چشمهایت نگاه میکنم،
انگار سطر تازهای از عشق نوشته میشود.
«بنشین مرا به منظرهی عشق،
بنشین مرا به منظرهی باران،
بنشین مرا به منظرهی رویش...
من سبز میشوم.»
چه زیباست که گاهی حضورِ یک نفر،
نه فقط قلبت را،
بلکه تمامِ جهانِ درونت را سبز میکند.
و شاید عاشقانهترین اعترافِ شعر همین باشد:
«من عشق را به نام تو آغاز کردهام...»
انگار پیش از تو،
عشق فقط یک واژه بود؛
و از لحظهای که تو آمدی،
معنای خودش را پیدا کرد.
Replymessage unavailable
.
_دختر با احساسی آرام و راضی کنار مادرش دراز کشیده بود.چنان که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ اتفاقی هم نخواهد افتاد.نگران اینکه خوابش ببرد یا نبرد نبود. مادر کنار او بود.دیگر چه غمی..♥️
مِرگان در گوش او نجوا میکرد:
«روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند.روز و شب است.روشنی دارد، تاریکی دارد.پایین دارد،بالا دارد. کم دارد، بیش دارد.دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده.تمام میشود. بهار میآید..»
📚جای خالی سلوچ/محمود دولتآبادی
_نشر چشمه.
326 · Replymessage unavailable
.
_به خانهام برو چشمهايم را ببند،شمعها را خاموش كن و در نور شمعدانىها بخوان: تنم را با شعر بشوييد، آخرين تلاشهايم را از زير ناخنهايم پاك كنيد، سكوتم را ادامه دهيد ﺁﻥﻗدر كه شكستن تار مويى را چون سقوط درختى در جنگل بشنوید.
چند دقيقه همان جا بنشینید
و بعد...
بعد مرا در شكم مادرم خاك كنيد.
📚سهگانهی خاورمیانه/گروس عبدالملکیان
395 · Replymessage unavailable
Файл
لذت بی خیالی (@ocbooks).pdf · 24.7 MB · click to show
لذت بی خیالی (@ocbooks).pdf · 24.7 MB · click to show
کتاب لذت بی خیالی - تونیا دالتون
146 · 18 August 2026
Replymessage unavailable
مرا ببوس در این خیال که از هوای تو پر است
مرا ببوس در این جنون که از همه مرا بس است
Replymessage unavailable
منعاشقچشمت شدم،نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی...
یکآنشداینعاشقشدندنیاهمانیکلحظهبود
آندمکهچشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
منعاشقچشمتشدم شایدکمی هم بیشتر
چیزیدرآنسویِیقین شاید کمی هم کیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود!
افشین یداللهی
232 · Replymessage unavailable
.
【حتی یک مرگ هم زیاده..】
_هرگز اونا رو فراموش نمیکنم..
اگه میکردی، نمیتونستم دوستت داشته باشم.
تو با زنده موندن،نجات از این مکان و شهادت بر اینکه در اینجا چه گذشت، به اونها احترام میذاری ..
📚خالکوب آشویتس/هدرموریس
_ترجمهی سودابه قیصری
_نشر ثالث
757 · Replymessage unavailable
Аудио
74b78e5b.mp3 · 948 KB · click to show
74b78e5b.mp3 · 948 KB · click to show
_گیتای زیبای من،
تو منو شیفتهٔ خودت کردی.
من عاشق توأم ..
گویی همهٔ عمرش منتظر بود تا
این جملات را بر زبان آورد
«چرا؟ چرا این حرفا رو میزنی؟
نگام کن، من زشتم، کثیفم، موهام.....»
همیشه موهای زیبایی داشتم.
【«من موهاتو همینطور که الان هست دوست دارم و در آینده هم هر جوری که بشن دوستشون خواهم داشت.»
«اما ما آیندهای نداریم.»
لالی او را از کمر محکم نگه میدارد و مجبورش میکند در چشمانش بنگرد.
«چرا، داریم. فردایی برای ما وجود داره. شبی که به اینجا رسیدم، با خودم عهد بستم از این جهنم نجات پیدا کنم. ما از اینجا نجات پیدا میکنیم و برای خودمون زندگیای میسازیم که هر وقت دلمون خواست، آزادانه به هم عشق بورزیم.»】
گیتا سرخ میشود و رو برمیگرداند.
لالی آرام صورت او را برمیگرداند.
«تا هر جا و هر وقت دلمون خواست،
با هم باشیم. میشنوی؟»
گیتا سر تکان میدهد.
«باورم میکنی؟»
«میخوام، اما...»
«اما نداریم. فقط باورم کن.»
📚خالکوب آشویتس/هدر موریس
_ترجمهی سودابه قیصری
_نشر ثالث.
696 · Replymessage unavailable
اغلب اینطوری است که آنچه برای شما والا و مقدس و محترم است دیگران و جمع دوستانتان را به خنده میاندازد و علتش هم معلوم نیست.
نازنین، داستایفسکی
@SUTbooks
@SUTbookChannel
Replymessage unavailable
Файл
دختری در قطار.pdf · 4.5 MB · click to show
دختری در قطار.pdf · 4.5 MB · click to show
کتاب: دختری در قطار
نویسنده: پائولا هاوکینز
داستان به طرز ماهرانهای بین سه زن قسمت میشود که زندگی آنها به نحو غمانگیزی به هم مرتبط میشود. ریچل، مگان و آنا. ریچل اولین شخصیتی است که در داستان با آن روبرو میشویم، او در قطار و در مسیر بازگشت از لندن به خانه در داستان ظاهر میشود. این مسیر هر روز او است و قطار از جایی میگذرد که زمانی ریچل و همسرش تام با خوشبختی آنجا زندگی میکردند، حالا او طاقت نگاه کردن به خانه شماره ۲۳ را ندارد چون تام آن را با همسر جدیدش آناشریک است. ریچل از همه جا بریده و به الکل روی آورده است، با اینکه اعتیاد به الکل موقعیتهای بدی برای او رقم میزند؛ قادر به ترک آن نیست و…
98 · Replymessage unavailable
Файл
خاطرات یک خون آشام.pdf · 1.3 MB · click to show
خاطرات یک خون آشام.pdf · 1.3 MB · click to show
کتاب خاطرات یک خون آشام 🧛🏻♀
70 · Replymessage unavailable
ايوان ايليچ میديد كه اطرافيان اين حادثه هولناک و وحشتناک مردنش را به سطح يک حادثه معمولى، ناخوشايند و كمابيش ناپسنديده تنزل دادهاند (انكار كسى به اتاق پذيرايى بيايد و بوى نامطبوعى در فضا پخش شود) و اين كار را طبق همان ادب و نزاكتی انجام مى دادند كه خودش تمام عمر انجام داده بود. مى ديد كه دل هيچ كس براى او نمى سوزد؛ چون حتی نمى خواهند حال و روزش را درک كنند.
مرگ ایوان ایلیچ- لئوتولستوی
سلام آرمان جان خوبی
وقتت بخیر
داداش میشه برا گروه یه گفت و گو جدید هم باز کنی که خارج از کتاب و رمان
پادکست یا مطالبی راجب مسیر زندگی و تجربه دیگران، این مسائل شیر کنیم برا هم
@arman_goudarzi