Link
click to show
click to show
کنت ویلسون
یکی از مهمترین فیزیکدانان نظری قرن بیستم و چهرهای تعیینکننده در فهم پدیدههای بحرانی بود. او در سال ۱۹۳۶ در آمریکا متولد شد و بخش مهمی از فعالیت علمی خود را در دانشگاه کرنل گذراند. در سال ۱۹۸۲ جایزه نوبل فیزیک به او اعطا شد؛ با این عنوان که «برای نظریه او درباره پدیدههای بحرانی در ارتباط با گذارهای فاز».
برای فهم اهمیت ویلسون باید به مسئلهای برگردیم که پیش از او، دانشمندانی مانند پیر کوری، ایزینگ، اونساگر، کادانوف و مایکل فیشر هر کدام بخشی از آن را روشن کرده بودند. میدانستیم که یک سیستم، مثلاً یک آهنربا، در نزدیکی دمای بحرانی رفتاری کاملاً متفاوت پیدا میکند. همچنین میدانستیم که در این وضعیت، نوسانها بسیار مهم میشوند و طول همبستگی افزایش مییابد؛ یعنی اجزای سیستم در فاصلههای بسیار بزرگتری نسبت به حالت عادی بر یکدیگر اثر میگذارند. مسئله این بود که چگونه میتوان چنین سیستمی را که در آن مقیاسهای بسیار متفاوت همزمان اهمیت دارند، بهصورت نظری فهمید.
ویلسون در سال ۱۹۷۱ دو مقاله بنیادی منتشر کرد و ایده کادانوف درباره مقیاسگذاری را به صورت یک چارچوب ریاضی منسجم درآورد. این چارچوب بعدها به «گروه بازبهنجارش» معروف شد.
برای فهم ساده ایده ویلسون میتوان تصور کرد که یک شبکه بسیار بزرگ از اجزا در اختیار داریم. در نخستین مرحله، به جای اینکه تکتک اجزا را بررسی کنیم، آنها را در گروههایی کوچک کنار هم قرار میدهیم و هر گروه را بهصورت یک واحد بزرگتر در نظر میگیریم. سپس همین کار را دوباره انجام میدهیم: واحدهای کوچکتر را به واحدهای بزرگتر تبدیل میکنیم و به تدریج از مقیاس خرد به مقیاس کلان میرویم.
نکته مهم این است که در این فرایند فقط اندازه تصویر عوض نمیشود؛ توصیف مؤثر سیستم نیز تغییر میکند. بعضی جزئیات ریز، پس از رفتن به مقیاسهای بزرگتر، دیگر اهمیت تعیینکنندهای ندارند، در حالی که بعضی ویژگیها باقی میمانند و رفتار کلان سیستم را کنترل میکنند. ویلسون روش ریاضی لازم برای دنبال کردن همین تغییر را فراهم کرد.
این ایده به پاسخ یک پرسش اساسی درباره جهانشمولی منجر شد. پیش از ویلسون میدانستیم که سیستمهای کاملاً متفاوت، مثلاً یک آهنربا و یک سیال نزدیک نقطه بحرانی، میتوانند رفتار بحرانی مشابهی داشته باشند. اما ویلسون نشان داد که این شباهت را میتوان بر اساس ساختار ریاضی تغییر سیستم در مقیاسهای مختلف فهمید. نزدیک نقطه بحرانی، بسیاری از جزئیات میکروسکوپی دیگر تعیینکننده نیستند و تعداد محدودی از ویژگیهای مؤثر، رفتار کلان را تعیین میکنند. به همین دلیل سیستمهایی با ساختارهای ریز متفاوت میتوانند به رفتار بحرانی مشابهی برسند.
اینجا مفهوم «نقطه ثابت» نیز اهمیت پیدا میکند. اگر توصیف سیستم را بارها از مقیاس کوچکتر به مقیاس بزرگتر منتقل کنیم، این توصیف در هر مرحله تغییر میکند. اما در شرایط خاصی این تغییرات به وضعیتی میرسند که با ادامه این فرایند، ساختار کلی رفتار دیگر تغییر اساسی نمیکند. ویلسون از این ایده برای فهم رفتار بحرانی و دستهبندی سیستمهایی استفاده کرد که در مقیاسهای بزرگ به رفتار مشابهی میرسند. لازم نیست برای فهم اهمیت این مفهوم وارد ریاضیات آن شویم؛ نکته اصلی این است که ویلسون نشان داد میتوان مسیر تغییر رفتار یک سیستم را هنگام عبور از مقیاسهای مختلف دنبال کرد.
از دید دانش پیچیدگی، اهمیت ویلسون در همین تغییر نگاه است. او به ما یادآوری میکند که یک سیستم را نمیتوان همیشه با یک مقیاس واحد فهمید. گاهی رفتار کلان سیستم حاصل انباشتهشدن ساده رفتار اجزا نیست؛ هنگامی که مقیاس مشاهده تغییر میکند، توصیف مؤثر سیستم نیز تغییر میکند و ممکن است قوانین و ویژگیهایی در مقیاس بزرگ ظاهر شوند که در سطح اجزای منفرد به همان شکل دیده نمیشوند.
به همین دلیل، بازبهنجارش برای دانش پیچیدگی اهمیت مفهومی پیدا میکند، حتی اگر خود ویلسون نظریهپرداز «سیستمهای پیچیده» به معنای امروزی آن نبود. مسئلهای که او در فیزیک آماری حل کرد، یکی از نمونههای دقیق و ریاضی این پرسش عمومی بود که چگونه میتوان از رفتار اجزای خرد به رفتار جمعی در مقیاسهای بزرگ رسید.
به این ترتیب، کنت ویلسون را میتوان یکی از مهمترین حلقههای گذار از فیزیک آماری به نگاه چندمقیاسی در دانش پیچیدگی دانست. نوبل او نیز دقیقاً برای همین دستاورد بود: ارائه نظریهای برای توضیح پدیدههای بحرانی در ارتباط با گذارهای فاز.
https://t.me/complexitythinking
55 ·