سفيان ثورى روايت میکند: روزى خدمت امام صادق علیه السلام وارد شدم، ایشان به من اجازه ی ورود دادند، پس ديدم که ایشان در زيرزمينى كه ۱۰ پله مىخورد، منزل گرفتهاند!
پس به ایشان عرض كردم: ای فرزند رسول خدا! شما در این مکان هستید با وجود نیازی که مردم به شما دارند!؟
پس فرمودند: اى سفيان! زمانه فاسد شده و دوستان منکر گشته و بزرگان (یا چشمان) دگرگون شدهاند، پس تنهايى را انتخاب كردم، برای سکون!
سپس فرمودند: وسايل نوشتن به همراه دارى؟ گفتم: بله!
پس فرمودند: شعری را بنويس:
هرگز از تنهایی و انزوا بیتابی نکن
و از منحصر به فرد بودن در زمان خود
توشه بگیر
دوستی و برادری فاسد شده است پس برادری وجود ندارد
مگر چاپلوسی با زبان و با دست
و وقتی به هر آنچه در دل آنهاست نگاه میکنی
سم خالص سپس سیاهی را میبینی
پس اگر درونش از قلبش را بررسی کنی،
در انتها از او به مرارت و تلخیای رسیدی که تمامی ندارد.
رَوَى سُفْيَانٌ اَلثَّوْرِيُّ قَالَ: قَصَدْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ (صلواتاللهعَلَيْهِما) فَأَذِنَ لِي بِالدُّخُولِ فَوَجَدْتُهُ فِي سِرْدَابٍ يَنْزِلُ عَشْرَ مِرْقَاةٍ فَقُلْتُ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ (صلیاللهعلیهوآله)! أَنْتَ فِي هَذَا اَلْمَكَانِ مَعَ حَاجَةِ اَلنَّاسِ إِلَيْكَ فَقَالَ (صلواتاللهعلیه): يَا سُفْيَانُ فَسَدَ اَلزَّمَانُ وَ تَنَكَّرَ اَلْإِخْوَانُ وَ تَقَلَّبَ اَلْأَعْيَانُ فَاتَّخَذْنَا اَلْوَحْدَةَ سَكَناً أَ مَعَكَ شَيْءٌ تَكْتُبُ قُلْتُ نَعَمْ فَقَالَ اُكْتُبْ شِعْراً:
لاَ تَجْزَعَنَّ لِوَحْدَةٍ وَ تَفَرَّدْ
وَ مِنَ اَلتَّفَرُّدِ فِي زَمَانِكَ فَازْدَدْ
فَسَدَ اَلْإِخَاءُ فَلَيْسَ ثَمَّةَ إِخْوَةٌ
إِلاَّ اَلتَّمَلُّقُ بِاللِّسَانِ وَ بِالْيَدِ
وَ إِذَا نَظَرْتَ جَمِيعَ مَا بِقُلُوبِهِمْ
أَبْصَرْتَ سَمَّ نَقِيعٍ ثُمَّ اَلْأَسْوَدَ
فَإِذَا فَتَشْتَ ضَمِيرَهُ مِنْ قَلْبِهِ
وَافَيْتَ عَنْهُ مَرَارَةً لاَ تَنْفَدُ🌱
📚إرشادالقلوب ج۱ ص۹۹