Replymessage unavailable
درودها بانو جان من اشعار سهراب را با دل و جان زیستهام
«آدم چه دیر میفهمد…
من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً…
ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه…»
برادرم سالها در سوئد و دانمارک زندگی کرد و با وجود موقعیت خوب، دست آخر دلش برای بوی دمی گوجههای مامان تنگ شد و برگشت.
بسیاری از اشعار سهراب هر لحظه در زندگیام جاری هستند
ظهر تابستان است.
سايهها ميدانند، كه چه تابستانی است.
سايههايی بیلك،
گوشهاي روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اينجاست.
از کودکی عاشق بازی نور و سایه بودم، حیاط بزرگ خانهی داییجان ممدخان، درخت توت بزرگ باغچه و خانمهایی که روی زیلو زیر درخت صحبت میکردند
و من برای در آغوشکشیدن خوشههای نور که از لابهلای برگها به زمین میریخت بغل باز میکردم
و هنوز هم عاشق قطرههای نور هستم که از پشت پنجره از لابهلای برگهای سبز به داخل میتابد.