Replymessage unavailable
.
_دختر با احساسی آرام و راضی کنار مادرش دراز کشیده بود.چنان که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ اتفاقی هم نخواهد افتاد.نگران اینکه خوابش ببرد یا نبرد نبود. مادر کنار او بود.دیگر چه غمی..♥️
مِرگان در گوش او نجوا میکرد:
«روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند.روز و شب است.روشنی دارد، تاریکی دارد.پایین دارد،بالا دارد. کم دارد، بیش دارد.دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده.تمام میشود. بهار میآید..»
📚جای خالی سلوچ/محمود دولتآبادی
_نشر چشمه.
326 ·