«گورباچف» فقط یک فرد نیست؛ یک هشدار تاریخی است
اگر بخواهیم از تجربه گورباچف برای فهم سیاست ایران استفاده کنیم، نباید سادهانگارانه بگوییم «اصلاحات یعنی گورباچف». مسئله عمیقتر از این تشبیه است.
گورباچف میخواست شوروی را اصلاح و بازسازی کند، نه اینکه آن را فروبپاشاند. اما اصلاحات سیاسی و اقتصادی او بهتدریج نیروهایی را فعال کرد که از کنترل ساختار خارج شدند و در نهایت به دگرگونی بنیادین آن انجامیدند.
این تجربه یک درس مهم برای هر جریان اصلاحطلب دارد:
اصلاحطلبی اگر میان «اصلاح ساختار» و «تضعیف ساختار» مرز روشنی نداشته باشد، ممکن است از یک پروژه اصلاحی به پروژهای برای تغییر ماهیت نظام تبدیل شود.
بهنظر من یکی از خطاهای تاریخی اصلاحات در ایران نیز همینجا قابل بررسی است.
بخشی از اصلاحات، به جای آنکه اصلاح را در چارچوب یک راهبرد تدریجی، واقعگرایانه و نهادمحور پیش ببرد، گاهی میان «اصلاح نظام»، «رقابت قدرت» و «تغییر بنیادین» مرز روشنی باقی نگذاشت.
از سوی دیگر، بخشی از بدنه اجتماعی اصلاحات نیز بهتدریج مطالباتی پیدا کرد که از ظرفیت و تعریف اولیه اصلاحطلبی فراتر رفت. نتیجه این شد که فاصله میان «اصلاحطلبان» و بخشی از هوادارانشان افزایش یافت.
این همان نقطهای است که تجربه گورباچف برای ما اهمیت پیدا میکند:
╭┅──────╮
@iraannni🇮🇷🇮🇷🇮🇷
╰──────┅╯
هر گشایشی الزاماً به ثبات بیشتر منجر نمیشود؛
هر اصلاحی الزاماً اصلاحگر باقی نمیماند؛
و هر نیروی اجتماعی که برای اصلاح فعال میشود، لزوماً در همان چارچوبی که اصلاحگر انتظار دارد باقی نمیماند.
البته مقایسه ایران و شوروی باید با احتیاط انجام شود؛ ساختار سیاسی، تاریخ، جامعه و شرایط بینالمللی آنها یکسان نیست.
اما یک پرسش همچنان معتبر است:
اگر هدف «اصلاح» است، اصلاحطلب چگونه میتواند همزمان منتقد قدرت باشد، مطالبات جامعه را نمایندگی کند و در عین حال از تبدیل شدن اصلاح به پروژهای برای فروپاشی یا بیثباتی جلوگیری کند؟
شاید مهمترین خطای هر جریان اصلاحی این باشد که تصور کند میتواند «نیروی تغییر» را آزاد کند، اما همیشه خودش تعیین کند این نیرو تا کجا پیش خواهد رفت