«از چشمهایم متنفرم!»
نمیدانم شاید تقصیر از چشمهایم نباشد اما از آن دو گوی تیره که همه چیز را نیز تیره میبیند متنفر هستم.
هر زمان که در آیینه به تیلههای سیاه خویش مینگرم، تنها سیاهیهایی در نظرم میگذرد که نفرت در قلب و عقل خویش میگستراند.
در گوشهای از مردمکهای متحرکم پدرانی را میبینم که جامهای شرابشان را که از خونهای گلگون فرزندانشان مالامال گشته به سلامتی مرگ روح کودکان یتیمزاده سر میکشند و در عالم مستی قهقهههای مستانهشان را به گوش دردناک فرزندانشان میرسانند.
در گوشهی دیگر مردمک سیاهصفت خویش، مادرانی را میبینم که به نام نگرانی، بالهای یتیمزادگان خود را از ریشه به بیرون میآورند و پرواز یتیمزادگان دیگران را همانند پتکی بر سر و روی خونینشان فرود میآورند.
کمی به نقطهی وسط آن مردمک در روشنایی آیینه نگاه کردم؛ هرچقدر که دقت خویش را افزونتر میکردم به سیاهیها و تاریکیهای بیشتری برمیخوردم. نمیدانم شاید تمامیِ اشتباهات دنیا در آن نقطه جمع شده بودند تا تیرگیِ افزودهتری در رخم بگنجاند.
آری، از چشمهایم متنفر هستم چرا که به تاریکیهای مملو از اشتباهات جبران ناپذیر دیگران آغشته شدهاند و تمامیِ سربهای سمی که از نیش زبان مردمان به گوشهای بینوا میرسد را در خود به سیاهی کشاندهاند.
از چشمهایم متنفرم چون هوایش آلودهتر از هوای کلانشهرها است.
5 · 177 · «از چشمهایم متنفرم!»
نمیدانم شاید تقصیر از چشمهایم نباشد اما از آن دو گوی تیره که همه چیز را نیز تیره میبیند متنفر هستم.
هر زمان که در آیینه به تیلههای سیاه خویش مینگرم، تنها سیاهیهایی در نظرم میگذرد که نفرت در قلب و عقل خویش میگستراند.
در گوشهای از مردمکهای متحرکم پدرانی را میبینم که جامهای شرابشان را که از خونهای گلگون فرزندانشان مالامال گشته به سلامتی مرگ روح کودکان یتیمزاده سر میکشند و در عالم مستی قهقهههای مستانهشان را به گوش دردناک فرزندانشان میرسانند.
در گوشهی دیگر مردمک سیاهصفت خویش، مادرانی را میبینم که به نام نگرانی، بالهای یتیمزادگان خود را از ریشه به بیرون میآورند و پرواز یتیمزادگان دیگران را همانند پتکی بر سر و روی خونینشان فرود میآورند.
کمی به نقطهی وسط آن مردمک در روشنایی آیینه نگاه کردم؛ هرچقدر که دقت خویش را افزونتر میکردم به سیاهیها و تاریکیهای بیشتری برمیخوردم. نمیدانم شاید تمامیِ اشتباهات دنیا در آن نقطه جمع شده بودند تا تیرگیِ افزودهتری در رخم بگنجاند.
آری، از چشمهایم متنفر هستم چرا که به تاریکیهای مملو از اشتباهات جبران ناپذیر دیگران آغشته شدهاند و تمامیِ سربهای سمی که از نیش زبان مردمان به گوشهای بینوا میرسد را در خود به سیاهی کشاندهاند.
از چشمهایم متنفرم چون هوایش آلودهتر از هوای کلانشهرها است.
5 · 177 · «از چشمهایم متنفرم!»
نمیدانم شاید تقصیر از چشمهایم نباشد اما از آن دو گوی تیره که همه چیز را نیز تیره میبیند متنفر هستم.
هر زمان که در آیینه به تیلههای سیاه خویش مینگرم، تنها سیاهیهایی در نظرم میگذرد که نفرت در قلب و عقل خویش میگستراند.
در گوشهای از مردمکهای متحرکم پدرانی را میبینم که جامهای شرابشان را که از خونهای گلگون فرزندانشان مالامال گشته به سلامتی مرگ روح کودکان یتیمزاده سر میکشند و در عالم مستی قهقهههای مستانهشان را به گوش دردناک فرزندانشان میرسانند.
در گوشهی دیگر مردمک سیاهصفت خویش، مادرانی را میبینم که به نام نگرانی، بالهای یتیمزادگان خود را از ریشه به بیرون میآورند و پرواز یتیمزادگان دیگران را همانند پتکی بر سر و روی خونینشان فرود میآورند.
کمی به نقطهی وسط آن مردمک در روشنایی آیینه نگاه کردم؛ هرچقدر که دقت خویش را افزونتر میکردم به سیاهیها و تاریکیهای بیشتری برمیخوردم. نمیدانم شاید تمامیِ اشتباهات دنیا در آن نقطه جمع شده بودند تا تیرگیِ افزودهتری در رخم بگنجاند.
آری، از چشمهایم متنفر هستم چرا که به تاریکیهای مملو از اشتباهات جبران ناپذیر دیگران آغشته شدهاند و تمامیِ سربهای سمی که از نیش زبان مردمان به گوشهای بینوا میرسد را در خود به سیاهی کشاندهاند.
از چشمهایم متنفرم چون هوایش آلودهتر از هوای کلانشهرها است.
5 · 177 · «از چشمهایم متنفرم!»
نمیدانم شاید تقصیر از چشمهایم نباشد اما از آن دو گوی تیره که همه چیز را نیز تیره میبیند متنفر هستم.
هر زمان که در آیینه به تیلههای سیاه خویش مینگرم، تنها سیاهیهایی در نظرم میگذرد که نفرت در قلب و عقل خویش میگستراند.
در گوشهای از مردمکهای متحرکم پدرانی را میبینم که جامهای شرابشان را که از خونهای گلگون فرزندانشان مالامال گشته به سلامتی مرگ روح کودکان یتیمزاده سر میکشند و در عالم مستی قهقهههای مستانهشان را به گوش دردناک فرزندانشان میرسانند.
در گوشهی دیگر مردمک سیاهصفت خویش، مادرانی را میبینم که به نام نگرانی، بالهای یتیمزادگان خود را از ریشه به بیرون میآورند و پرواز یتیمزادگان دیگران را همانند پتکی بر سر و روی خونینشان فرود میآورند.
کمی به نقطهی وسط آن مردمک در روشنایی آیینه نگاه کردم؛ هرچقدر که دقت خویش را افزونتر میکردم به سیاهیها و تاریکیهای بیشتری برمیخوردم. نمیدانم شاید تمامیِ اشتباهات دنیا در آن نقطه جمع شده بودند تا تیرگیِ افزودهتری در رخم بگنجاند.
آری، از چشمهایم متنفر هستم چرا که به تاریکیهای مملو از اشتباهات جبران ناپذیر دیگران آغشته شدهاند و تمامیِ سربهای سمی که از نیش زبان مردمان به گوشهای بینوا میرسد را در خود به سیاهی کشاندهاند.
از چشمهایم متنفرم چون هوایش آلودهتر از هوای کلانشهرها است.
5 · 177 ·