Replymessage unavailable
بعد از ظهر پاییز است کتاب آخرین ملکهی چین را میخوانم، مامان مشغول دوختن ملحفهی سفید لحاف هستند بوی لاجورد تمام خانه را پر کرده و صدای شهرام ناظری که در گلستانه را میخواند
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان، میرود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.
زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم:
روی زیبا دوبرابر شده است.
مامان دوختن لحاف را تمام کردند
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
مردم بالادست چه صفایی دارند
چشمههاشان جوشان
گاوهاشان شیرافشان...
چشمهایم سنگین شد
دوباره بوی لاجوردُ ، خنکی و سنگینی لحاف.