از من مخواه شعرِ تر، ای بیخبر ز درد!
شعری که خون از آن نچکد ننگ دفتر است!
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم
تیغ زبان، بُرندهتر از تیغ خنجر است
این تختهپارهها که با آن چنگ میزنید
تهماندههای زورق بر خون شناور است
حرص جهان مَزَن که در این عهد بیثبات
روز نخست، موعدِ مرگت مُقَرَر است..
در شهر هرچه مینِگَرم غیر درد نیست
حتا به شاخ خشک دلم، برگ زرد نیست
از بَس سُرودم و نَشِنیدید، خستهام
من از نگاهِ سردِ شما دلشکستهام
ای از تبار هرچه سیاهی، سرشتتان
رنگ جهنم است تمام بهشتتان..
مَردُم! در این سراچه بهجز باد سرد نیست
هرکس که لاف مردی خود زد که مرد نیست...
مردم! خدانکرده مگر کور گشتهاید؟!
یا از اصالت خودتان دور گشتهاید؟!
تا کی برای لقمه نان، بندگی کنید؟!
تا کی به زیر مِنَتشان زندگی کنید؟!
اشعار صِیقلیشده تقدیم کَس نکن!
گل را فدای رویشِ خاشاک و خَس نکن!
دل را اسیر دلبر مشکوک کردهای!
دُرّ دَری نثار رَه خوک کردهای!
آزاده باش هرچه که هستی عزیز من!
حتا اگر که بت بپرستی عزیز من!
اینان که از قبیله شوم سیاهیاند
بیرق به دست شام غریب تباهیاند
گویند این عجوزه شب، راه چاره است!
آبستن سپیده صبحی دوباره است!
ای خلق! این عجوزه شب، پا به ماه نیست!
آبستن سپیده صبح پگاه نیست!
مردم! به سِحر و شُعبَده در خواب رفتهاید
در این کویر تِشنه، پیِ آب رفتهاید
تا کی در انتظار مسیحی دوبارهاید؟!
در جستجوی نور کدامین ستارهاید؟!
مردم! برای هیبتمان آبرو نماند
فریاد دادخواهیمان در گلو نماند
اینان تمام هستی ما را گرفتهاند
شور و نشاط و مستی ما را گرفتهاند
در موجخیز حادثه، کشتی شکسته است
در ما غمی به وسعت دریا نشسته است
در زیر بار غصه، رَمَق ناله میکند..
از حجم این سروده، وَرَق ناله میکند
اندوه این حدیث، دلم را به خون کشید
عقل مرا دوباره به طرْف جنون کشید..
در سوگ صبح، همدم مرغ سحر باشیم
در صبر غم، به سرو بلند اقتدا کنیم
باید دوباره قبله خود را عوض کنیم
با خشت عشق، کعبهای از نو بنا کنیم
جای طواف و سجده برای فریب خلق
یک کارِ خیر، مَحضِ رضای خدا کنیم..
در انتهای کوچه بنبست حسرتیم
باید که فکر عاقبت، از ابتدا کنیم..
ب.خ
پن: اشعار به ترتیب نیست، صرفا رندم و گلچینِ این بنده حقیر است. برای دیدن شعرِ کامل سرچ کنید غزل مثنوی ۷۲ بیتی بیداد خرا
Audio Hasan-Zirak_Datrsem-Bmrm-Jwane[320].mp3 · 9.7 MB · click to show
Audio Detersam Bemiram UpMusics.mp3 · 4.8 MB · click to show
ده ترسم بمرم از حسن زیرک
دەهترسەم بمرم جوانێ نهتبینمهوه
میترسم بمیرم و دیگر آن زیباییات را نبینم.
به جوانهم ههرگیز کهژاڵ سهر بنمهوه
در جوانیام هرگز رویت را از یاد نبردهام.
نازدار و نازدار نازدارت کردم
ای نازنین، نازت را کشیدم و عزیزت کردم.
بێ سووچ بێ تاوان بمرادت کردم
بیهیچ گناهی و بیهیچ خطایی، دلم را به تو دادم.
ختام تیا نەبوو بد ناوەمت کردم
گناهی نداشتم، ولی نام بد برایم گذاشتی.
ئەگەر میلکت جوانێ وەک جارانهوه بیه
اگر بهراستی زیباییات مثل گذشته باشد…
حای دنیا کهژاڵ له من حرام بیه
ای وای دنیا… ای کاژال، از من حرام باشی!
با ههر دور و بهر چیبکهم با نازه بیه
در هر دور و اطراف، هر جا که میگردم، بیتو میگذرد و سخت است.
بێ سووچ بێ تاوان بمرادت کردم